eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
210 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 آشوب دلم کم که هیچ ... هزار برابر میشه . مضطرب به مامان خیره میشم و لب میزنم + نکنه اتفاقی برای امیرحسام افتاده باشه ؟! مامان چشم غره ای بهم می‌ره . - نه .. تو خیالت راحت باشه . ناراحت سر پایین میندازم و مشغول بازی کردن با دستهام میشم ... نگاه خیره ای رو حس میکنم . نگاه خیره ای که تا عمق وجودم نفوذ میکرد. سر بالا میارم اما چیزی رو نمی‌بینم . بی حوصله سر پایین میندازم و با داخل اومدن عاقد باز هم وحشت کل وجودم رو میگیره . دیگه .. دیگه هیچ راه فراری نداشتم . صدای صلوات همه بلند میشه و عاقد به سمت صندلی گوشه خونه می‌ره. - شناسنامه زوجین رو بیارید . که ان شاالله خطبه عقد رو جاری کنیم . 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
تخفیف گذاشتیم براتوووون🥺👇 توی vip اتفاق هابی افتاده که هیچکس خبر نداره👌😄 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 « نویان » تهِ سیگارش روی میز خاموش کرد. چشمانش بی اختیار قفل شده بود . آن هم روی ناموس ِ رفیقش .. وقارش ، افسار مردانه ام رو در دست گرفته بود و هر چه تلاش می‌کردم نمیتونستم نگاه خیره ام رو بردارم . او .. با وقار میان جمعیت نشسته بود و صورتش .. درست مثل یک نقاشی بود که تمام ظرافت های زنانه اش رو به نمایش گذاشته بود . یک دستش بندِ چادر سفید رنگش بود و دست دیگه اش روی پاهایش نشسته بود . لب هایی که میگزید ، نفس رو در سینه ام حبس میکرد ... عرق سرد ، کل‌وجودم رو گرفته بود . عصبی دستی به صورتش کشید و کلافه دندون روی هم سابید .. محمد رفیقِ شانه به شانه اش بود. شعار دورهمی های شبانه شان ، ناموس پرستی بود .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
پایِ شخصیت خاص مون اومد وسط.. توی vip غوغایی به پا شده ناگفتنی 😃🙊 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
پایِ شخصیت خاص مون اومد وسط.. توی vip غوغایی به پا شده ناگفتنی 😃🙊 - اونجا سه برابر چنل اصلی پارت داریم ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره.. _ هفته ای ۲۸ الی ۳۵ پارت داریم🌱 - اونجا یک سری اتفاقات افتاده که باورتون نمیشه . اونجاست که میفهمید منظورم از خاص ترین رمان چیه 😌.. جهت عضویت در چنل vip رمان مقصور مبلغ ( ۸۰ الی ۹۰ ) با توجه به شرایط مالی خودتون به شماره کارت زیر ارسال کنید 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo عضویت فقط تا امروز عصر بازه قشنگام 🌷😍
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 چادرش کمی عقب رفت و صورتش به نمایش در اومد .. تمام وجودش به لرزه در اومد... آب دهنش رو قورت داد و سوئیچ ماشین از روی میز چنگ زد .. بهترین راه رفتن بود .. باید میرفت .. هیچ وقت گذشت نداشت .. حتی در مورد دختری که دوستش داشت و همراه یک ماهه اش بود ولی .. این دختر سر سفره عقد بود . کلافه از جا بلند شد و نگاه اخری به دختر انداخت.. حتی فکر کردن به این دختر ، خیانت بود به نون و نمک شان .. نفس عمیقی کشید تا کمی از آتش درونش کم کنه .. داشت گُر می‌گرفت.. به سمت عقب حرکت کرد که محمد رو مقابلش دید . - پسر، یک ساعته دارم نگاهت میکنم . غرق شدیااا ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
محبوب من وجودم به سمت تو خیز بر می‌دارد اما ظاهرم ساکت است....
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 خشکم میزنه.. از ترس اینکه فهمیده باشه خیره خواهرشم، عرق سرد کل وجودم رو میگیره... دست در جیب شلوارم میبرم و پوزخندی میزنم که سر جلو میاره _بگو ببینم چشمت کدوم یکی رو گرفته تا تور کنم برات داش نویان ! نفس راحتی میکشم . متوجه حال خرابی ام میشه و به احتمال زیاد ربطش میده به زهرماری خوردنم .. نگاه خیره ای بهش میندازم و تازه متوجه میشم خواهرش تا چه اندازه با خودش فرق داره .. اون .. سفید بود . ظریف بود . نگاهش ...سراسر زیبایی و پاکی بود . سرفه ای میکنم و لب میزنم + داماد تون رو ندیدم ! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا