https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماهدخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙
فقط به عشق این عید بزرگ 💚
💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار تومان/
🔥 قیمت ویژه مبعث: فقط ۶۰ هزار تومان!
🎁 ۴۰٪ تخفیف ویژه
⏳ این قیمت فقط برای فردا شب محدود فعاله!
📩 برای عضویت در VIP پیام بده 💌
@montegha_zahra135
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
رمان خط سرخ در vip کامل شده است
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
فقط با ۶۰ هزار تومان میتونی هم رمان، خط سرخ، رویای خام رو بخونیییی
فردا ساعت ۸ شب این تخفیف برداشته میشه
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماهدخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ
بفرمایید منتظرم اگه زیادی فعالیت داشته باشید پارت داریما!!!
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
صدای محکم بستهشدن در، سکوت خانه را شکست.
فرشته یک قدم عقب رفت.
— ارتام؟!
ارتام روبهروی در ایستاده بود؛ خیس از باران، نفسهایش سنگین و نگاهش مستقیم روی فرزاد قفل شده بود.
فرزاد آرام از جایش بلند شد.
— بالاخره برگشتی...
ارتام پوزخند تلخی زد.
— آره. برگشتم تا چیزی رو که سالها ازم پنهان کردی، خودم ازت بپرسم.
فرشته با نگرانی بین آن دو نگاه کرد.
— چی رو پنهان کرده؟
هیچکدام جواب ندادند.
ارتام گوشیاش را روی میز گذاشت.
صفحه روشن شد.
عکس فرشته و فرزاد بود.
فرشته با دیدن عکس خشکش زد.
— این... این کیه که عکس گرفته؟
ارتام آهسته گفت:
— کسی که تمام این مدت فرزاد فکر میکرد مرده.
رنگ از صورت فرزاد پرید.
— ارتام، بس کن.
— چرا؟ میترسی فرشته حقیقت رو بفهمه؟
فرشته به فرزاد خیره شد.
— چه حقیقتی؟
ارتام جلو آمد.
— فرزاد از اول عاشق تو نبود، فرشته.
فرزاد ناگهان یقهی ارتام را گرفت.
— اسم اون روزها رو نیار!
ارتام دستش را کنار زد و با صدایی آرام اما خطرناک گفت:
— پس خودت بگو چرا وارد زندگی فرشته شدی.
سکوت.
فرزاد چیزی نگفت.
فرشته با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد.
— جواب بده...
فرزاد برای اولین بار نگاهش را پایین انداخت.
همان لحظه صدای زنگ گوشی ارتام بلند شد.
ارتام به صفحه نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
— دیر شد...
فرزاد پرسید:
— چی شده؟
ارتام گوشی را بالا آورد.
— کسی که فکر میکردیم هیچوقت برنمیگرده، همین الان وارد شهر شده.
فرزاد زیر لب گفت:
— غیرممکنه...
و ارتام فقط یک جمله گفت:
— این تازه شروعشه.
رمان رویای خام پس فردا تمام میشه داری از دست میدییی
فقط فقط ۵۰تومان
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
صدای محکم بستهشدن در، سکوت خانه را شکست. فرشته یک قدم عقب رفت. — ارتام؟! ارتام روبهروی در ایستا
۵۰ تومان شددددد
از دست نده
قیمت ها میخواد تغییر کنه
🌙 ماهدخت
پارت ۵
﷽
«گاهی سختترین لحظهی زندگی،
لحظهای نیست که حقیقت را میفهمی...
لحظهایست که میبینی دیگر راه برگشتی نداری.»
«ریحانه»
همین که وارد خانه شدم، چیزی در فضا عجیب بود.
سکوت.
سکوتی سنگینتر از همیشه.
کیفم را روی مبل گذاشتم و چادرم را مرتب کردم.
+مامان؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفتم.
مادرم داخل اتاقم بود.
اما چیزی که دیدم باعث شد متوقف شوم.
کمدم باز بود.
چند دست لباس روی تخت ریخته شده بود.
کیف مدرسهام کنار تخت بود و مادرم داشت وسایلم را داخل یک چمدان میگذاشت.
با تعجب گفتم:
+مامان... داری چی کار میکنی؟
مادرم بدون اینکه نگاهم کند گفت:
_هیچی.
