𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
صدای محکم بستهشدن در، سکوت خانه را شکست.
فرشته یک قدم عقب رفت.
— ارتام؟!
ارتام روبهروی در ایستاده بود؛ خیس از باران، نفسهایش سنگین و نگاهش مستقیم روی فرزاد قفل شده بود.
فرزاد آرام از جایش بلند شد.
— بالاخره برگشتی...
ارتام پوزخند تلخی زد.
— آره. برگشتم تا چیزی رو که سالها ازم پنهان کردی، خودم ازت بپرسم.
فرشته با نگرانی بین آن دو نگاه کرد.
— چی رو پنهان کرده؟
هیچکدام جواب ندادند.
ارتام گوشیاش را روی میز گذاشت.
صفحه روشن شد.
عکس فرشته و فرزاد بود.
فرشته با دیدن عکس خشکش زد.
— این... این کیه که عکس گرفته؟
ارتام آهسته گفت:
— کسی که تمام این مدت فرزاد فکر میکرد مرده.
رنگ از صورت فرزاد پرید.
— ارتام، بس کن.
— چرا؟ میترسی فرشته حقیقت رو بفهمه؟
فرشته به فرزاد خیره شد.
— چه حقیقتی؟
ارتام جلو آمد.
— فرزاد از اول عاشق تو نبود، فرشته.
فرزاد ناگهان یقهی ارتام را گرفت.
— اسم اون روزها رو نیار!
ارتام دستش را کنار زد و با صدایی آرام اما خطرناک گفت:
— پس خودت بگو چرا وارد زندگی فرشته شدی.
سکوت.
فرزاد چیزی نگفت.
فرشته با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد.
— جواب بده...
فرزاد برای اولین بار نگاهش را پایین انداخت.
همان لحظه صدای زنگ گوشی ارتام بلند شد.
ارتام به صفحه نگاه کرد.
لبخندش محو شد.
— دیر شد...
فرزاد پرسید:
— چی شده؟
ارتام گوشی را بالا آورد.
— کسی که فکر میکردیم هیچوقت برنمیگرده، همین الان وارد شهر شده.
فرزاد زیر لب گفت:
— غیرممکنه...
و ارتام فقط یک جمله گفت:
— این تازه شروعشه.
رمان رویای خام پس فردا تمام میشه داری از دست میدییی
فقط فقط ۵۰تومان
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
صدای محکم بستهشدن در، سکوت خانه را شکست. فرشته یک قدم عقب رفت. — ارتام؟! ارتام روبهروی در ایستا
۵۰ تومان شددددد
از دست نده
قیمت ها میخواد تغییر کنه
🌙 ماهدخت
پارت ۵
﷽
«گاهی سختترین لحظهی زندگی،
لحظهای نیست که حقیقت را میفهمی...
لحظهایست که میبینی دیگر راه برگشتی نداری.»
«ریحانه»
همین که وارد خانه شدم، چیزی در فضا عجیب بود.
سکوت.
سکوتی سنگینتر از همیشه.
کیفم را روی مبل گذاشتم و چادرم را مرتب کردم.
+مامان؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفتم.
مادرم داخل اتاقم بود.
اما چیزی که دیدم باعث شد متوقف شوم.
کمدم باز بود.
چند دست لباس روی تخت ریخته شده بود.
کیف مدرسهام کنار تخت بود و مادرم داشت وسایلم را داخل یک چمدان میگذاشت.
با تعجب گفتم:
+مامان... داری چی کار میکنی؟
مادرم بدون اینکه نگاهم کند گفت:
_هیچی.
+این که هیچی نیست!
به طرف چمدان رفتم.
+چرا وسایل منو جمع میکنی؟
مادرم دست از کار کشید.
_ریحانه...
+کجا قراره بریم؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
_من و تو باید با هم حرف بزنیم.
اخم کردم.
+راجع به آقای موسوی؟
دستش روی لباسها ثابت ماند.
_آره.
قلبم فرو ریخت.
+گفتی دیگه باهاش حرف نزنم.
