دستم را پشت سرم بردم.
ـ چی توی دستته؟
قلبم به شدت میزد.
+هیچی.
یونس چند قدم جلو آمد.
ـ دستت رو نشون بده.
+گفتم هیچی نیست.
چشمهایش جدی شد.
ـ ریحانه، من میخوام ازت محافظت کنم.
نگاهش کردم.
و برای اولین بار یاد جملهی پدرم افتادم:
«به هیچکس اعتماد نکن.»
کاغذ را محکمتر در مشتم فشردم.
+من...
مکث کردم.
+من بهتون اعتماد دارم.
یونس چند ثانیه نگاهم کرد.
اما نمیدانستم...
این جملهای که گفتم، حقیقت بود...
یا بزرگترین دروغی که تا آن لحظه گفته بودم.
🌙 ماهدخت
پارت_۱۳
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۱۳
﷽
«گاهی آدمها از چیزی فرار میکنند که فکر میکنند گذشته است...
غافل از اینکه گذشته، خیلی وقتها چند قدم جلوتر از آنها منتظر ایستاده.»
«ریحانه»
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
جملهی پدر یونس هنوز در سرم تکرار میشد.
«کسی که باعث اون اتفاق شد، ممکنه هنوز هم منتظر باشه تا شما پیداش کنید.»
به کلیدی که روی میز بود خیره شدم.
یک کلید کوچک و قدیمی.
اما انگار وزن تمام هفت سال گذشته روی آن افتاده بود.
آرام پرسیدم:
+یعنی ممکنه اون آدم هنوز زنده باشه؟
پدر یونس نگاهش را به من دوخت.
ـ احتمالاً.
نفس در سینهام حبس شد.
+پس چرا هیچوقت پیداش نکردید؟
این بار یونس جواب داد.
ـ چون هر بار که بهش نزدیک شدیم، یک قدم از ما جلوتر بود.
+و الان؟
یونس کلید را برداشت.
ـ الان دیگه خودش اشتباه کرده.
پدرش اخم کرد.
ـ یونس...
ـ چی؟
ـ این موضوع شوخی نیست.
یونس با همان آرامش همیشگی گفت:
ـ منم شوخی ندارم.
پدرش چند لحظه نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ قبل از اینکه بری سراغ اون خونه، باید یک چیز دیگه رو بدونی.
یونس ایستاد.
ـ چی؟
مرد به من نگاه کرد.
ـ اون خانه هفت ساله خالی نیست.
قلبم فرو ریخت.
+چی؟
ـ کسی اونجا زندگی میکنه.
یونس ابروهایش را درهم کشید.
ـ چه کسی؟
پدرش سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم.
+پس از کجا میدونید؟
ـ چون هر چند وقت یکبار چراغهای خانه روشن میشه.
یونس چند لحظه ساکت ماند.
ـ چرا قبلاً بهم نگفتید؟
پدرش جواب داد:
ـ چون مطمئن نبودم چه کسی اونجاست.
نگاهم بین آن دو جابهجا شد.
+شاید نگهبان باشه.
پدر یونس آرام گفت:
ـ اون خونه نگهبان نداره.
سکوت.
یک سرمای عجیب از پشت گردنم پایین رفت.
خانهای که فکر میکردم سالهاست متروکه است...
هنوز کسی در آن زندگی میکرد.
و شاید آن شخص چیزی درباره پدرم میدانست.
---
یونس جعبه را دوباره برداشت.
+اون نامه...
هر دو برگشتند سمت من.
+گفتید نامهی مادرتون بوده.
یونس سر تکان داد.
+پس چرا اسم من داخلش بود؟
یونس چیزی نگفت.
جعبه را روی میز گذاشت و نامه را دوباره برداشت.
چند لحظه به خطهای آن خیره شد.
بعد گفت:
ـ چون مادرم پدرت رو میشناخته.
قلبم فرو ریخت.
+چقدر میشناخته؟
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
+یعنی با هم کار میکردن؟
یونس مکث کرد.
ـ احتمالاً.
چشمهایم گرد شد.
+احتمالاً؟!
ـ من هفت سال فکر میکردم مادرم قربانی پدرت شده.