+این که هیچی نیست!
به طرف چمدان رفتم.
+چرا وسایل منو جمع میکنی؟
مادرم دست از کار کشید.
_ریحانه...
+کجا قراره بریم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
_من و تو باید با هم حرف بزنیم.
اخم کردم.
+راجع به آقای موسوی؟
دستش روی لباسها ثابت ماند.
_آره.
قلبم فرو ریخت.
+گفتی دیگه باهاش حرف نزنم.
_میدونم.
+پس چرا وسایلم رو جمع میکنی؟
مادرم چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، تمام وسایلم را جمع کرده بود.
لباسها...
چادرها...
کتابها...
حتی دفترهای مدرسهام.
نگاهی به چمدان انداختم.
+مامان من فردا مدرسه دارم.
صدایش لرزید.
_میدونم.
+پس اینا برای چیه؟
مادرم بالاخره نگاهم کرد.
چشمهایش پر از اشک بود.
_ریحانه...
+جانم؟
نفس عمیقی کشید.
_ازم نپرس چرا.
+اتفاقاً میپرسم.
مادرم به سمت من آمد.
دستهایم را گرفت.
_من فقط میخوام تو سالم بمونی.
با تعجب نگاهش کردم.
+از چی؟
جواب نداد.
+از آقای موسوی؟
چشمهایش را بست.
_ریحانه...
+مامان!
صدایم بالا رفت.
+من هفده سالمه، بچه نیستم که هرچی گفتی بگم چشم!
اشک از چشمش پایین آمد.
بعد با صدایی که انگار به زور کلمات را بیرون میکشید گفت:
_من ازت چی میخوام؟
ساکت شدم.
مادرم ادامه داد:
_تو رو به جون بابات...
مکث کرد.
_با یونس ازدواج کن.
دنیا دور سرم چرخید.
+چی؟
مادرم دوباره گفت:
_با یونس ازدواج کن.
چند قدم عقب رفتم.
+مامان، داری چی میگی؟
_فقط قبول کن.
+چرا؟
_چون باید قبول کنی.
+نه!
برای اولین بار صدایم در خانه پیچید.
+من اصلاً نمیشناسمش!
مادرم گریه کرد.
_میشناسیش.
+نه!
_بیشتر از چیزی که فکر میکنی میشناسیش.
با ناباوری نگاهش کردم.
+یعنی چی؟
مادرم جواب نداد.
فقط چمدان را بست.
صدای بسته شدن زیپ چمدان برایم شبیه صدای پایان چیزی بود.
پایان زندگیای که تا صبح فکر میکردم مال خودم است.
مادرم آرام گفت:
_برو.
+کجا؟
_آقای موسوی منتظرته.
خشکم زد.
+نه.
_ریحانه...
+من نمیام.
مادرم دستم را گرفت.
_به خاطر من...
مکث کرد.
_به خاطر بابات.
چشمهایم پر از اشک شد.
+بابا اگه زنده بود هیچوقت اجازه نمیداد!
مادرم سرش را پایین انداخت.
همین سکوت...
بیشتر از هر جوابی درد داشت.
---
چند دقیقه بعد، جلوی خانه ایستاده بودم.
چمدان کنار پایم بود.
امویام مشکی روبهرویم توقف کرد.
در ماشین باز شد.
یونس پشت فرمان بود.
لباس روحانیتش مرتب و ساده بود.
عمامهاش را بر سر داشت و چهرهاش مثل همیشه آرام بود.
اما من از آن آرامش عصبی میشدم.
به سمت ماشین رفتم.
چند لحظه کنار در ایستادم.
یونس نگاهم کرد.
_بشین.
لبم را گاز گرفتم.
+آقای موسوی...
نگاهم کرد.
+این کاری که دارید میکنید درست نیست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_میدونم عصبانی هستی.
+عصبانی نیستم.
در را باز کردم.
+من ناراحتم.
نشستم.
یونس چیزی نگفت.
در را بستم.
چند ثانیه بعد ماشین حرکت کرد.
از پنجره به خانه نگاه کردم.
مادرم پشت در ایستاده بود.
اشکهایش را دیدم.
دلم میخواست پیاده شوم.
برگردم.
اما ماشین دور شده بود.
سرم را به شیشه تکیه دادم.
