eitaa logo
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماه‌دخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
33 دنبال‌کننده
7 عکس
1 ویدیو
0 فایل
📚 رمان | عاشقانه • مذهبی • نظامی • هیجانی • ازدواج اجباری⚖️ هرگونه کپی، بازنشر یا انتشار بدون اجازه، پیگیری قانونی خواهد داشت و موضوع در حال ثبت و پیگیری است 📖 ۱۰۰۰ پارت 📢 تبلیغات: https://eitaa.com/tablighatravaya💌 ارتباط با ادمین @montegha_zahra135
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 ماه‌دخت پارت یازدهم چند ثانیه فقط به صورتش نگاه کردم. ـ چی شده؟ یونس جواب نداد. دوباره گوشی رو کنار گوشش گذاشت. ـ آخرین بار کجا دیده شده؟ صدای طرف مقابل رو نمی‌شنیدم، اما از حالت چهره یونس می‌فهمیدم خبر خوبی نیست. ـ مطمئنید خودش رفته؟ مکث کرد. ـ نه... پدر من بدون اینکه خبر بده جایی نمی‌ره. تماس که قطع شد، گوشی رو روی داشبورد گذاشت. آروم گفتم: ـ آقای موسوی... ـ چیزی نگو. ـ ولی... ـ ریحانه، لطفاً. لحنش نه عصبانی بود، نه سرد. نگران بود. خیلی نگران. ماشین رو روشن کرد و این بار به جای حرکت به سمت عمارت، مسیرش رو عوض کرد. ـ کجا می‌ریم؟ ـ خونه. ـ برای چی؟ ـ باید یه چیزی رو پیدا کنم. --- وقتی به عمارت رسیدیم، یونس تقریباً دوید سمت داخل. من هم پشت سرش رفتم. همه‌جا رو می‌گشت. اتاق پدرش، کتابخانه، اتاق کار... اما چیزی پیدا نمی‌کرد. تا اینکه جلوی یک قفسه قدیمی ایستاد. دستش رو روی چند کتاب کشید و یکی از کتاب‌ها رو بیرون کشید. یک صدای تق کوچیک آمد. قسمتی از قفسه کنار رفت. من با تعجب نگاه کردم. ـ اینجا چی هست؟ یونس جواب نداد. داخل محفظه کوچکی که پشت قفسه بود، یک جعبه چوبی قرار داشت. جعبه رو بیرون آورد. اما قفل بود. ـ کلیدش؟ یونس دست داخل جیب لباسش برد. کلیدی قدیمی بیرون آورد. قفل باز شد. داخل جعبه فقط سه چیز بود: یک عکس قدیمی... یک نامه... و یک انگشتر. یونس عکس رو برداشت. همین که دید، رنگ صورتش پرید. من جلوتر رفتم. در عکس، پدرم کنار یک زن ایستاده بود. زنی که عکسش رو قبلاً در اتاق یونس دیده بودم. مادر یونس. با ناباوری گفتم: ـ این... مادر شماست؟ یونس سرش رو تکون داد. ـ آره. به عکس خیره شدم. پدر من و مادر یونس کنار هم ایستاده بودند. اما چیزی که بیشتر از همه ترسناک بود... پشت عکس نوشته شده بود: «اگر یک روز هر دوی ما نبودیم، حقیقت را از ریحانه پنهان نکن.» نفسم بند آمد. ـ چرا اسم من اینجاست؟ یونس چیزی نگفت. نامه رو برداشت. پاکت رو باز کرد. شروع کرد به خواندن. چند خط بیشتر نخوانده بود که ناگهان دستش لرزید. ـ چی نوشته؟ سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش برای اولین بار واقعاً ترسیده بود. نامه رو به سمت من گرفت. ـ خودت بخون. نامه رو گرفتم. خط اول رو که خواندم، قلبم فرو ریخت: «یونس... اگر این نامه به دستت رسید، بدان که چیزی که درباره مرگ مادرت و پدر ریحانه می‌دانی، تمام حقیقت نیست.» دست‌هام شروع به لرزیدن کرد. خط بعدی رو خواندم: «آن شب، کسی که فکر می‌کنید قاتل بوده... شاید فقط قربانیِ یک نقشه بزرگ‌تر بوده باشد.» سرم رو بالا آوردم. یونس خیره نگاهم می‌کرد. هر دو ساکت بودیم. صدای باد از پنجره وارد اتاق شد. و درست همان لحظه... صدای درِ ورودی عمارت آمد. تق... هر دو به سمت راهرو برگشتیم. یونس سریع جعبه رو بست. ـ اینجا بمون. آروم گفتم: ـ کیه؟ جواب نداد. فقط قدم برداشت سمت در. اما قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، صدای مردی از طبقه پایین بلند شد: ـ یونس... یونس همان‌جا خشک شد. چهره‌اش تغییر کرد. من با ترس پرسیدم: ـ کیه؟ آرام برگشت سمت من. ـ صدای پدرمه. چشم‌هام گرد شد. ـ ولی گفتن ناپدید شده! یونس چیزی نگفت. از پله‌ها صدای قدم آمد. یک نفر داشت بالا می‌آمد. قدم به قدم... نزدیک‌تر... تا اینکه سایه‌ای جلوی در اتاق افتاد. و صدای همان مرد دوباره شنیده شد: ـ یونس... ـ وقتشه حقیقت رو درباره مادرت بدونی.
