🌙 ماهدخت
پارت ۳
﷽
«گاهی آدم برای فرار از حقیقت، خودش را با شلوغی روزمره سرگرم میکند...
اما حقیقت، صبر میکند.»
«ریحانه»
چند ثانیه فقط به مادرم خیره ماندم.
آن جمله هنوز جلوی چشمم بود.
«ریحانه، حقیقت را از مادرت نپرس...
او اولین کسی بود که دروغ گفت.»
دستم میلرزید.
+مامان...
صدایم آنقدر آرام بود که خودم هم بهسختی شنیدمش.
+اون مرد کیه؟
مادرم لبهایش را به هم فشار داد.
_ریحانه، دیرت میشه.
با تعجب به ساعت نگاه کردم.
شش و ربع صبح.
ناگهان یاد مدرسه افتادم.
امروز امتحان زیست داشتیم.
کتاب و جزوهام را هنوز جمع نکرده بودم.
اما ذهنم دیگر جایی برای زیست و مدرسه و امتحان نداشت.
+مامان من جواب میخوام.
مادرم عکس را از دستم گرفت.
_امروز برو مدرسه.
+ولی...
_گفتم برو.
صدایش این بار محکم بود.
آنقدر محکم که فهمیدم ادامه دادن فایدهای ندارد.
اما یک چیز را خوب فهمیده بودم.
مادرم از چیزی میترسید.
و آن «چیز» اسمش یونس بود.
---
نیم ساعت بعد، جلوی آینه ایستاده بودم.
مقنعهام را مرتب کردم و مانتوی مدرسهام را پوشیدم.
کیفم را برداشتم و کتاب زیست، شیمی و ریاضی را داخلش گذاشتم.
گوشیام روی میز اتاقم بود.
چند لحظه نگاهش کردم.
اما طبق قانون مدرسه، اصلاً قرار نبود گوشی با خودم ببرم.
مدرسهی ما روی این موضوع خیلی سختگیر بود.
حتی اگر گوشی خاموش هم داخل کیف پیدا میکردند، دردسرش برای دانشآموز کم نبود.
پس گوشی را همانجا گذاشتم.
برای آخرین بار به اتاقم نگاه کردم و از خانه بیرون زدم.
---
مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.
حیاط پر بود از دخترهایی که هرکدام مشغول حرف زدن بودند.
یکی دنبال دوستش میگشت.
یکی تکالیفش را از روی دفتر بغلدستیش مینوشت.
یکی هم از ترس امتحان زیست، زیر لب دعا میخواند.
همین که وارد حیاط شدم، صدای دوستم را شنیدم.
_ریحانه!
برگشتم.
سارا با عجله به طرفم آمد.
_بالاخره اومدی! فکر کردم امروز نمیای.
لبخند زدم.
+مگه میشه امتحان زیست رو از دست داد؟
سارا با وحشت گفت:
_من دیشب فقط سه صفحه خوندم!
خندیدم.
+سه صفحه؟
_آره.
+خب موفق باشی در راه سختی که در پیش داری!
با اخم نگاهم کرد.
_خیلی بیرحمی!
برای چند لحظه خندیدم.
اما همان لحظه نگاه دخترانهای که کنارمان رد میشد، روی صورتم ماند.
بعد صدای زنگ مدرسه بلند شد.
همه به سمت ساختمان رفتند.
من هم همراه سارا وارد راهرو شدم.
کلاس دهم تجربی، طبقهی دوم بود.
روی دیوارهای راهرو، تابلوهای علمی و عکس دانشآموزان ممتاز نصب شده بود.
وقتی وارد کلاس شدم، بوی گچ و کتاب و تختهی پاکشدهی دیروز پیچیده بود.
کیفم را کنار صندلی گذاشتم.
سارا کنارم نشست.
_ریحانه؟
+هوم؟
_چرا امروز اینقدر ساکتی؟
نگاهش کردم.
+هیچی.
_مطمئنی؟
لبخند مصنوعی زدم.
+آره.
اما دروغ گفته بودم.
چطور میتوانستم بگویم صبح مردی را دیدهام که ادعا کرده پدرم آنطور که فکر میکنم نمرده؟
چطور میتوانستم بگویم مادرم چیزی را از من پنهان کرده؟
و از همه بدتر...
چطور میتوانستم بگویم پشت عکس پدرم نوشته بودند:
«او اولین کسی بود که دروغ گفت.»
معلم وارد کلاس شد.
_بچهها، کتاب زیست رو باز کنید.