_میدونم.
+پس چرا وسایلم رو جمع میکنی؟
مادرم چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، تمام وسایلم را جمع کرده بود.
لباسها...
چادرها...
کتابها...
حتی دفترهای مدرسهام.
نگاهی به چمدان انداختم.
+مامان من فردا مدرسه دارم.
صدایش لرزید.
_میدونم.
+پس اینا برای چیه؟
مادرم بالاخره نگاهم کرد.
چشمهایش پر از اشک بود.
_ریحانه...
+جانم؟
نفس عمیقی کشید.
_ازم نپرس چرا.
+اتفاقاً میپرسم.
مادرم به سمت من آمد.
دستهایم را گرفت.
_من فقط میخوام تو سالم بمونی.
با تعجب نگاهش کردم.
+از چی؟
جواب نداد.
+از آقای موسوی؟
چشمهایش را بست.
_ریحانه...
+مامان!
صدایم بالا رفت.
+من هفده سالمه، بچه نیستم که هرچی گفتی بگم چشم!
اشک از چشمش پایین آمد.
بعد با صدایی که انگار به زور کلمات را بیرون میکشید گفت:
_من ازت چی میخوام؟
ساکت شدم.
مادرم ادامه داد:
_تو رو به جون بابات...
مکث کرد.
_با یونس ازدواج کن.
دنیا دور سرم چرخید.
+چی؟
مادرم دوباره گفت:
_با یونس ازدواج کن.
چند قدم عقب رفتم.
+مامان، داری چی میگی؟
_فقط قبول کن.
+چرا؟
_چون باید قبول کنی.
+نه!
برای اولین بار صدایم در خانه پیچید.
+من اصلاً نمیشناسمش!
مادرم گریه کرد.
_میشناسیش.
+نه!
_بیشتر از چیزی که فکر میکنی میشناسیش.
با ناباوری نگاهش کردم.
+یعنی چی؟
مادرم جواب نداد.
فقط چمدان را بست.
صدای بسته شدن زیپ چمدان برایم شبیه صدای پایان چیزی بود.
پایان زندگیای که تا صبح فکر میکردم مال خودم است.
مادرم آرام گفت:
_برو.
+کجا؟
_آقای موسوی منتظرته.
خشکم زد.
+نه.
_ریحانه...
+من نمیام.
مادرم دستم را گرفت.
_به خاطر من...
مکث کرد.
_به خاطر بابات.
چشمهایم پر از اشک شد.
+بابا اگه زنده بود هیچوقت اجازه نمیداد!
مادرم سرش را پایین انداخت.
همین سکوت...
بیشتر از هر جوابی درد داشت.
---
چند دقیقه بعد، جلوی خانه ایستاده بودم.
چمدان کنار پایم بود.
امویام مشکی روبهرویم توقف کرد.
در ماشین باز شد.
یونس پشت فرمان بود.
لباس روحانیتش مرتب و ساده بود.
عمامهاش را بر سر داشت و چهرهاش مثل همیشه آرام بود.
اما من از آن آرامش عصبی میشدم.
به سمت ماشین رفتم.
چند لحظه کنار در ایستادم.
یونس نگاهم کرد.
_بشین.
لبم را گاز گرفتم.
+آقای موسوی...
نگاهم کرد.
+این کاری که دارید میکنید درست نیست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_میدونم عصبانی هستی.
+عصبانی نیستم.
در را باز کردم.
+من ناراحتم.
نشستم.
یونس چیزی نگفت.
در را بستم.
چند ثانیه بعد ماشین حرکت کرد.
از پنجره به خانه نگاه کردم.
مادرم پشت در ایستاده بود.
اشکهایش را دیدم.
دلم میخواست پیاده شوم.
برگردم.
اما ماشین دور شده بود.
سرم را به شیشه تکیه دادم.
آرام گفتم:
+من کجا دارم میرم؟
یونس بدون اینکه نگاهم کند گفت:
_مشهد.
با تعجب سرم را بلند کردم.