آرام گفتم:
+من کجا دارم میرم؟
یونس بدون اینکه نگاهم کند گفت:
_مشهد.
با تعجب سرم را بلند کردم.
+مشهد؟
_آره.
+من خودم مشهدم زندگی میکنم.
_میدونم.
+پس کجا؟
این بار نگاه کوتاهی به من انداخت.
_خونهی من.
قلبم دوباره فرو ریخت.
---
چند ساعت بعد...
ماشین مقابل یک عمارت بزرگ ایستاد.
درِ آهنی بزرگی آرام باز شد.
پشت آن، خانهای بزرگ با نمای سنگ روشن، حیاطی وسیع، درختهای بلند و حوضی در وسط دیده میشد.
چند لحظه فقط نگاه کردم.
+این... خونهی شماست؟
یونس ماشین را خاموش کرد.
_آره.
پیاده شدم.
چمدانم را برداشتم.
به عمارت نگاه کردم.
همهچیز زیبا بود...
بیش از حد زیبا.
اما من هیچ حسی به زیبایی آن خانه نداشتم.
برای من، اینجا فقط یک چیز بود:
جایی که بدون انتخاب خودم واردش شده بودم.
یونس کنار ماشین ایستاد.
_ریحانه.
برگشتم.
_تا وقتی خودت حقیقت رو نفهمیدی، دربارهی گذشته از هیچکس چیزی نپرس.
اخم کردم.
+چرا؟
نگاهش جدی شد.
_چون بعضی حقیقتها وقتی زود فهمیده بشن، آدم رو میشکنن.
به چمدانم نگاه کردم.
بعد به عمارت.
و زیر لب گفتم:
+من از همین الان شکستهام، آقای موسوی.
یونس برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام درِ عمارت را باز کرد.
_بیا داخل.
و من...
با هزار سؤال بیجواب، قدم به خانهای گذاشتم که نمیدانستم قرار است زندان گذشتهام باشد...
یا آغاز پیدا کردن حقیقت.
🌙 ماهدخت
پارت_۵
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۶
﷽
«خانهای که از دور شبیه قصر است،
گاهی از نزدیک، پر از اتاقهاییست که هرکدام رازی در خود پنهان کردهاند.»
«ریحانه»
قدم اول را که داخل گذاشتم، صدای بسته شدن در پشت سرم پیچید.
برگشتم.
در بزرگ چوبی آرام بسته شد.
برای چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم.
احساس عجیبی داشتم.
انگار با بسته شدن آن در، بخشی از زندگی قبلیام هم پشت سرم جا مانده بود.
چمدانم را کنار پایم گذاشتم.
خانه فوقالعاده بزرگ بود.
سقف بلند، لوستر بزرگی که از وسط سالن آویزان بود، فرشهای دستباف و پنجرههای قدی که رو به حیاط باز میشدند.
اما چیزی بیشتر از همه توجهم را جلب کرد.
روی دیوار روبهرو، چند قاب عکس خانوادگی قرار داشت.
نگاهم روی یکی از عکسها ثابت ماند.
عکس یک زن جوان.
لبخند آرامی داشت.
چهرهاش مهربان بود.
ناخودآگاه نزدیکتر شدم.
+این کیه؟
یونس که پشت سرم ایستاده بود، چند لحظه به عکس نگاه کرد.
_مادرم.
صدایش تغییر کرده بود.
برای اولین بار در آن صدای آرام، چیزی شبیه درد شنیدم.
آرام گفتم:
+ببخشید...
یونس چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از عکس گرفت.
_اتاقت طبقهی بالاست.
چمدانم را برداشتم.
+اتاق من؟
_آره.
از پلهها بالا رفتم.
راهرو طولانی بود.
یونس یکی از درها را باز کرد.
اتاق بزرگ و سادهای بود.
تخت، میز مطالعه، کمد لباس و یک پنجرهی بزرگ رو به باغ.
چشمم روی میز افتاد.
چند کتاب درسی گذاشته بودند.
متعجب پرسیدم:
+اینها چیه؟
_کتابهای خودته.
+از کجا آوردین؟
_مادرت.
سکوت کردم.
یونس خواست از اتاق بیرون برود که صدایش زدم.
+آقای موسوی؟
ایستاد.