همه آرام شدند.
من هم کتابم را باز کردم.
اما چشمهایم روی کلمات بود و ذهنم جای دیگری.
ناگهان صدای معلم را شنیدم:
_ریحانه؟
سرم را بالا آوردم.
+بله؟
_سؤال صفحهی سی و دو رو جواب بده.
به کتاب نگاه کردم.
برای چند ثانیه چیزی نفهمیدم.
سارا آهسته زیر گوشم گفت:
_حواست کجاست دختر؟
نفسم را بیرون دادم.
شروع کردم به جواب دادن.
اما حتی وسط توضیح دادن هم تصویر آن عکس از ذهنم بیرون نمیرفت.
پدرم...
مرد کنار او...
و آن جمله.
سه روز قبل از مرگش.
---
زنگ تفریح که خورد، سریع از کلاس بیرون آمدم.
سارا پشت سرم آمد.
_ریحانه صبر کن!
ایستادم.
_امروز واقعاً یه چیزیت شده.
+چیزی نیست.
_تو وقتی چیزی نیست، این شکلی نیستی.
چیزی نگفتم.
سارا چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
_اگه مشکلی داری، میتونی بهم بگی.
لبخند کوچکی زدم.
+ممنون.
همان لحظه صدای معاون از انتهای راهرو آمد:
_دانشآموزها، لطفاً داخل کلاسها باشید.
سارا برگشت.
اما من هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.
حیاط مدرسه از آن بالا دیده میشد.
دانشآموزها پایین ایستاده بودند.
همهچیز عادی بود.
همهچیز...
جز یک چیز.
پای درِ مدرسه، مردی ایستاده بود.
لباس تیره پوشیده بود.
از این فاصله صورتش مشخص نبود.
اما نگاهش مستقیم به سمت ساختمان بود.
قلبم فرو ریخت.
نمیدانستم چرا...
ولی یک حس عجیب داشتم.
انگار او منتظر کسی بود.
چند ثانیه بعد، مرد سرش را بالا آورد.
نگاهش دقیقاً به پنجرهی طبقهی دوم افتاد.
به من.
خشکم زد.
سریع از پنجره فاصله گرفتم.
+سارا...
برگشت.
_چی شده؟
دوباره به پنجره نگاه کردم.
مرد دیگر آنجا نبود.
انگار اصلاً وجود نداشته.
آرام زیر لب گفتم:
+هیچی...
اما این بار مطمئن بودم.
اتفاقات دیشب قرار نبود فقط در خانه بمانند.
راز پدرم...
داشت آرامآرام وارد زندگی من میشد.
و من هنوز نمیدانستم...
سید یونس موسوی واقعاً برای انتقام آمده بود، یا برای محافظت از من؟
🌙 ماهدخت
پارت_۳
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۴
﷽
«بعضی آدمها وقتی انتقام میخواهند،
به جای قلبِ دشمنشان،
نقطهضعفش را نشانه میگیرند.»
«ریحانه»
زنگ آخر که خورد، نفس راحتی کشیدم.
بالاخره مدرسه تمام شده بود.
دفتر و کتابهایم را داخل کیف گذاشتم و از کلاس بیرون آمدم.
هنوز از اتفاقات صبح بیرون نیامده بودم.
از یونس...
از عکس پدرم...
از آن جملهای که پشت عکس نوشته شده بود.
در راهرو، برگهی امتحان عربی که معلم تازه تحویلمان داده بود، دستم بود.
نگاهی به نمرهام انداختم.
۲۰
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
مثل همیشه.
سارا کنارم آمد.
_بازم بیست؟
برگه را جلوی صورتش گرفتم.
+بله خانم حسود!
خندید.
_من نمیدونم تو کی درس میخونی!
+وقتی شما خوابید!
_برو بابا!
با خنده از هم جدا شدیم.
جلوی در مدرسه ایستادم.
چادرم را سر کردم و کیفم را روی شانه انداختم.
هوا نسبت به صبح گرمتر شده بود.
از مدرسه بیرون آمدم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای حرکت یک ماشین پشت سرم توجهم را جلب کرد.
یک امویام مشکی.
آرام حرکت میکرد.
من کمی کنار رفتم.
ماشین هم همانطور آهسته پشت سرم آمد.
اخم کردم.
چند قدم دیگر برداشتم.
باز هم ماشین پشت سرم بود.
ایستادم.
ماشین هم ایستاد.
قلبم تند زد.
آرام برگشتم.
شیشهی ماشین پایین آمد.