+مشهد؟
_آره.
+من خودم مشهدم زندگی میکنم.
_میدونم.
+پس کجا؟
این بار نگاه کوتاهی به من انداخت.
_خونهی من.
قلبم دوباره فرو ریخت.
---
چند ساعت بعد...
ماشین مقابل یک عمارت بزرگ ایستاد.
درِ آهنی بزرگی آرام باز شد.
پشت آن، خانهای بزرگ با نمای سنگ روشن، حیاطی وسیع، درختهای بلند و حوضی در وسط دیده میشد.
چند لحظه فقط نگاه کردم.
+این... خونهی شماست؟
یونس ماشین را خاموش کرد.
_آره.
پیاده شدم.
چمدانم را برداشتم.
به عمارت نگاه کردم.
همهچیز زیبا بود...
بیش از حد زیبا.
اما من هیچ حسی به زیبایی آن خانه نداشتم.
برای من، اینجا فقط یک چیز بود:
جایی که بدون انتخاب خودم واردش شده بودم.
یونس کنار ماشین ایستاد.
_ریحانه.
برگشتم.
_تا وقتی خودت حقیقت رو نفهمیدی، دربارهی گذشته از هیچکس چیزی نپرس.
اخم کردم.
+چرا؟
نگاهش جدی شد.
_چون بعضی حقیقتها وقتی زود فهمیده بشن، آدم رو میشکنن.
به چمدانم نگاه کردم.
بعد به عمارت.
و زیر لب گفتم:
+من از همین الان شکستهام، آقای موسوی.
یونس برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آرام درِ عمارت را باز کرد.
_بیا داخل.
و من...
با هزار سؤال بیجواب، قدم به خانهای گذاشتم که نمیدانستم قرار است زندان گذشتهام باشد...
یا آغاز پیدا کردن حقیقت.
🌙 ماهدخت
پارت_۵
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۶
﷽
«خانهای که از دور شبیه قصر است،
گاهی از نزدیک، پر از اتاقهاییست که هرکدام رازی در خود پنهان کردهاند.»
«ریحانه»
قدم اول را که داخل گذاشتم، صدای بسته شدن در پشت سرم پیچید.
برگشتم.
در بزرگ چوبی آرام بسته شد.
برای چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم.
احساس عجیبی داشتم.
انگار با بسته شدن آن در، بخشی از زندگی قبلیام هم پشت سرم جا مانده بود.
چمدانم را کنار پایم گذاشتم.
خانه فوقالعاده بزرگ بود.
سقف بلند، لوستر بزرگی که از وسط سالن آویزان بود، فرشهای دستباف و پنجرههای قدی که رو به حیاط باز میشدند.
اما چیزی بیشتر از همه توجهم را جلب کرد.
روی دیوار روبهرو، چند قاب عکس خانوادگی قرار داشت.
نگاهم روی یکی از عکسها ثابت ماند.
عکس یک زن جوان.
لبخند آرامی داشت.
چهرهاش مهربان بود.
ناخودآگاه نزدیکتر شدم.
+این کیه؟
یونس که پشت سرم ایستاده بود، چند لحظه به عکس نگاه کرد.
_مادرم.
صدایش تغییر کرده بود.
برای اولین بار در آن صدای آرام، چیزی شبیه درد شنیدم.
آرام گفتم:
+ببخشید...
یونس چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از عکس گرفت.
_اتاقت طبقهی بالاست.
چمدانم را برداشتم.
+اتاق من؟
_آره.
از پلهها بالا رفتم.
راهرو طولانی بود.
یونس یکی از درها را باز کرد.
اتاق بزرگ و سادهای بود.
تخت، میز مطالعه، کمد لباس و یک پنجرهی بزرگ رو به باغ.
چشمم روی میز افتاد.
چند کتاب درسی گذاشته بودند.
متعجب پرسیدم:
+اینها چیه؟
_کتابهای خودته.
+از کجا آوردین؟
_مادرت.
سکوت کردم.