صدایش آرامتر شد.
ـ اما حالا دیگه مطمئن نیستم.
برای اولین بار چیزی در چهرهاش دیدم که قبلاً ندیده بودم.
تردید.
مردی که همیشه انگار جواب همهچیز را میدانست، حالا خودش در میان سؤالها گیر کرده بود.
آرام گفتم:
+پس شاید پدر من و مادر شما...
یونس حرفم را کامل کرد:
ـ شاید هر دو قربانی یک نفر بودن.
سکوت کردم.
این احتمال از هر چیزی ترسناکتر بود.
اگر پدرم قاتل مادر یونس نبود...
پس چه کسی بود؟
و اگر مادرم آنطور که یونس فکر میکرد مقصر نبود...
پس چرا هفت سال سکوت کرده بود؟
---
چند ساعت بعد...
اتاقم.
روی تخت نشسته بودم و دفتر مدرسهام مقابلم باز بود.
اما هیچ چیزی نمیخواندم.
ذهنم پر از اسم بود.
پدرم.
مادر یونس.
پدر یونس.
مادرم.
و مردی که هیچکس اسمش را نمیدانست.
چشمم به گردنبندی افتاد که همیشه دور گردنم بود.
دستم را روی پلاکش کشیدم.
یاد حرف پدرم افتادم.
«هیچوقت از خودت جداش نکن.»
آرام گردنبند را باز کردم.
برای اولین بار آن را دقیق بررسی کردم.
پشت پلاک، قسمت کوچکی وجود داشت که قبلاً ندیده بودم.
یک شیار باریک.
ابروهایم درهم رفت.
با ناخنم روی آن کشیدم.
قسمتی از پلاک تکان خورد.
نفسم بند آمد.
پلاک...
باز میشد.
با احتیاط آن را باز کردم.
داخلش یک تکه کاغذ بسیار کوچک قرار داشت.
دستم لرزید.
کاغذ را بیرون آوردم.
روی آن فقط چند کلمه نوشته شده بود:
«ریحانه...
اگر این را میخوانی، یعنی دیگر به من دسترسی نداری.
به هیچکس اعتماد نکن.
حتی به کسی که فکر میکنی برای محافظت از تو آمده.
و اگر روزی یونس موسوی را دیدی...
قبل از اینکه حرفش را باور کنی، این اسم را از او بپرس:
سامان کاظمی.»
چشمهایم روی اسم ثابت ماند.
سامان کاظمی...
این اسم را هیچوقت نشنیده بودم.
همان لحظه صدای باز شدن در آمد.
سریع کاغذ را داخل دستم پنهان کردم.
یونس پشت در ایستاده بود.
ـ ریحانه؟
+بله؟
نگاهش روی صورتم ماند.
ـ خوبی؟
لبخند مصنوعی زدم.
+آره.
چند ثانیه نگاهم کرد.
انگار فهمیده بود چیزی را پنهان میکنم.
ـ فردا با من میای.
قلبم فرو ریخت.
+کجا؟
ـ خانه قدیمی پدرت.
دستم ناخودآگاه دور کاغذ بسته شد.
+چرا؟
یونس کلید را بالا آورد.
ـ چون دیگه نمیتونیم صبر کنیم.
مکث کرد.
ـ امشب یکی وارد اون خونه شده.
خشکم زد.
+کی؟
یونس آرام گفت:
ـ نمیدونم.
بعد نگاهش روی دستم افتاد.
ـ ریحانه...
🚨 خبر خبررر! 🚨
🌙✨ VIP رمان «ماهدخت» افتتاح شد! ✨🌙
بالاخره انتظارها تموم شد و VIP ماهدخت رسماً شروع به کار کرد! 😍📖
🔥 اگه میخوای پارتهای جدید رو زودتر بخونی و از اتفاقات داستان جا نمونی، این فرصت رو از دست نده!
💰 قیمت VIP فقط ۱۰۰ تومنه! 💰
@montegha_zahra135
📩 برای تهیه VIP پیام بده
🌙 ماهدخت؛ جایی که قصه تازه شروع میشه... 🖤
https://eitaa.com/MahDokhtx