انتقامش از من قرار بود تا کجا ادامه پیدا کند؟
🌙 ماهدخت
پارت_۷
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۷
﷽
«بعضی روزها با یک جمله شروع میشوند...
اما تا شب، تمام زندگی آدم را تغییر میدهند.»
«ریحانه»
به جملهی یونس خیره ماندم.
_دربارهی پدرت.
دلم فرو ریخت.
+آقای موسوی...
_سوار شو. دیرت میشه.
چیزی نگفتم.
سوار ماشین شدم و کیفم را روی پاهایم گذاشتم.
یونس هم پشت فرمان نشست.
ماشین راه افتاد.
تمام مسیر سکوت بود.
من از پنجره بیرون را نگاه میکردم و او به جاده.
بعد از چند دقیقه پرسید:
_امتحان امروز چی داری؟
با تعجب نگاهش کردم.
+فیزیک.
_خوندی؟
لبخند خیلی کوچکی زدم.
+آره.
_خوبه.
دوباره سکوت.
بعد آرام گفتم:
+آقای موسوی؟
_بله؟
+شما طلبهاید؟
برای اولین بار گوشهی لبش کمی بالا رفت.
_از روی لباس فهمیدی؟
+خب... معلومه!
_بله. طلبهام.
+پس چرا...
حرفم را خوردم.
_چرا چی؟
+هیچی.
نپرسید.
چند دقیقه بعد، جلوی مدرسه توقف کرد.
کیفم را برداشتم و قبل از پیاده شدن گفتم:
+من بعد از مدرسه خودم میام.
_نه.
برگشتم.
+چرا؟
_خودم میام دنبالت.
+لازم نیست.
_ریحانه.
صدایش جدی شد.
_خودم میام.
لبم را جمع کردم.
+باشه.
در را باز کردم و پیاده شدم.
چند قدم که دور شدم، برگشتم.
ماشین هنوز همانجا بود.
یونس منتظر ماند تا وارد مدرسه شوم.
---
ساعتها گذشت.
کلاسها یکییکی تمام شدند.
زنگ آخر که خورد، بچهها با خوشحالی از کلاس بیرون ریختند.
من هم کیفم را برداشتم و چادرم را پوشیدم.
گوشیام طبق معمول خانه مانده بود.
جلوی مدرسه که رسیدم، همان امویام مشکی را دیدم.
یونس کنار ماشین ایستاده بود.
سوار شدم.
+سلام.
_سلام.
ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه بعد متوجه شدم مسیر خانه نیست.
+آقای موسوی؟
_جانم؟
+ما کجا میریم؟
_بازار.
+بازار؟
_بله.
+برای چی؟
نگاهی کوتاه به من انداخت.
_خرید.
+چه خریدی؟
جواب نداد.
چند دقیقه بعد ماشین مقابل یکی از بازارهای شلوغ مشهد توقف کرد.
پیاده شدم.
همین که وارد بازار شدیم، با تعجب به مغازهها نگاه کردم.
+آقای موسوی، واقعاً برای چی اومدیم؟
_برای وسایلت.
+چه وسایلی؟
ایستاد.
نگاهم کرد.
_نشان.
چشمهایم گرد شد.
+نشان؟!
_آره.
+یعنی...
نتوانستم جملهام را تمام کنم.
یونس آرام گفت:
_قرار نیست چیزی رو بهت تحمیل کنم که ندونی چیه. ولی تصمیمی که گرفته شده، باید حداقل ظاهرش رسمی بشه.
نگاهش کردم.
+من هنوز باورم نمیشه.
_میدونم.
اول وارد یک طلافروشی شدیم.
ویترین پر از انگشترهای ظریف بود.
فروشنده چند مدل نشان آورد.
یونس رو به من گفت:
_هرکدوم رو دوست داشتی انتخاب کن.
با تعجب گفتم:
+من؟
_بله.
چند انگشتر را نگاه کردم.
یکی ساده و ظریف بود.
یکی نگین کوچکی داشت.
یکی هم طرح خیلی شلوغی داشت.