و همان لحظه...
خشکم زد.
یونس.
خودش بود.
همان مردی که صبح خانهمان دیده بودم.
همان نگاه آرام و سنگین.
همان چهرهی جدی.
صدایش از داخل ماشین آمد:
_کجا داری میری؟
نگاهش کردم.
حرفی نزدم.
صدای مادرم صبح در گوشم پیچید:
«باهاش حرف نزن.»
چادرم را محکمتر گرفتم و راه افتادم.
صدای یونس دوباره آمد:
_ریحانه.
قدمهایم تندتر شد.
_گفتم کجا داری میری؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
+خونه.
_سوار شو.
ایستادم.
برگشتم و نگاهش کردم.
+لازم نیست.
ابرویش کمی بالا رفت.
_مادرت نگفته با من حرف نزنی؟
تعجب کردم.
+از کجا میدونی؟
لبخند خیلی محوی زد.
_چون مادرت رو میشناسم.
چیزی نگفتم.
بعد راه افتادم.
یونس ماشین را آرام جلو آورد.
_تنها نرو.
+چرا؟
چند لحظه سکوت کرد.
_چون امروز روز خوبی برای تنها رفتن نیست.
نگاهش کردم.
اما چیزی از حرفش نفهمیدم.
کیفم را روی شانه جابهجا کردم.
+من باید برم.
این بار ماشین جلوتر نرفت.
من هم مسیر خانه را ادامه دادم.
اما حس میکردم نگاهش هنوز دنبالم میآید.
---
چند ساعت قبل...
«یونس»
مقابل خانهی قدیمی ایستاده بودم.
در باز شد.
مادر ریحانه روبهرویم قرار گرفت.
نگاهش کردم.
سالها گذشته بود.
اما من هنوز آن شب را فراموش نکرده بودم.
شبی که زندگی من را از وسط دو نیم کرد.
مادرم...
فقط به خاطر خیانت شوهرش کشته شد.
و پشت آن ماجرا، حقیقتی بود که هیچکس نمیخواست دربارهاش حرف بزند.
پدر ریحانه با زنی دیگر رابطه داشت.
مادر ریحانه فهمیده بود.
درگیری بالا گرفته بود.
و آن شب...
مادرم هم آنجا بود.
مادرم شاهد ماجرا بود.
اما دیگر زنده برنگشت.
پدر ریحانه مرد.
مادرم هم کشته شد.
و بعد همهچیز را یک «حادثه» نامیدند.
من هفت سال سکوت کرده بودم.
اما سکوت من به معنی فراموش کردن نبود.
رو به مادر ریحانه گفتم:
_اگه نمیخوای دخترت از گذشته چیزی بفهمه...
رنگش پرید.
_یونس، خواهش میکنم...
_نه.
صدایم آرام بود، اما قاطع.
_این بار تو گوش میدی.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد جملهای را گفتم که میدانستم دنیا را برایش تغییر میدهد.
_دخترت باید زن من بشه.
چشمهایش پر از اشک شد.
_ریحانه هیچ تقصیری نداره.
نگاهم سرد شد.
_منم اون شب هیچ تقصیری نداشتم.
سکوت کرد.
ادامه دادم:
_یا گذشته رو برای دخترت تعریف میکنی...
مکث کردم.
_یا اجازه میدی من خودم تصمیم بگیرم چطور این حساب رو تسویه کنم.
مادر ریحانه به دیوار تکیه داد.
_تو میخوای از یه دختر بیگناه انتقام بگیری؟
نگاهم را پایین انداختم.
برای یک لحظه تصویر مادرم جلوی چشمم آمد.
_من نگفتم مقصره.
سرم را بالا آوردم.
_گفتم انتخاب خودته.
مادر ریحانه به سختی پرسید:
_اگر قبول کنم... گذشته رو بهش نمیگی؟
_تا وقتی که خودم بخوام.
اشک از چشمهایش پایین آمد.
چند لحظه طول کشید تا بالاخره گفت:
_باشه...
صدایش شکست.
_قبوله.
نگاهش کردم.
_تصمیمت رو گرفتی؟
سرش را تکان داد.
_ریحانه... زن تو.
نفسم را آرام بیرون دادم.
_بعد از مدرسه میام دنبالش.
مادرش با وحشت نگاهم کرد.
_فقط یه خواهش...
_چی؟
_باهاش کاری نداشته باش.
جواب ندادم.
چون هنوز خودم هم نمیدانستم این انتقام قرار است مرا به کجا برساند.
