eitaa logo
• قَمصور •
13.9هزار دنبال‌کننده
211 عکس
20 ویدیو
0 فایل
به نام خالق چَشمها 🥰🙃 یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند... رمان زیبای قمصور سرنوشت دختری به اسم ارمغان به قلم #آرون 🤍🫀 تبلیغات @ellahe_banoo
مشاهده در ایتا
دانلود
_
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 نمی‌تونستم . طاقت نداشتم خطبه عقد رو بخونن . از جا بلند میشم و به سمت در خروجی حرکت میکنم.. باید تا قبل اینکه محمد من رو ببینه از اینجا میزدم بیرون .. دلیلش باشه برای بعداً . کلافه دستی به گردنم میکشم و با رسیدن به در سرجام خشک میشم .. ناخودآگاه به عقب برمی‌گردم . باز هم نگاهش میکنم . من رو نمیدید ...اگر ..اگر نگاهم میکرد که دیوانه میشدم همون بهتر که حواسش به من وا داده نبود .. اصلا اگر متوجه می‌شدند چی بهم میگفتند؟ بی غیرت ! تنها واژه ای که لایقم بود تنها همین کلمه بود. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
رسم گل پرت کردن عروس باعث مرگ شوهرم شد! من گلریزم تازه عروس بودم و هنوز شوهرم بهم دست نزده بود! زن دوم بودم ولی شوهرم فقط به خونه‌ی زن اولش میرفت! و بعد از ۶ماه که میگذشت زن و شوهر نشده بودیم. یه روز دوستم اومد خونمون و کارت عروسیش رو بهم داد و گفت: قراره موقع پرت کردن دسته‌ی گل همه دخترای مجرد باشن! منم میخوام وقتی گلم رو پرت کنم دخترای مجرد رو پشت سرم جمع کنی وایستن! خوشحال شدم و سریع قبول کردم. شوهرم تاجر بود و اوتموقع به ترکیه رفته بود. منم که دلم تو خونه پوسیده بود بلند شدم و برای خودم لباس مجلسی خریدم تا توی عروسی حالم جا بیاد. یدفعه فکری عجیب بسرم زد! اگه منم پشت عروس وایمیستادم و دسته‌گل نصیب من میشد، شوهرم منو زن خودش قبول میکرد؟ با این فکر، جرقه‌ای تو ذهنم زد! شب عروسی کاری که دوستم خواسته بود رو انجام دادم و آخر مجلس دخترای مجرد رو پشت سر عروس ردیف کردم. خودمم وسطشون وایستادم و با شمارش دخترا ( یک.. دو.. سه) عروس دسته‌گل رو پرت کرد! در کمال ناباوری دسته گل تو بغل من افتاد! ذوق زده به هوا پریدم... یعنی.. یعنی وقتی عماد شوهرم از ترکیه برگرده قراره زن و شوهر بشیم؟ نگاه پر حسرت دخترای مجرد جمع رو میدیدم و به خودم می نازیدم. با همین خیال پوچ درحالی که دسته‌گل عروس تو بغلم بود، به خونه برگشتم اما وقتی برگشتم صدای گریه و جیغ هووم رو شنیدم. اونشب مادرشوهرم خبر داد که شوهرم هواپیماش سقوط کرده و مُرده! چون عده نداشتم و دختر بودم به چهلمش نکشید که منو عقد برادرشوهر متاهلم کردن تا براش بچه بیارم! حالا با جاریم که ۱۵سال بچه‌دار نشده بود هوو شده بودم! هووی قبلیم حامله بود و چند ماه بعد منم حامله شدم. برادرشوهرم خیلی مهربون بود، نازم رو میکشید و عین پروانه دورم می‌چرخید. حسادت رو تو تک تک رفتارهای جاریم میدیدم و حس غرور بهم دست میداد! اما این خوشی دوامی نداشت و ماه هفتم بارداریم تو اخبار تلویزیون خبر پیدا شدن عماد و زنده بودنش با چند نفر دیگه از سانحه هواپیمایی رو دادن! 😵🤕😰 ادامه سرگذشت گلریز 👇 https://eitaa.com/joinchat/248316831Cea7a3e3281
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 دستی به صورتم میکشم و چشم ازش میگیرم . کاش .. کاش اسمش رو میدونستم .. قدمی به سمت جلو برمیدارم که با صدای محمد سر جام خشک میشم . - مرد حسابی . دردت چیه دیگه ؟! خواهرم که روی اون صندلی منتظرته .. پاره کن اون سفته ها رو . اخم هام در هم می‌ره و دستم مشت میشه .. چی داشت می‌گفت . چشم میچرخونم تا پیدایش کنم اما .. معلوم نبود کجاست . صدای مردانه ای بلند میشه - دِ نه دِ نمیزارم مثل دفعه قبل بازی در بیارید . تا بله رو نده خبری از سفته ها نیست.. بکش کنار محمد ، مهمون ها منتظرن .. سکوت همه جا رو میگیره و من از شدت وحشت پاهام روی زمین خشک شده. فقط .. فقط میخواستم ببینمش .. اون بی وجدانی که نقش داماد رو یدک می‌کشید رو به چشم ببینم. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 با بیرون زدن محمد از اتاق کنار نگاهم دقیق میشه .. با بیرون اومدن مردی از پشت سرش سرم گیج می‌ره ... زل میزنم به مقابل و نفس توی سینه ام حبس میشه .. دست روی سرم میزارم و چشم هام سیاهی می‌ره .. مردی که .. حداقل ۴۰ سال داشت .. شکمش ، آن دکمه های ریز رو حسابی توی ذوق میزد.. ران های گنده و قد کوتاهش .. همگی باعث میشه دستم به سمت سیگار توی جیبم بره و از جیبم بیرون بکشمش... روشنش میکنم . آتش روی فیلترش...درست مثلِ آتش درون من بود ... سرفه ای میکنم و پوک عمیقی به سیگار میزنم .. دیگه نمی‌تونستم ... هرکار میکردم قلب لعنتی ام که خیلی وقت بود خاموش شده بود نمی‌گذاشت از این در بیرون برم .. 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱
_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷 🌷 🌷 قدمی به سمت جلو برمیدارم . نگاهم به سمت دخترکی می‌ره که حتی اسمش رو نمی‌دونستم .. سرش بالا میاد و با دیدن مردک‌ پیر ، دستش روی چادر به لرزه در میاد . سرفه ای میکنم و به سمت محمد میرم . مرد .. روی صندلی مخصوص میشینه و من میبینم که آن دختر ریز نقش چطوری به لرزه در میاد.. دستم مشت میشه .. دلم میخواست آوار بشم بر سر اون بی وجود .. سرفه ای میکنم و دستی به سرم میکشم . دندون روی هم میسابم و نگاهم میخ لبخند کثیفش میشه ... پوک دیگه ای به سیگار میزنم و به عاقدی خیره میشم که مشغول آماده کردن مدارک بود .. نمی‌تونستم .. هرکار میکردم نمیتونستم خودم رو آروم کنم که روی این یکی چشم ببندم . مگه خودم هزاران دختر رو بدبخت نکرده بودم ؟ پس چه مرگم بود ؟! 🌷 🌱🌷 🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷 🌷🌱🌷🌱🌷 🌱🌷🌱🌷🌱