دستم را روی همان مدل ساده گذاشتم.
+این.
فروشنده آن را آورد.
یونس فقط یک نگاه کرد.
_همینه.
بعد یک حلقهی مردانه هم برای او انتخاب شد.
فروشنده پرسید:
_ست میخواین؟
یونس چند لحظه به من نگاه کرد.
من سریع نگاهم را پایین انداختم.
+هرچی خودشون صلاح میدونن.
فروشنده یک ست ساده آورد.
یونس گفت:
_همین خوبه.
بعد از طلافروشی بیرون آمدیم.
هنوز ذهنم درگیر بود.
گفتم:
+چرا اینقدر سریع؟
یونس جواب داد:
_چون بعضی تصمیمها وقتی دیر گرفته بشن، دردسر بیشتری درست میکنن.
---
بعد از آن وارد مغازهی پوشاک شدیم.
یونس رو به فروشنده گفت:
_چادر ساده و مشکی. چند مدل مقنعه و لباس مناسب هم نشون بدین.
فروشنده چند مدل آورد.
من یکییکی نگاه کردم.
چادر سادهای را انتخاب کردم.
+این قشنگه.
_بردار.
بعد چند لباس ساده، کیف، کفش و وسایل شخصی که لازم داشتم خریدیم.
وقتی از مغازه بیرون آمدیم، تعداد کیسهها آنقدر زیاد شده بود که خودم خندهام گرفت.
یونس نگاهم کرد.
_چیه؟
+هیچی.
_پس چرا میخندی؟
+فکر نمیکردم برای یه نشان اینهمه وسیله لازم باشه!
یونس برای لحظهای لبخند زد.
_هنوز خیلی چیزها مونده.
لبخندم محو شد.
+چی؟
_فردا میفهمی.
با نگرانی نگاهش کردم.
+آقای موسوی...
_بله؟
+من هنوز مدرسه دارم.
_میدونم.
+امتحان و درس هم دارم.
_اونها سر جاش.
کمی آرام شدم.
_قرار نیست به خاطر این اتفاق، درس خوندنت رو کنار بذاری.
برای اولین بار از وقتی وارد عمارت شده بودم، احساس کردم حداقل یک چیز هنوز سر جای خودش است.
مدرسهام.
درسهایم.
آیندهای که شاید هنوز بتوانم برایش تصمیم بگیرم.
سوار ماشین شدیم.
کیسهها روی صندلی عقب بودند.
دستم را داخل کیفم بردم و انگشتری را که داخل جعبه گذاشته بودند لمس کردم.
هنوز باورم نمیشد.
هفده ساله بودم.
دهم تجربی.
صبح امتحان داشتم...
و حالا در راه برگشت به عمارت مردی کنارم نشسته بود که قرار بود شوهرم شود.
اما یک سؤال مدام در ذهنم میچرخید:
یونس واقعاً مرا برای انتقام انتخاب کرده بود؟
و اگر جوابش «بله» بود...
🌙 ماهدخت
پارت ۸
﷽
«گاهی درست وقتی فکر میکنی دیگر هیچ راه فراری نمانده...
یک اتفاق، همهچیز را دوباره تغییر میدهد.»
«ریحانه»
وقتی به عمارت رسیدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود.
ماشین وارد حیاط شد و جلوی عمارت توقف کرد.
پیاده شدم و به ساختمان بزرگ روبهرویم نگاه کردم.
هنوز برایم غریبه بود.
با اینکه فقط یک شب در آنجا مانده بودم، احساس میکردم انگار روزهاست از خانهی خودم دور شدهام.
کیسههای خرید را از ماشین برداشتیم.
یونس یکی از آنها را به من داد.
_بیا.
+ممنون، آقای موسوی.
همراهش وارد خانه شدم.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای باز شدن درِ ورودی آمد.
هر دو برگشتیم.
مردی وارد سالن شد.
قدبلند، جدی و با موهای جوگندمی.
چند ثانیه نگاهش روی یونس ماند.
بعد چشمش به من افتاد.
ابروهایش بالا رفت.
