eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
216 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 ناخودآگاه یاد حرف محمد می افتم . « اول از همه خانواده این حسام عوضی رو دعوت میکنیم » زبونم بند میاد . شنل رو از سرم میکشم و نگاه خیلی ها به سمتم میاد . بی توجه .. چشم میچرخونم .. به امید دیدن زهرا خانم و آقا توکلی . حاضر بودم از همین جا جوری التماسشون کنم که من رو حلال کنن.. شاید هم میدونستند هیچ‌چیزی دست من نیست و حسام بهشون گفته باشه . دست عرق کرده ام رو به لباسم میکشم و ریز به جمعیت نگاه میکنم . هیچ‌کدام .. هیچ کدامشان آشنا نبودند.. کلافه سر پایین میندازم و دست روی پیشونی ام می‌زارم .. نکنه اتفاقی افتاده باشه .. انگار داشتند رخت می شستند در وجودم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تخفیف گذاشتیم براتوووون🥺👇 توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
گویند که کریم هست‌و گناه میبخشد... گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم؟
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 هر چه چشم میچرخونم ، نمی‌بینمشون میترسیدم .. میترسیدم از اینکه من رو ببینن و گمان کنند با علاقه خودم اینجا نشستم . حتی میترسیدم حسام رو هم دعوت کرده باشند و از گوشه ای جاری شدن خطبه عقد برای عشقش رو ببینه . کلافه دست بالا میارم و اشاره ای به مامان میکنم تا به سمتم بیاد ... سالن داشت شلوغ میشد و کاش قلم پای عاقد خورد میشد و به اینجا نمی‌رسید .. اصلا منصوری کدام گوری رفته بود ؟ مامان به سمتم میاد و نگاهی بهم میندازه . - چیه قربونت برم ؟! چیزی میخوای ؟! سخت بود ... خیلی سخت بود سر سفره عقد با آدم دیگه ای هنوز هم به فکر حسام باشم + زهرا خانم اینا نیومدن!؟ اخم های مامان در هم میشه . - نه .. دعوتشون کردیم ولی مثل اینکه نیومدن ... 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
محبوب من از حالا .. همه پیاده رو ها بوی شما را می دهد همه عصر ها ، همه تابستان ها ، همه ی روزهای هفته
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 آشوب دلم کم که هیچ ... هزار برابر میشه . مضطرب به مامان خیره میشم و لب میزنم + نکنه اتفاقی برای امیرحسام افتاده باشه ؟! مامان چشم غره ای بهم می‌ره . - نه .. تو خیالت راحت باشه . ناراحت سر پایین میندازم و مشغول بازی کردن با دستهام میشم ... نگاه خیره ای رو حس میکنم . نگاه خیره ای که تا عمق وجودم نفوذ میکرد. سر بالا میارم اما چیزی رو نمی‌بینم . بی حوصله سر پایین میندازم و با داخل اومدن عاقد باز هم وحشت کل وجودم رو میگیره . دیگه .. دیگه هیچ راه فراری نداشتم . صدای صلوات همه بلند میشه و عاقد به سمت صندلی گوشه خونه می‌ره. - شناسنامه زوجین رو بیارید . که ان شاالله خطبه عقد رو جاری کنیم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تخفیف گذاشتیم براتوووون🥺👇 توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 « نویان » تهِ سیگارش روی میز خاموش کرد. چشمانش بی اختیار قفل شده بود . آن هم روی ناموس ِ رفیقش .. وقارش ، افسار مردانه ام رو در دست گرفته بود و هر چه تلاش می‌کردم نمیتونستم نگاه خیره ام رو بردارم . او .. با وقار میان جمعیت نشسته بود و صورتش .. درست مثل یک نقاشی بود که تمام ظرافت های زنانه اش رو به نمایش گذاشته بود . یک دستش بندِ چادر سفید رنگش بود و دست دیگه اش روی پاهایش نشسته بود . لب هایی که میگزید ، نفس رو در سینه ام حبس میکرد ... عرق سرد ، کل‌وجودم رو گرفته بود . عصبی دستی به صورتش کشید و کلافه دندون روی هم سابید .. محمد رفیقِ شانه به شانه اش بود. شعار دورهمی های شبانه شان ، ناموس پرستی بود .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
پایِ شخصیت خاص مون اومد وسط.. توی vip غوغایی به پا شده ناگفتنی 😃🙊 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
پایِ شخصیت خاص مون اومد وسط.. توی vip غوغایی به پا شده ناگفتنی 😃🙊 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 چادرش کمی عقب رفت و صورتش به نمایش در اومد .. تمام وجودش به لرزه در اومد... آب دهنش رو قورت داد و سوئیچ ماشین از روی میز چنگ زد .. بهترین راه رفتن بود .. باید میرفت .. هیچ وقت گذشت نداشت .. حتی در مورد دختری که دوستش داشت و همراه یک ماهه اش بود ولی .. این دختر سر سفره عقد بود . کلافه از جا بلند شد و نگاه اخری به دختر انداخت.. حتی فکر کردن به این دختر ، خیانت بود به نون و نمک شان .. نفس عمیقی کشید تا کمی از آتش درونش کم کنه .. داشت گُر می‌گرفت.. به سمت عقب حرکت کرد که محمد رو مقابلش دید . - پسر، یک ساعته دارم نگاهت میکنم . غرق شدیااا ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