یونس خواست از اتاق بیرون برود که صدایش زدم.
+آقای موسوی؟
ایستاد.
+من فردا باید برم مدرسه.
کمی مکث کرد.
_میری.
با تعجب نگاهش کردم.
+واقعاً؟
_چرا نباید بری؟
+فکر کردم...
جملهام را نصفه رها کردم.
یونس گفت:
_قرار نیست درس و زندگیات رو کنار بذاری.
آرامتر شدم.
+ممنون.
سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد.
روی تخت نشستم.
چند لحظه بعد گوشیام را از کیفم بیرون آوردم.
صفحه را روشن کردم.
چندین تماس بیپاسخ از مادرم داشتم.
قلبم فشرده شد.
به او زنگ زدم.
یک بار...
دو بار...
جواب نداد.
پیام نوشتم:
«مامان، چرا این کارو کردی؟»
چند دقیقه منتظر ماندم.
جوابی نیامد.
گوشی را کنار گذاشتم.
چشمهایم را بستم.
اما تصویر آن عکس قدیمی دوباره جلوی چشمم آمد.
پدرم...
مردی که کنار او ایستاده بود...
و مادرم که گفته بود:
«با یونس ازدواج کن.»
آرام زیر لب گفتم:
+چرا من؟
---
«یونس»
پایین، کنار پنجره ایستاده بودم.
نگاهم روی حیاط بود.
صدای قدمهای ریحانه دیگر شنیده نمیشد.
موبایلم را از جیبم بیرون آوردم.
یک پیام جدید آمده بود.
شماره ناشناس.
فقط یک جمله:
«او هیچ تقصیری ندارد.»
نگاهم روی صفحه ماند.
پیام دوم آمد.
«اگر واقعاً میخواهی انتقام بگیری، حقیقت را از خودش پنهان نکن.»
فکم را محکم کردم.
گوشی را خاموش کردم.
انتقام...
هفت سال بود که تنها چیزی بود که مرا سرپا نگه داشته بود.
اما حالا ریحانه اینجا بود.
دختری که حتی نمیدانست چرا وارد این بازی شده.
صدای باز شدن در آمد.
مادرم نبود.
یکی از خادمان خانه وارد شد.
_آقا؟
برگشتم.
_بله؟
_خانم ریحانه شام نمیخورن.
اخم کردم.
_چرا؟
_گفتن اشتها ندارن.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
_براش غذا بفرستین بالا.
مکث کردم.
_و بهش بگین فردا صبح ساعت هفت آماده باشه.
خادم سر تکان داد.
_چشم.
وقتی رفت، دوباره به پنجره نگاه کردم.
اما این بار یک سؤال در ذهنم شکل گرفته بود:
اگر ریحانه واقعاً بیگناه باشد...
پس من دارم انتقام چه کسی را از چه کسی میگیرم؟
---
صبح روز بعد...
ساعت شش و نیم بود.
صدای زنگ ساعت اتاقم بلند شد.
چشمهایم را باز کردم.
برای چند ثانیه فراموش کرده بودم کجا هستم.
بعد همهچیز یادم آمد.
عمارت...
یونس...
مادرم...
ازدواج.
از تخت بلند شدم.
لباس مدرسهام را پوشیدم و چادرم را سر کردم.
کیفم را برداشتم.
وقتی وارد راهرو شدم، یونس پایین پلهها ایستاده بود.
نگاهش به من افتاد.
_صبح بخیر.
آرام جواب دادم:
+صبح بخیر، آقای موسوی.
نگاهش چند لحظه روی کیفم ماند.
_آمادهای؟
+بله.
در را باز کرد.
_بریم.
از خانه بیرون آمدیم.
اما درست قبل از اینکه سوار ماشین شوم، صدای یونس را شنیدم:
_ریحانه؟
برگشتم.
_امروز وقتی از مدرسه برگشتی...
مکث کرد.
_باید باهات دربارهی یک موضوع مهم صحبت کنم.
دلشوره گرفتم.
