🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_64🌷
ناخودآگاه یاد حرف محمد می افتم .
« اول از همه خانواده این حسام عوضی رو دعوت میکنیم »
زبونم بند میاد .
شنل رو از سرم میکشم و نگاه خیلی ها به سمتم میاد .
بی توجه ..
چشم میچرخونم ..
به امید دیدن زهرا خانم و آقا توکلی .
حاضر بودم از همین جا جوری التماسشون کنم که من رو حلال کنن..
شاید هم میدونستند هیچچیزی دست من نیست و حسام بهشون گفته باشه .
دست عرق کرده ام رو به لباسم میکشم و ریز به جمعیت نگاه میکنم .
هیچکدام ..
هیچ کدامشان آشنا نبودند..
کلافه سر پایین میندازم و دست روی پیشونی ام میزارم ..
نکنه اتفاقی افتاده باشه ..
انگار داشتند رخت می شستند در وجودم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
تخفیف گذاشتیم براتوووون🥺👇
توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_65🌷
هر چه چشم میچرخونم ، نمیبینمشون
میترسیدم ..
میترسیدم از اینکه من رو ببینن و گمان کنند با علاقه خودم اینجا نشستم .
حتی میترسیدم حسام رو هم دعوت کرده باشند و از گوشه ای جاری شدن خطبه عقد برای عشقش رو ببینه .
کلافه دست بالا میارم و اشاره ای به مامان میکنم تا به سمتم بیاد ...
سالن داشت شلوغ میشد و کاش قلم پای عاقد خورد میشد و به اینجا نمیرسید ..
اصلا منصوری کدام گوری رفته بود ؟
مامان به سمتم میاد و نگاهی بهم میندازه .
- چیه قربونت برم ؟!
چیزی میخوای ؟!
سخت بود ...
خیلی سخت بود سر سفره عقد با آدم دیگه ای هنوز هم به فکر حسام باشم
+ زهرا خانم اینا نیومدن!؟
اخم های مامان در هم میشه .
- نه ..
دعوتشون کردیم ولی مثل اینکه نیومدن ...
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
محبوب من از حالا ..
همه پیاده رو ها بوی شما را می دهد
همه عصر ها ، همه تابستان ها ،
همه ی روزهای هفته
#محمد_صالح_علا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_66🌷
آشوب دلم کم که هیچ ...
هزار برابر میشه .
مضطرب به مامان خیره میشم و لب میزنم
+ نکنه اتفاقی برای امیرحسام افتاده باشه ؟!
مامان چشم غره ای بهم میره .
- نه ..
تو خیالت راحت باشه .
ناراحت سر پایین میندازم و مشغول بازی کردن با دستهام میشم ...
نگاه خیره ای رو حس میکنم .
نگاه خیره ای که تا عمق وجودم نفوذ میکرد.
سر بالا میارم اما چیزی رو نمیبینم .
بی حوصله سر پایین میندازم و با داخل اومدن عاقد باز هم وحشت کل وجودم رو میگیره .
دیگه ..
دیگه هیچ راه فراری نداشتم .
صدای صلوات همه بلند میشه و عاقد به سمت صندلی گوشه خونه میره.
- شناسنامه زوجین رو بیارید .
که ان شاالله خطبه عقد رو جاری کنیم .
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
تخفیف گذاشتیم براتوووون🥺👇
توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_67🌷
« نویان »
تهِ سیگارش روی میز خاموش کرد.
چشمانش بی اختیار قفل شده بود .
آن هم روی ناموس ِ رفیقش ..
وقارش ، افسار مردانه ام رو در دست گرفته بود و هر چه تلاش میکردم نمیتونستم نگاه خیره ام رو بردارم .
او ..
با وقار میان جمعیت نشسته بود و صورتش ..
درست مثل یک نقاشی بود که تمام ظرافت های زنانه اش رو به نمایش گذاشته بود .
یک دستش بندِ چادر سفید رنگش بود و دست دیگه اش روی پاهایش نشسته بود .
لب هایی که میگزید ، نفس رو در سینه ام حبس میکرد ...
عرق سرد ، کلوجودم رو گرفته بود .
عصبی دستی به صورتش کشید و کلافه دندون روی هم سابید ..
محمد رفیقِ شانه به شانه اش بود.
شعار دورهمی های شبانه شان ، ناموس پرستی بود ..
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱
پایِ شخصیت خاص مون اومد وسط..
توی vip غوغایی به پا شده ناگفتنی 😃🙊
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
پایِ شخصیت خاص مون اومد وسط..
توی vip غوغایی به پا شده ناگفتنی 😃🙊
- اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱
- اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه .
اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌..
جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷
🌷
#رُمـــانقَمـــصور
#پارت_68🌷
چادرش کمی عقب رفت و صورتش به نمایش در اومد ..
تمام وجودش به لرزه در اومد...
آب دهنش رو قورت داد و سوئیچ ماشین از روی میز چنگ زد ..
بهترین راه رفتن بود ..
باید میرفت ..
هیچ وقت گذشت نداشت ..
حتی در مورد دختری که دوستش داشت و همراه یک ماهه اش بود ولی ..
این دختر سر سفره عقد بود .
کلافه از جا بلند شد و نگاه اخری به دختر انداخت..
حتی فکر کردن به این دختر ، خیانت بود به نون و نمک شان ..
نفس عمیقی کشید تا کمی از آتش درونش کم کنه ..
داشت گُر میگرفت..
به سمت عقب حرکت کرد که محمد رو مقابلش دید .
- پسر، یک ساعته دارم نگاهت میکنم .
غرق شدیااا !
🌷
🌱🌷
🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷
🌷🌱🌷🌱🌷
🌱🌷🌱🌷🌱