🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_61🌷
با ایتستادن ماشین مقابل خونه ، دستم به سرعت به سمت دستگیره میره .
- صبر کن .
کلیپ رو خراب کن .
عصبی نگاهش میکنم .
این حتی نمیدونست کلیپ چیه ..
میخواست دهن من رو باز کنه و عصبی ام کنه ...
بی حرف سر جام میشینم و از ماشین پیاده میشه .
دوربین دور تا دور ماشین به حرکت در میاد تا هر لحظه رو ثبت کنه .
واقعا نیاز بود؟!
پس چرا دفعه قبل این همه بند و بساط نبود ؟!
شاید هم میخواست ثابت کنه چقدر خرج کرده و هر لحظه رو ثبت کنه تا نتونیم چیزی بگیم .
در ماشین باز میکنه و با لبخند اشاره ای به من میکنه تا پیاده بشم .
نگاهم به سمت لباس مهره دوزی شده میندازم ..
حیف ..
حیف این لباس که برای عقد با این عوضی بود .
دستم بند لباس میکنم و از ماشین پیاده میشم .
سر پایین میندازم و صدای دست و هلهله ها بلند میشه ..
آدم های که هیچ شناختی نداشتم .
همان هابی که نقش مترسک سر جالیز رو داشتند برای پر کردن فضا ..
دستم که بین دستهای منصوری قرار میگیره ، ناخودآگاه عوق میزنم
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_62🌷
صدایم بین صدای آهنگ و همهمهه جمعیت پنهان میشه ..
نفس عمیقی میکشم .
سر پایین میندازم و کمی عقب میکشم .
خداروشکر ، دستکش دستم بود و مستقیم دستم بین دستهای نجسش قرار نگرفته بود ...
به سمت خونه حرکت میکنم و دعا دعا میکنم سریع تر به جایی برسم که بتونم ازش فاصله بگیرم
نگاهم به محمد می افته .
کت و شلوار مشکی پوشیده بود و با لبخند دست میژد .
نگاهم میخ دستهاش میشه...
همون دست هایی که روی امیرحسام بلند شده بود .
چشم ازش میگیرم و سرعتم رو بیشتر میکنم .
انگار که داشتم داماد رو با خودم به سمت صندلی ها میکشیدم .
آب دهنم قورت میدم و با رسیدن به صندلی به سرعت دستم رو بیرون میکشم و روی صندلی میشینم ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_63🌷
ته معده ام می جوشید و اخم هام در هم میشه.
- اخم نکن ..
آرایشت میماسه .
سر بالا میارم و با دیدن خانم ناآشنایی سوالی بهش خیره میشم
+ شما ؟!
کیف گران قیمتش رو در دستش میچرخونه و سر هم میکنه .
- البته که از عجله ای بودن این مراسم هست که تو حتی خواهر شوهرت رو هم نمیشناسی !
دیوانه ..
نمیدونست من حتی شوهرم را هم نمیشناختم..
منصوری تنها پسوندی بود که یدک میکشید.
آروم زمزمه میکنم .
+ هنوز خطبه جاری نشده .
اخم هایش در هم میره و من بی حرف شنلم رو عقب میکشم ..
نمیدونم ..
شاید هم امید داشتم این مراسم مضحک بهم بخوره .
آخه کی میتونستم تحمل کنه که به عقد یک مرد پیر در بیاد که من قبول کنم ؟!
آن هم کسی که پسر ۹ ساله داره .
من ..
من تنها ۱۰ سال از پسرش بزرگ تر بودم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_64🌷
ناخودآگاه یاد حرف محمد می افتم .
« اول از همه خانواده این حسام عوضی رو دعوت میکنیم »
زبونم بند میاد .
شنل رو از سرم میکشم و نگاه خیلی ها به سمتم میاد .
بی توجه ..
چشم میچرخونم ..
به امید دیدن زهرا خانم و آقا توکلی .