---
ریحانه
به کوچهی خانه نزدیک شده بودم.
امویام مشکی دوباره کنارم توقف کرد.
این بار یونس پیاده شد.
دستم روی بند کیفم محکم شد.
+باز چی میخوای؟
چند قدم جلو آمد.
_بیا.
+کجا؟
_خونه.
با تعجب نگاهش کردم.
+خونهی من که این طرفه!
نگاهش جدی شد.
_میدونم.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_منظورم اینه که امروز خودم میرسونمت.
+لازم نیست.
خواستم رد شوم.
اما صدایش متوقفم کرد.
_ریحانه...
برگشتم.
نگاهش این بار عجیب بود.
نه مثل صبح.
نه آنقدر سرد.
انگار چیزی میدانست که من از آن بیخبر بودم.
آرام گفت:
_مادرت قراره امشب یه چیز مهم بهت بگه.
قلبم فرو ریخت.
+چی؟
یونس چیزی نگفت.
فقط در ماشین را باز کرد.
_خودت ازش بپرس.
و من همانجا فهمیدم...
این بار دیگر قرار نبود شب آرامی در خانهی ما بگذرد.
🌙 ماهدخت
پارت_۴
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماهدخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙
فقط به عشق این عید بزرگ 💚
💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار تومان/
🔥 قیمت ویژه مبعث: فقط ۶۰ هزار تومان!
🎁 ۴۰٪ تخفیف ویژه
⏳ این قیمت فقط برای فردا شب محدود فعاله!
📩 برای عضویت در VIP پیام بده 💌
@montegha_zahra135
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
رمان خط سرخ در vip کامل شده است
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
فقط با ۶۰ هزار تومان میتونی هم رمان، خط سرخ، رویای خام رو بخونیییی
فردا ساعت ۸ شب این تخفیف برداشته میشه
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماهدخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ
بفرمایید منتظرم اگه زیادی فعالیت داشته باشید پارت داریما!!!
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
صدای محکم بستهشدن در، سکوت خانه را شکست.
فرشته یک قدم عقب رفت.
— ارتام؟!
ارتام روبهروی در ایستاده بود؛ خیس از باران، نفسهایش سنگین و نگاهش مستقیم روی فرزاد قفل شده بود.
فرزاد آرام از جایش بلند شد.
— بالاخره برگشتی...
ارتام پوزخند تلخی زد.
— آره. برگشتم تا چیزی رو که سالها ازم پنهان کردی، خودم ازت بپرسم.
فرشته با نگرانی بین آن دو نگاه کرد.
— چی رو پنهان کرده؟
هیچکدام جواب ندادند.
ارتام گوشیاش را روی میز گذاشت.
صفحه روشن شد.
عکس فرشته و فرزاد بود.
فرشته با دیدن عکس خشکش زد.
— این... این کیه که عکس گرفته؟
ارتام آهسته گفت:
— کسی که تمام این مدت فرزاد فکر میکرد مرده.
رنگ از صورت فرزاد پرید.
— ارتام، بس کن.
— چرا؟ میترسی فرشته حقیقت رو بفهمه؟
فرشته به فرزاد خیره شد.
— چه حقیقتی؟
ارتام جلو آمد.
— فرزاد از اول عاشق تو نبود، فرشته.
فرزاد ناگهان یقهی ارتام را گرفت.
— اسم اون روزها رو نیار!
ارتام دستش را کنار زد و با صدایی آرام اما خطرناک گفت:
— پس خودت بگو چرا وارد زندگی فرشته شدی.
سکوت.
فرزاد چیزی نگفت.
فرشته با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد.
— جواب بده...
فرزاد برای اولین بار نگاهش را پایین انداخت.
همان لحظه صدای زنگ گوشی ارتام بلند شد.
ارتام به صفحه نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
— دیر شد...
فرزاد پرسید:
— چی شده؟
ارتام گوشی را بالا آورد.
— کسی که فکر میکردیم هیچوقت برنمیگرده، همین الان وارد شهر شده.
فرزاد زیر لب گفت:
— غیرممکنه...
و ارتام فقط یک جمله گفت:
— این تازه شروعشه.
رمان رویای خام پس فردا تمام میشه داری از دست میدییی
فقط فقط ۵۰تومان
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
صدای محکم بستهشدن در، سکوت خانه را شکست. فرشته یک قدم عقب رفت. — ارتام؟! ارتام روبهروی در ایستا
۵۰ تومان شددددد
از دست نده
قیمت ها میخواد تغییر کنه