+چه موضوعی؟
نگاهش جدی شد.
_دربارهی پدرت.
و همان یک جمله کافی بود تا تمام آرامش صبحم از بین برود.
🌙 ماهدخت
پارت_۶
ادامه دارد...
انتقامش از من قرار بود تا کجا ادامه پیدا کند؟
🌙 ماهدخت
پارت_۷
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۷
﷽
«بعضی روزها با یک جمله شروع میشوند...
اما تا شب، تمام زندگی آدم را تغییر میدهند.»
«ریحانه»
به جملهی یونس خیره ماندم.
_دربارهی پدرت.
دلم فرو ریخت.
+آقای موسوی...
_سوار شو. دیرت میشه.
چیزی نگفتم.
سوار ماشین شدم و کیفم را روی پاهایم گذاشتم.
یونس هم پشت فرمان نشست.
ماشین راه افتاد.
تمام مسیر سکوت بود.
من از پنجره بیرون را نگاه میکردم و او به جاده.
بعد از چند دقیقه پرسید:
_امتحان امروز چی داری؟
با تعجب نگاهش کردم.
+فیزیک.
_خوندی؟
لبخند خیلی کوچکی زدم.
+آره.
_خوبه.
دوباره سکوت.
بعد آرام گفتم:
+آقای موسوی؟
_بله؟
+شما طلبهاید؟
برای اولین بار گوشهی لبش کمی بالا رفت.
_از روی لباس فهمیدی؟
+خب... معلومه!
_بله. طلبهام.
+پس چرا...
حرفم را خوردم.
_چرا چی؟
+هیچی.
نپرسید.
چند دقیقه بعد، جلوی مدرسه توقف کرد.
کیفم را برداشتم و قبل از پیاده شدن گفتم:
+من بعد از مدرسه خودم میام.
_نه.
برگشتم.
+چرا؟
_خودم میام دنبالت.
+لازم نیست.
_ریحانه.
صدایش جدی شد.
_خودم میام.
لبم را جمع کردم.
+باشه.
در را باز کردم و پیاده شدم.
چند قدم که دور شدم، برگشتم.
ماشین هنوز همانجا بود.
یونس منتظر ماند تا وارد مدرسه شوم.
---
ساعتها گذشت.
کلاسها یکییکی تمام شدند.
زنگ آخر که خورد، بچهها با خوشحالی از کلاس بیرون ریختند.
من هم کیفم را برداشتم و چادرم را پوشیدم.
گوشیام طبق معمول خانه مانده بود.
جلوی مدرسه که رسیدم، همان امویام مشکی را دیدم.
یونس کنار ماشین ایستاده بود.
سوار شدم.
+سلام.
_سلام.
ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه بعد متوجه شدم مسیر خانه نیست.
+آقای موسوی؟
_جانم؟
+ما کجا میریم؟
_بازار.
+بازار؟
_بله.
+برای چی؟
نگاهی کوتاه به من انداخت.
_خرید.
+چه خریدی؟
جواب نداد.
چند دقیقه بعد ماشین مقابل یکی از بازارهای شلوغ مشهد توقف کرد.
پیاده شدم.
همین که وارد بازار شدیم، با تعجب به مغازهها نگاه کردم.
+آقای موسوی، واقعاً برای چی اومدیم؟
_برای وسایلت.
+چه وسایلی؟
ایستاد.
نگاهم کرد.
_نشان.
چشمهایم گرد شد.
+نشان؟!
_آره.
+یعنی...
نتوانستم جملهام را تمام کنم.
یونس آرام گفت:
_قرار نیست چیزی رو بهت تحمیل کنم که ندونی چیه. ولی تصمیمی که گرفته شده، باید حداقل ظاهرش رسمی بشه.
نگاهش کردم.
+من هنوز باورم نمیشه.
_میدونم.
اول وارد یک طلافروشی شدیم.
ویترین پر از انگشترهای ظریف بود.
فروشنده چند مدل نشان آورد.
یونس رو به من گفت:
_هرکدوم رو دوست داشتی انتخاب کن.