+من فردا باید برم مدرسه.
کمی مکث کرد.
_میری.
با تعجب نگاهش کردم.
+واقعاً؟
_چرا نباید بری؟
+فکر کردم...
جملهام را نصفه رها کردم.
یونس گفت:
_قرار نیست درس و زندگیات رو کنار بذاری.
آرامتر شدم.
+ممنون.
سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد.
روی تخت نشستم.
چند لحظه بعد گوشیام را از کیفم بیرون آوردم.
صفحه را روشن کردم.
چندین تماس بیپاسخ از مادرم داشتم.
قلبم فشرده شد.
به او زنگ زدم.
یک بار...
دو بار...
جواب نداد.
پیام نوشتم:
«مامان، چرا این کارو کردی؟»
چند دقیقه منتظر ماندم.
جوابی نیامد.
گوشی را کنار گذاشتم.
چشمهایم را بستم.
اما تصویر آن عکس قدیمی دوباره جلوی چشمم آمد.
پدرم...
مردی که کنار او ایستاده بود...
و مادرم که گفته بود:
«با یونس ازدواج کن.»
آرام زیر لب گفتم:
+چرا من؟
---
«یونس»
پایین، کنار پنجره ایستاده بودم.
نگاهم روی حیاط بود.
صدای قدمهای ریحانه دیگر شنیده نمیشد.
موبایلم را از جیبم بیرون آوردم.
یک پیام جدید آمده بود.
شماره ناشناس.
فقط یک جمله:
«او هیچ تقصیری ندارد.»
نگاهم روی صفحه ماند.
پیام دوم آمد.
«اگر واقعاً میخواهی انتقام بگیری، حقیقت را از خودش پنهان نکن.»
فکم را محکم کردم.
گوشی را خاموش کردم.
انتقام...
هفت سال بود که تنها چیزی بود که مرا سرپا نگه داشته بود.
اما حالا ریحانه اینجا بود.
دختری که حتی نمیدانست چرا وارد این بازی شده.
صدای باز شدن در آمد.
مادرم نبود.
یکی از خادمان خانه وارد شد.
_آقا؟
برگشتم.
_بله؟
_خانم ریحانه شام نمیخورن.
اخم کردم.
_چرا؟
_گفتن اشتها ندارن.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
_براش غذا بفرستین بالا.
مکث کردم.
_و بهش بگین فردا صبح ساعت هفت آماده باشه.
خادم سر تکان داد.
_چشم.
وقتی رفت، دوباره به پنجره نگاه کردم.
اما این بار یک سؤال در ذهنم شکل گرفته بود:
اگر ریحانه واقعاً بیگناه باشد...
پس من دارم انتقام چه کسی را از چه کسی میگیرم؟
---
صبح روز بعد...
ساعت شش و نیم بود.
صدای زنگ ساعت اتاقم بلند شد.
چشمهایم را باز کردم.
برای چند ثانیه فراموش کرده بودم کجا هستم.
بعد همهچیز یادم آمد.
عمارت...
یونس...
مادرم...
ازدواج.
از تخت بلند شدم.
لباس مدرسهام را پوشیدم و چادرم را سر کردم.
کیفم را برداشتم.
وقتی وارد راهرو شدم، یونس پایین پلهها ایستاده بود.
نگاهش به من افتاد.
_صبح بخیر.
آرام جواب دادم:
+صبح بخیر، آقای موسوی.
نگاهش چند لحظه روی کیفم ماند.
_آمادهای؟
+بله.
در را باز کرد.
_بریم.
از خانه بیرون آمدیم.
اما درست قبل از اینکه سوار ماشین شوم، صدای یونس را شنیدم:
_ریحانه؟
برگشتم.
_امروز وقتی از مدرسه برگشتی...
مکث کرد.
_باید باهات دربارهی یک موضوع مهم صحبت کنم.
دلشوره گرفتم.
+چه موضوعی؟
نگاهش جدی شد.
_دربارهی پدرت.
و همان یک جمله کافی بود تا تمام آرامش صبحم از بین برود.
🌙 ماهدخت
پارت_۶
ادامه دارد...
انتقامش از من قرار بود تا کجا ادامه پیدا کند؟
🌙 ماهدخت
پارت_۷
ادامه دارد...