_این دختر کیه؟
یونس ساکت ماند.
مرد دوباره پرسید:
_یونس، ازت سؤال کردم.
یونس آرام جواب داد:
_ریحانهست.
مرد نگاهش را از من گرفت و دوباره به پسرش نگاه کرد.
_ریحانه؟
صدایش عجیب شده بود.
_دخترِ...؟
یونس حرفش را قطع کرد.
_بله.
چند ثانیه سکوت سنگینی در سالن افتاد.
من با تعجب به هر دو نگاه میکردم.
+آقای موسوی... ایشون کی هستن؟
یونس جواب نداد.
مرد خودش جلو آمد.
_من پدر یونس هستم.
خشکم زد.
پدر یونس؟
یعنی همان کسی که بعد از سالها برگشته بود؟
نگاهش هنوز روی من بود.
بعد آرام گفت:
_پس بالاخره آوردیش اینجا.
یونس اخم کرد.
_قرار نبود امشب برگردی.
پدرش پوزخند کوتاهی زد.
_برنامهی من عوض شد.
بعد نگاهش را به کیسههای خرید انداخت.
_ظاهراً شما هم برای زندگی جدید آماده شدین.
من معذب ایستاده بودم.
یونس متوجه شد و گفت:
_ریحانه، برو اتاقت.
+ولی...
_برو.
چیزی نگفتم.
کیسهها را برداشتم و از پلهها بالا رفتم.
---
داخل اتاقم نشستم.
انگشتر داخل جعبه هنوز روی میز بود.
بازش کردم.
چند لحظه به آن خیره شدم.
قرار بود زندگی من اینطور تغییر کند؟
صبح مدرسه بودم.
ظهر در بازار.
و حالا در یک عمارت بزرگ، میان آدمهایی که هرکدام بخشی از گذشتهام را میدانستند.
صدای حرف زدن یونس و پدرش از پایین میآمد.
صداها واضح نبود.
فقط گاهی کلماتشان به گوشم میرسید.
_...این دختر تقصیری نداره...
صدای یونس بود.
بعد صدای پدرش:
_تو هنوز چیزی نمیدونی.
قلبم تند زد.
نزدیک در رفتم.
اما قبل از اینکه چیزی بشنوم، صدای قدمها دور شد.
به تخت برگشتم.
همان لحظه در اتاق باز شد.
یونس پشت در ایستاده بود.
+آقای موسوی؟
_بله؟
+پدرتون... چرا اینقدر از من تعجب کرد؟
چند لحظه سکوت کرد.
_چون تو رو از قبل میشناسه.
چشمهایم گرد شد.
+من؟
_نه شخصاً.
مکث کرد.
_از گذشتهات میشناستت.
+چه گذشتهای؟
یونس جواب نداد.
فقط گفت:
_امشب استراحت کن.
+ولی من سؤال دارم.
_میدونم.
بعد نگاهش جدی شد.
_اما امشب وقتش نیست.
خواست در را ببندد که صدای پدرش از پایین آمد:
_یونس!
یونس برگشت.
_بله؟
_بیا پایین. باید باهات حرف بزنم.
یونس لحظهای به من نگاه کرد.
_تو همینجا بمون.
در بسته شد.
من روی تخت نشستم.
اما دیگر خواب از سرم پریده بود.
پدر یونس برگشته بود...
و از حرفهایش یک چیز را فهمیده بودم:
او دربارهی پدر من چیزی میدانست.
چیزی که یونس هنوز به من نگفته بود.
🌙 ماهدخت
پارت_۸
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماهدخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ
منتظرم نظرتونم از کویری در بیارید و شلوغ کنید تا ساعت ۱۱ ناشناس بترکه
🌙 ماهدخت
پارت نهم
صدای بسته شدن در اتاقم که پیچید، چند ثانیه همونجا ایستادم.
نمیدونستم چرا حضور پدر آقای موسوی اینقدر ذهنم رو بههم ریخته بود.
رفتم سمت پنجره.
حیاط عمارت از طبقه بالا کامل دیده میشد. چراغهای محوطه روشن بود و سکوت عجیبی همهجا رو گرفته بود.