با تعجب گفتم:
+من؟
_بله.
چند انگشتر را نگاه کردم.
یکی ساده و ظریف بود.
یکی نگین کوچکی داشت.
یکی هم طرح خیلی شلوغی داشت.
دستم را روی همان مدل ساده گذاشتم.
+این.
فروشنده آن را آورد.
یونس فقط یک نگاه کرد.
_همینه.
بعد یک حلقهی مردانه هم برای او انتخاب شد.
فروشنده پرسید:
_ست میخواین؟
یونس چند لحظه به من نگاه کرد.
من سریع نگاهم را پایین انداختم.
+هرچی خودشون صلاح میدونن.
فروشنده یک ست ساده آورد.
یونس گفت:
_همین خوبه.
بعد از طلافروشی بیرون آمدیم.
هنوز ذهنم درگیر بود.
گفتم:
+چرا اینقدر سریع؟
یونس جواب داد:
_چون بعضی تصمیمها وقتی دیر گرفته بشن، دردسر بیشتری درست میکنن.
---
بعد از آن وارد مغازهی پوشاک شدیم.
یونس رو به فروشنده گفت:
_چادر ساده و مشکی. چند مدل مقنعه و لباس مناسب هم نشون بدین.
فروشنده چند مدل آورد.
من یکییکی نگاه کردم.
چادر سادهای را انتخاب کردم.
+این قشنگه.
_بردار.
بعد چند لباس ساده، کیف، کفش و وسایل شخصی که لازم داشتم خریدیم.
وقتی از مغازه بیرون آمدیم، تعداد کیسهها آنقدر زیاد شده بود که خودم خندهام گرفت.
یونس نگاهم کرد.
_چیه؟
+هیچی.
_پس چرا میخندی؟
+فکر نمیکردم برای یه نشان اینهمه وسیله لازم باشه!
یونس برای لحظهای لبخند زد.
_هنوز خیلی چیزها مونده.
لبخندم محو شد.
+چی؟
_فردا میفهمی.
با نگرانی نگاهش کردم.
+آقای موسوی...
_بله؟
+من هنوز مدرسه دارم.
_میدونم.
+امتحان و درس هم دارم.
_اونها سر جاش.
کمی آرام شدم.
_قرار نیست به خاطر این اتفاق، درس خوندنت رو کنار بذاری.
برای اولین بار از وقتی وارد عمارت شده بودم، احساس کردم حداقل یک چیز هنوز سر جای خودش است.
مدرسهام.
درسهایم.
آیندهای که شاید هنوز بتوانم برایش تصمیم بگیرم.
سوار ماشین شدیم.
کیسهها روی صندلی عقب بودند.
دستم را داخل کیفم بردم و انگشتری را که داخل جعبه گذاشته بودند لمس کردم.
هنوز باورم نمیشد.
هفده ساله بودم.
دهم تجربی.
صبح امتحان داشتم...
و حالا در راه برگشت به عمارت مردی کنارم نشسته بود که قرار بود شوهرم شود.
اما یک سؤال مدام در ذهنم میچرخید:
یونس واقعاً مرا برای انتقام انتخاب کرده بود؟
و اگر جوابش «بله» بود...
🌙 ماهدخت
پارت ۸
﷽
«گاهی درست وقتی فکر میکنی دیگر هیچ راه فراری نمانده...
یک اتفاق، همهچیز را دوباره تغییر میدهد.»
«ریحانه»
وقتی به عمارت رسیدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود.
ماشین وارد حیاط شد و جلوی عمارت توقف کرد.
پیاده شدم و به ساختمان بزرگ روبهرویم نگاه کردم.
هنوز برایم غریبه بود.
با اینکه فقط یک شب در آنجا مانده بودم، احساس میکردم انگار روزهاست از خانهی خودم دور شدهام.
کیسههای خرید را از ماشین برداشتیم.
یونس یکی از آنها را به من داد.
_بیا.
+ممنون، آقای موسوی.