حاضر بودم از همین جا جوری التماسشون کنم که من رو حلال کنن..
شاید هم میدونستند هیچچیزی دست من نیست و حسام بهشون گفته باشه .
دست عرق کرده ام رو به لباسم میکشم و ریز به جمعیت نگاه میکنم .
هیچکدام ..
هیچ کدامشان آشنا نبودند..
کلافه سر پایین میندازم و دست روی پیشونی ام میزارم ..
نکنه اتفاقی افتاده باشه ..
انگار داشتند رخت می شستند در وجودم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
تخفیف گذاشتیم براتوووون🥺👇
توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_65🌷
هر چه چشم میچرخونم ، نمیبینمشون
میترسیدم ..
میترسیدم از اینکه من رو ببینن و گمان کنند با علاقه خودم اینجا نشستم .
حتی میترسیدم حسام رو هم دعوت کرده باشند و از گوشه ای جاری شدن خطبه عقد برای عشقش رو ببینه .
کلافه دست بالا میارم و اشاره ای به مامان میکنم تا به سمتم بیاد ...
سالن داشت شلوغ میشد و کاش قلم پای عاقد خورد میشد و به اینجا نمیرسید ..
اصلا منصوری کدام گوری رفته بود ؟
مامان به سمتم میاد و نگاهی بهم میندازه .
- چیه قربونت برم ؟!
چیزی میخوای ؟!
سخت بود ...
خیلی سخت بود سر سفره عقد با آدم دیگه ای هنوز هم به فکر حسام باشم
+ زهرا خانم اینا نیومدن!؟
اخم های مامان در هم میشه .
- نه ..
دعوتشون کردیم ولی مثل اینکه نیومدن ...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
محبوب من از حالا ..
همه پیاده رو ها بوی شما را می دهد
همه عصر ها ، همه تابستان ها ،
همه ی روزهای هفته
#محمد_صالح_علا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_66🌷
آشوب دلم کم که هیچ ...
هزار برابر میشه .
مضطرب به مامان خیره میشم و لب میزنم
+ نکنه اتفاقی برای امیرحسام افتاده باشه ؟!
مامان چشم غره ای بهم میره .
- نه ..
تو خیالت راحت باشه .
ناراحت سر پایین میندازم و مشغول بازی کردن با دستهام میشم ...
نگاه خیره ای رو حس میکنم .
نگاه خیره ای که تا عمق وجودم نفوذ میکرد.
سر بالا میارم اما چیزی رو نمیبینم .
بی حوصله سر پایین میندازم و با داخل اومدن عاقد باز هم وحشت کل وجودم رو میگیره .
دیگه ..
دیگه هیچ راه فراری نداشتم .
صدای صلوات همه بلند میشه و عاقد به سمت صندلی گوشه خونه میره.
- شناسنامه زوجین رو بیارید .
که ان شاالله خطبه عقد رو جاری کنیم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
تخفیف گذاشتیم براتوووون🥺👇
توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_67🌷
« نویان »
تهِ سیگارش روی میز خاموش کرد.
چشمانش بی اختیار قفل شده بود .
آن هم روی ناموس ِ رفیقش ..
وقارش ، افسار مردانه ام رو در دست گرفته بود و هر چه تلاش میکردم نمیتونستم نگاه خیره ام رو بردارم .
او ..
با وقار میان جمعیت نشسته بود و صورتش ..
درست مثل یک نقاشی بود که تمام ظرافت های زنانه اش رو به نمایش گذاشته بود .
یک دستش بندِ چادر سفید رنگش بود و دست دیگه اش روی پاهایش نشسته بود .
لب هایی که میگزید ، نفس رو در سینه ام حبس میکرد ...
عرق سرد ، کلوجودم رو گرفته بود .
عصبی دستی به صورتش کشید و کلافه دندون روی هم سابید ..
محمد رفیقِ شانه به شانه اش بود.
شعار دورهمی های شبانه شان ، ناموس پرستی بود ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