اما ذهن من اصلاً ساکت نبود.
«اون منو از کجا میشناخت؟»
هنوز داشتم به این فکر میکردم که صدای بحث از طبقه پایین به گوشم رسید.
اول واضح نبود.
بعد صدای آقای موسوی رو شناختم.
ـ پدر، الان وقت این حرفا نیست.
صدای مرد مسنتر جدیتر بود.
ـ اتفاقاً همین الان وقتشه، یونس.
چند قدم به سمت در رفتم.
نمیخواستم گوش بایستم، اما وقتی اسم خودم رو شنیدم، ناخودآگاه مکث کردم.
ـ ریحانه نباید اینجا باشه.
قلبم فرو ریخت.
پدرش ادامه داد:
ـ تو نمیدونی داری با چه چیزی بازی میکنی.
صدای یونس پایینتر آمد.
ـ من همهچیز رو میدونم.
ـ نه... تو فقط چیزی رو میدونی که خواستی بدونی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پدرش گفت:
ـ درباره پدر ریحانه اشتباه میکنی.
دستم روی دستگیره در خشک شد.
نفس توی سینهام گیر کرد.
پدرم...
دوباره اسم پدرم.
آقای موسوی با عصبانیت گفت:
ـ من هفت ساله دارم دنبال حقیقت میگردم.
ـ و فکر میکنی حقیقت همون چیزیه که مادرت بهت گفته؟
این جمله مثل پتک خورد توی سرم.
یونس چیزی نگفت.
پدرش ادامه داد:
ـ اون شب فقط یک نفر نمرد، یونس.
صدای یونس لرز خفیفی داشت.
ـ منظورتون چیه؟
ـ مادرت...
صدای افتادن چیزی روی میز آمد.
بعد پدرش خیلی آرام گفت:
ـ مرگ مادرت به اون سادگی که فکر میکنی نبود.
چشمهام پر از اشک شد.
پس حتی درباره مادر آقای موسوی هم دروغی وجود داشت؟
آرام در اتاق رو باز کردم.
نمیخواستم دیده بشم.
اما درست وقتی سرم رو بیرون آوردم، صدای قدمهایی از پایین آمد.
سریع در رو بستم.
چند ثانیه بعد صدای قدمها توی راهرو پیچید.
تقتق...
تقتق...
قلبم تند میزد.
صدای یونس پشت در آمد:
ـ ریحانه؟
جواب ندادم.
دوباره گفت:
ـ بیداری؟
با صدای آرومی گفتم:
ـ بله.
در باز شد.
یونس وارد نشد؛ فقط پشت در ایستاد.
نگاهش جدی بود.
ـ چیزی شنیدی؟
چشمهام رو پایین انداختم.
ـ نه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
میدونستم باور نکرده.
گفت:
ـ فردا مدرسه داری. بهتره بخوابی.
سرم رو بلند کردم.
ـ آقای موسوی...
ـ بله؟
مکث کردم.
دلم میخواست همهچیز رو بپرسم.
اما فقط یک سؤال از دهنم بیرون اومد:
ـ پدرتون... منو از قبل میشناسه؟
صورتش برای لحظهای تغییر کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
ـ آره.
ـ از کجا؟
جواب نداد.
فقط گفت:
ـ وقتی وقتش برسه، خودت میفهمی.
بعد برگشت که بره.
اما قبل از اینکه در رو ببنده، صدایش کردم:
ـ آقای موسوی!
ایستاد.
ـ اگه حقیقت درباره پدرم رو بدونم... همهچیز تموم میشه؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد بدون اینکه برگرده، گفت:
ـ نه ریحانه...
مکث کرد.
ـ تازه همهچیز شروع میشه.
در بسته شد.
و من موندم و هزاران سؤال.
اما یک چیز رو دیگه مطمئن بودم:
پدرم در یک حادثه ساده نمرده بود.
و بدتر از اون...
به نظر میرسید آقای موسوی برای انتقام، تمام حقیقت رو نمیدونست.