همراهش وارد خانه شدم.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای باز شدن درِ ورودی آمد.
هر دو برگشتیم.
مردی وارد سالن شد.
قدبلند، جدی و با موهای جوگندمی.
چند ثانیه نگاهش روی یونس ماند.
بعد چشمش به من افتاد.
ابروهایش بالا رفت.
_این دختر کیه؟
یونس ساکت ماند.
مرد دوباره پرسید:
_یونس، ازت سؤال کردم.
یونس آرام جواب داد:
_ریحانهست.
مرد نگاهش را از من گرفت و دوباره به پسرش نگاه کرد.
_ریحانه؟
صدایش عجیب شده بود.
_دخترِ...؟
یونس حرفش را قطع کرد.
_بله.
چند ثانیه سکوت سنگینی در سالن افتاد.
من با تعجب به هر دو نگاه میکردم.
+آقای موسوی... ایشون کی هستن؟
یونس جواب نداد.
مرد خودش جلو آمد.
_من پدر یونس هستم.
خشکم زد.
پدر یونس؟
یعنی همان کسی که بعد از سالها برگشته بود؟
نگاهش هنوز روی من بود.
بعد آرام گفت:
_پس بالاخره آوردیش اینجا.
یونس اخم کرد.
_قرار نبود امشب برگردی.
پدرش پوزخند کوتاهی زد.
_برنامهی من عوض شد.
بعد نگاهش را به کیسههای خرید انداخت.
_ظاهراً شما هم برای زندگی جدید آماده شدین.
من معذب ایستاده بودم.
یونس متوجه شد و گفت:
_ریحانه، برو اتاقت.
+ولی...
_برو.
چیزی نگفتم.
کیسهها را برداشتم و از پلهها بالا رفتم.
---
داخل اتاقم نشستم.
انگشتر داخل جعبه هنوز روی میز بود.
بازش کردم.
چند لحظه به آن خیره شدم.
قرار بود زندگی من اینطور تغییر کند؟
صبح مدرسه بودم.
ظهر در بازار.
و حالا در یک عمارت بزرگ، میان آدمهایی که هرکدام بخشی از گذشتهام را میدانستند.
صدای حرف زدن یونس و پدرش از پایین میآمد.
صداها واضح نبود.
فقط گاهی کلماتشان به گوشم میرسید.
_...این دختر تقصیری نداره...
صدای یونس بود.
بعد صدای پدرش:
_تو هنوز چیزی نمیدونی.
قلبم تند زد.
نزدیک در رفتم.
اما قبل از اینکه چیزی بشنوم، صدای قدمها دور شد.
به تخت برگشتم.
همان لحظه در اتاق باز شد.
یونس پشت در ایستاده بود.
+آقای موسوی؟
_بله؟
+پدرتون... چرا اینقدر از من تعجب کرد؟
چند لحظه سکوت کرد.
_چون تو رو از قبل میشناسه.
چشمهایم گرد شد.
+من؟
_نه شخصاً.
مکث کرد.
_از گذشتهات میشناستت.
+چه گذشتهای؟
یونس جواب نداد.
فقط گفت:
_امشب استراحت کن.
+ولی من سؤال دارم.
_میدونم.
بعد نگاهش جدی شد.
_اما امشب وقتش نیست.
خواست در را ببندد که صدای پدرش از پایین آمد:
_یونس!
یونس برگشت.
_بله؟
_بیا پایین. باید باهات حرف بزنم.
یونس لحظهای به من نگاه کرد.
_تو همینجا بمون.
در بسته شد.
من روی تخت نشستم.
اما دیگر خواب از سرم پریده بود.
پدر یونس برگشته بود...
و از حرفهایش یک چیز را فهمیده بودم:
او دربارهی پدر من چیزی میدانست.
چیزی که یونس هنوز به من نگفته بود.
🌙 ماهدخت
پارت_۸
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماهدخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ
منتظرم نظرتونم از کویری در بیارید و شلوغ کنید تا ساعت ۱۱ ناشناس بترکه