🌙 ماه‌دخت پارت دوازدهم یونس چند ثانیه به در خیره موند. من هم پشت سرش ایستاده بودم و حتی جرئت نفس کشیدن نداشتم. صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد. پدرش وارد اتاق شد. اما چیزی که عجیب بود... لباسش خاکی شده بود و روی پیشونیش خراش کوچکی دیده می‌شد. یونس سریع جلو رفت. ـ کجا بودید؟ پدرش نفس عمیقی کشید. ـ بعداً توضیح می‌دم. ـ من فکر کردم اتفاقی براتون افتاده! ـ می‌دونستم دنبالم می‌گردی. بعد نگاهش افتاد به من. چند لحظه ساکت موند. ـ ریحانه... آروم گفتم: ـ بله؟ چشم‌هاش پر از تردید بود. ـ تو نباید این نامه رو می‌دیدی. یونس اخم کرد. ـ پدر! ـ ولی حالا که دیده... نگاهش رو از من گرفت. ـ دیگه نمی‌شه چیزی رو پنهان کرد. قلبم تندتر زد. ـ چه چیزی رو؟ مرد آهی کشید و روی صندلی نشست. ـ هفت سال پیش، اتفاقی افتاد که زندگی دو خانواده رو عوض کرد. یونس با صدای گرفته گفت: ـ من می‌دونم. پدرش سرش رو تکون داد. ـ نه یونس. چیزی که تو می‌دونی، فقط نصف ماجراست. یونس جلو رفت. ـ پس بقیه‌ش رو بگید. پدرش چند لحظه سکوت کرد. بعد نگاهش رو به من دوخت. ـ پدرت قبل از مرگش فهمیده بود که یک نفر داره برای از بین بردن خانواده‌تون نقشه می‌کشه. خشکم زد. ـ چه کسی؟ ـ نمی‌دونم. یونس با عصبانیت گفت: ـ پس چرا همیشه فکر می‌کردیم مادر ریحانه... پدرش حرفش رو قطع کرد. ـ چون همه شواهد علیه اون بود. سرم گیج رفت. ـ یعنی مادرم... صدایم لرزید. ـ یعنی ممکنه اون کاری نکرده باشه؟ پدر یونس نگاهش رو پایین انداخت. ـ من نگفتم بی‌گناهه. سکوت سنگینی اتاق رو گرفت. بعد آرام ادامه داد: ـ گفتم شاید تمام حقیقت رو نمی‌دونیم. یونس مشت‌هاش رو گره کرد. ـ پس چرا هفت سال سکوت کردید؟ پدرش نگاهش کرد. ـ چون می‌ترسیدم تو از روی خشم تصمیم بگیری. یونس تلخ خندید. ـ دیر گفتید. نگاهش برای لحظه‌ای به من افتاد. من فهمیدم منظورش چیه. ازدواجی که قرار بود انتقام باشه... شاید از اول روی یک حقیقت ناقص ساخته شده بود. پدرش بلند شد. ـ یونس، یه چیز دیگه هم هست. یونس برگشت. ـ چی؟ پدرش دست داخل جیبش کرد و یک کلید کوچک بیرون آورد. ـ این کلید رو مادرت شب قبل از مرگش به من داد. یونس با تعجب گفت: ـ چرا؟ ـ گفت اگر اتفاقی براش افتاد، این رو به تو بدم. کلید رو روی میز گذاشت. ـ گفت داخل جاییه که هیچ‌کس نباید پیداش کنه. نگاهم روی کلید ثابت موند. ـ کجاست؟ پدر یونس آرام جواب داد: ـ جایی که آخرین بار پدر ریحانه و مادرت با هم دیده شدن. یونس کلید رو برداشت. ـ کجا؟ پدرش نگاه عجیبی به من انداخت. ـ خانه قدیمی خانواده ریحانه. خشکم زد. خانه‌ای که سال‌ها بود فکر می‌کردم بعد از مرگ پدرم برای همیشه فروخته شده... هنوز وجود داشت. و شاید تمام حقیقت... همان‌جا دفن شده بود. یونس کلید را در دستش فشرد و گفت: ـ فردا می‌ریم اونجا. اما پدرش سریع گفت: ـ نه. یونس برگشت. ـ چرا؟ پدرش با صدای آرامی گفت: ـ چون اگر اون چیزی که من فکر می‌کنم هنوز اونجاست... مکث کرد. ـ کسی که باعث اون اتفاق شد، ممکنه هنوز هم منتظر باشه تا شما پیداش کنید.
2پارت تقدیمتون
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
انشالله ازدوشنبه دوباره پارت گذاری شروع میشه
خوب خوب امشب رمان ماه دخت ۱۰ پارت ت در کانال گذاشته میشه
دستم را پشت سرم بردم. ـ چی توی دستته؟ قلبم به شدت می‌زد. +هیچی. یونس چند قدم جلو آمد. ـ دستت رو نشون بده. +گفتم هیچی نیست. چشم‌هایش جدی شد. ـ ریحانه، من می‌خوام ازت محافظت کنم. نگاهش کردم. و برای اولین بار یاد جمله‌ی پدرم افتادم: «به هیچ‌کس اعتماد نکن.» کاغذ را محکم‌تر در مشتم فشردم. +من... مکث کردم. +من بهتون اعتماد دارم. یونس چند ثانیه نگاهم کرد. اما نمی‌دانستم... این جمله‌ای که گفتم، حقیقت بود... یا بزرگ‌ترین دروغی که تا آن لحظه گفته بودم. 🌙 ماه‌دخت پارت_۱۳ ادامه دارد...
🌙 ماه‌دخت پارت ۱۳ ﷽ «گاهی آدم‌ها از چیزی فرار می‌کنند که فکر می‌کنند گذشته است... غافل از اینکه گذشته، خیلی وقت‌ها چند قدم جلوتر از آن‌ها منتظر ایستاده.» «ریحانه» چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. جمله‌ی پدر یونس هنوز در سرم تکرار می‌شد. «کسی که باعث اون اتفاق شد، ممکنه هنوز هم منتظر باشه تا شما پیداش کنید.» به کلیدی که روی میز بود خیره شدم. یک کلید کوچک و قدیمی. اما انگار وزن تمام هفت سال گذشته روی آن افتاده بود. آرام پرسیدم: +یعنی ممکنه اون آدم هنوز زنده باشه؟ پدر یونس نگاهش را به من دوخت. ـ احتمالاً. نفس در سینه‌ام حبس شد. +پس چرا هیچ‌وقت پیداش نکردید؟ این بار یونس جواب داد. ـ چون هر بار که بهش نزدیک شدیم، یک قدم از ما جلوتر بود. +و الان؟ یونس کلید را برداشت. ـ الان دیگه خودش اشتباه کرده. پدرش اخم کرد. ـ یونس... ـ چی؟ ـ این موضوع شوخی نیست. یونس با همان آرامش همیشگی گفت: ـ منم شوخی ندارم. پدرش چند لحظه نگاهش کرد. بعد آهسته گفت: ـ قبل از اینکه بری سراغ اون خونه، باید یک چیز دیگه رو بدونی. یونس ایستاد. ـ چی؟ مرد به من نگاه کرد. ـ اون خانه هفت ساله خالی نیست. قلبم فرو ریخت. +چی؟ ـ کسی اونجا زندگی می‌کنه. یونس ابروهایش را درهم کشید. ـ چه کسی؟ پدرش سرش را تکان داد. ـ نمی‌دونم. +پس از کجا می‌دونید؟ ـ چون هر چند وقت یک‌بار چراغ‌های خانه روشن می‌شه. یونس چند لحظه ساکت ماند. ـ چرا قبلاً بهم نگفتید؟ پدرش جواب داد: ـ چون مطمئن نبودم چه کسی اونجاست. نگاهم بین آن دو جابه‌جا شد. +شاید نگهبان باشه. پدر یونس آرام گفت: ـ اون خونه نگهبان نداره. سکوت. یک سرمای عجیب از پشت گردنم پایین رفت. خانه‌ای که فکر می‌کردم سال‌هاست متروکه است... هنوز کسی در آن زندگی می‌کرد. و شاید آن شخص چیزی درباره پدرم می‌دانست. --- یونس جعبه را دوباره برداشت. +اون نامه... هر دو برگشتند سمت من. +گفتید نامه‌ی مادرتون بوده. یونس سر تکان داد. +پس چرا اسم من داخلش بود؟ یونس چیزی نگفت. جعبه را روی میز گذاشت و نامه را دوباره برداشت. چند لحظه به خط‌های آن خیره شد. بعد گفت: ـ چون مادرم پدرت رو می‌شناخته. قلبم فرو ریخت. +چقدر می‌شناخته؟ ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم. +یعنی با هم کار می‌کردن؟ یونس مکث کرد. ـ احتمالاً. چشم‌هایم گرد شد. +احتمالاً؟! ـ من هفت سال فکر می‌کردم مادرم قربانی پدرت شده. صدایش آرام‌تر شد. ـ اما حالا دیگه مطمئن نیستم. برای اولین بار چیزی در چهره‌اش دیدم که قبلاً ندیده بودم. تردید. مردی که همیشه انگار جواب همه‌چیز را می‌دانست، حالا خودش در میان سؤال‌ها گیر کرده بود. آرام گفتم: +پس شاید پدر من و مادر شما... یونس حرفم را کامل کرد: ـ شاید هر دو قربانی یک نفر بودن. سکوت کردم. این احتمال از هر چیزی ترسناک‌تر بود. اگر پدرم قاتل مادر یونس نبود... پس چه کسی بود؟ و اگر مادرم آن‌طور که یونس فکر می‌کرد مقصر نبود... پس چرا هفت سال سکوت کرده بود؟ --- چند ساعت بعد... اتاقم. روی تخت نشسته بودم و دفتر مدرسه‌ام مقابلم باز بود. اما هیچ چیزی نمی‌خواندم. ذهنم پر از اسم بود. پدرم. مادر یونس. پدر یونس. مادرم. و مردی که هیچ‌کس اسمش را نمی‌دانست. چشمم به گردنبندی افتاد که همیشه دور گردنم بود. دستم را روی پلاکش کشیدم. یاد حرف پدرم افتادم. «هیچ‌وقت از خودت جداش نکن.» آرام گردنبند را باز کردم. برای اولین بار آن را دقیق بررسی کردم. پشت پلاک، قسمت کوچکی وجود داشت که قبلاً ندیده بودم. یک شیار باریک. ابروهایم درهم رفت. با ناخنم روی آن کشیدم. قسمتی از پلاک تکان خورد. نفسم بند آمد. پلاک... باز می‌شد. با احتیاط آن را باز کردم. داخلش یک تکه کاغذ بسیار کوچک قرار داشت. دستم لرزید. کاغذ را بیرون آوردم. روی آن فقط چند کلمه نوشته شده بود: «ریحانه... اگر این را می‌خوانی، یعنی دیگر به من دسترسی نداری. به هیچ‌کس اعتماد نکن. حتی به کسی که فکر می‌کنی برای محافظت از تو آمده. و اگر روزی یونس موسوی را دیدی... قبل از اینکه حرفش را باور کنی، این اسم را از او بپرس: سامان کاظمی.» چشم‌هایم روی اسم ثابت ماند. سامان کاظمی... این اسم را هیچ‌وقت نشنیده بودم. همان لحظه صدای باز شدن در آمد. سریع کاغذ را داخل دستم پنهان کردم. یونس پشت در ایستاده بود. ـ ریحانه؟ +بله؟ نگاهش روی صورتم ماند. ـ خوبی؟ لبخند مصنوعی زدم. +آره. چند ثانیه نگاهم کرد. انگار فهمیده بود چیزی را پنهان می‌کنم. ـ فردا با من میای. قلبم فرو ریخت. +کجا؟ ـ خانه قدیمی پدرت. دستم ناخودآگاه دور کاغذ بسته شد. +چرا؟ یونس کلید را بالا آورد. ـ چون دیگه نمی‌تونیم صبر کنیم. مکث کرد. ـ امشب یکی وارد اون خونه شده. خشکم زد. +کی؟ یونس آرام گفت: ـ نمی‌دونم. بعد نگاهش روی دستم افتاد. ـ ریحانه...
🚨 خبر خبررر! 🚨 🌙✨ VIP رمان «ماه‌دخت» افتتاح شد! ✨🌙 بالاخره انتظارها تموم شد و VIP ماه‌دخت رسماً شروع به کار کرد! 😍📖 🔥 اگه می‌خوای پارت‌های جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده! 💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰 @montegha_zahra135 📩 برای تهیه VIP پیام بده 🌙 ماه‌دخت؛ جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤 https://eitaa.com/MahDokhtx
«و بالاخره رسیدیم به همان روزی که تمام ترس‌ها، دلتنگی‌ها و شب‌های انتظار تمام شد... من کنار تو ایستاده بودم و برای اولین‌بار فهمیدم بعضی آدم‌ها فقط وارد زندگی‌ات نمی‌شوند؛ می‌آیند تا خودِ زندگی‌ات شوند. 🤍 از امروز، من و تو... یک «ما»ییم؛ تا آخرین نفس، کنار هم. 🕊️🤍»