eitaa logo
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماه‌دخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
34 دنبال‌کننده
7 عکس
1 ویدیو
0 فایل
📚 رمان | عاشقانه • مذهبی • نظامی • هیجانی • ازدواج اجباری⚖️ هرگونه کپی، بازنشر یا انتشار بدون اجازه، پیگیری قانونی خواهد داشت و موضوع در حال ثبت و پیگیری است 📖 ۱۰۰۰ پارت 📢 تبلیغات: https://eitaa.com/tablighatravaya💌 ارتباط با ادمین @montegha_zahra135
مشاهده در ایتا
دانلود
🌙 ماه‌دخت پارت ۸ ﷽ «گاهی درست وقتی فکر می‌کنی دیگر هیچ راه فراری نمانده... یک اتفاق، همه‌چیز را دوباره تغییر می‌دهد.» «ریحانه» وقتی به عمارت رسیدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود. ماشین وارد حیاط شد و جلوی عمارت توقف کرد. پیاده شدم و به ساختمان بزرگ روبه‌رویم نگاه کردم. هنوز برایم غریبه بود. با اینکه فقط یک شب در آنجا مانده بودم، احساس می‌کردم انگار روزهاست از خانه‌ی خودم دور شده‌ام. کیسه‌های خرید را از ماشین برداشتیم. یونس یکی از آن‌ها را به من داد. _بیا. +ممنون، آقای موسوی. همراهش وارد خانه شدم. اما هنوز چند قدم برنداشته بودیم که صدای باز شدن درِ ورودی آمد. هر دو برگشتیم. مردی وارد سالن شد. قدبلند، جدی و با موهای جوگندمی. چند ثانیه نگاهش روی یونس ماند. بعد چشمش به من افتاد. ابروهایش بالا رفت. _این دختر کیه؟ یونس ساکت ماند. مرد دوباره پرسید: _یونس، ازت سؤال کردم. یونس آرام جواب داد: _ریحانه‌ست. مرد نگاهش را از من گرفت و دوباره به پسرش نگاه کرد. _ریحانه؟ صدایش عجیب شده بود. _دخترِ...؟ یونس حرفش را قطع کرد. _بله. چند ثانیه سکوت سنگینی در سالن افتاد. من با تعجب به هر دو نگاه می‌کردم. +آقای موسوی... ایشون کی هستن؟ یونس جواب نداد. مرد خودش جلو آمد. _من پدر یونس هستم. خشکم زد. پدر یونس؟ یعنی همان کسی که بعد از سال‌ها برگشته بود؟ نگاهش هنوز روی من بود. بعد آرام گفت: _پس بالاخره آوردیش اینجا. یونس اخم کرد. _قرار نبود امشب برگردی. پدرش پوزخند کوتاهی زد. _برنامه‌ی من عوض شد. بعد نگاهش را به کیسه‌های خرید انداخت. _ظاهراً شما هم برای زندگی جدید آماده شدین. من معذب ایستاده بودم. یونس متوجه شد و گفت: _ریحانه، برو اتاقت. +ولی... _برو. چیزی نگفتم. کیسه‌ها را برداشتم و از پله‌ها بالا رفتم. --- داخل اتاقم نشستم. انگشتر داخل جعبه هنوز روی میز بود. بازش کردم. چند لحظه به آن خیره شدم. قرار بود زندگی من این‌طور تغییر کند؟ صبح مدرسه بودم. ظهر در بازار. و حالا در یک عمارت بزرگ، میان آدم‌هایی که هرکدام بخشی از گذشته‌ام را می‌دانستند. صدای حرف زدن یونس و پدرش از پایین می‌آمد. صداها واضح نبود. فقط گاهی کلماتشان به گوشم می‌رسید. _...این دختر تقصیری نداره... صدای یونس بود. بعد صدای پدرش: _تو هنوز چیزی نمی‌دونی. قلبم تند زد. نزدیک در رفتم. اما قبل از اینکه چیزی بشنوم، صدای قدم‌ها دور شد. به تخت برگشتم. همان لحظه در اتاق باز شد. یونس پشت در ایستاده بود. +آقای موسوی؟ _بله؟ +پدرتون... چرا این‌قدر از من تعجب کرد؟ چند لحظه سکوت کرد. _چون تو رو از قبل می‌شناسه. چشم‌هایم گرد شد. +من؟ _نه شخصاً. مکث کرد. _از گذشته‌ات می‌شناستت. +چه گذشته‌ای؟ یونس جواب نداد. فقط گفت: _امشب استراحت کن. +ولی من سؤال دارم. _می‌دونم. بعد نگاهش جدی شد. _اما امشب وقتش نیست. خواست در را ببندد که صدای پدرش از پایین آمد: _یونس! یونس برگشت. _بله؟ _بیا پایین. باید باهات حرف بزنم. یونس لحظه‌ای به من نگاه کرد. _تو همین‌جا بمون. در بسته شد. من روی تخت نشستم. اما دیگر خواب از سرم پریده بود. پدر یونس برگشته بود... و از حرف‌هایش یک چیز را فهمیده بودم: او درباره‌ی پدر من چیزی می‌دانست. چیزی که یونس هنوز به من نگفته بود. 🌙 ماه‌دخت پارت_۸ ادامه دارد...
۲ پارت تقدیمتون
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماه‌دخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ منتظرم نظرتونم از کویری در بیارید و شلوغ کنید تا ساعت ۱۱ ناشناس بترکه
🌙 ماه‌دخت پارت نهم صدای بسته شدن در اتاقم که پیچید، چند ثانیه همون‌جا ایستادم. نمی‌دونستم چرا حضور پدر آقای موسوی این‌قدر ذهنم رو به‌هم ریخته بود. رفتم سمت پنجره. حیاط عمارت از طبقه بالا کامل دیده می‌شد. چراغ‌های محوطه روشن بود و سکوت عجیبی همه‌جا رو گرفته بود. اما ذهن من اصلاً ساکت نبود. «اون منو از کجا می‌شناخت؟» هنوز داشتم به این فکر می‌کردم که صدای بحث از طبقه پایین به گوشم رسید. اول واضح نبود. بعد صدای آقای موسوی رو شناختم. ـ پدر، الان وقت این حرفا نیست. صدای مرد مسن‌تر جدی‌تر بود. ـ اتفاقاً همین الان وقتشه، یونس. چند قدم به سمت در رفتم. نمی‌خواستم گوش بایستم، اما وقتی اسم خودم رو شنیدم، ناخودآگاه مکث کردم. ـ ریحانه نباید اینجا باشه. قلبم فرو ریخت. پدرش ادامه داد: ـ تو نمی‌دونی داری با چه چیزی بازی می‌کنی. صدای یونس پایین‌تر آمد. ـ من همه‌چیز رو می‌دونم. ـ نه... تو فقط چیزی رو می‌دونی که خواستی بدونی. چند ثانیه سکوت شد. بعد پدرش گفت: ـ درباره پدر ریحانه اشتباه می‌کنی. دستم روی دستگیره در خشک شد. نفس توی سینه‌ام گیر کرد. پدرم... دوباره اسم پدرم. آقای موسوی با عصبانیت گفت: ـ من هفت ساله دارم دنبال حقیقت می‌گردم. ـ و فکر می‌کنی حقیقت همون چیزیه که مادرت بهت گفته؟ این جمله مثل پتک خورد توی سرم. یونس چیزی نگفت. پدرش ادامه داد: ـ اون شب فقط یک نفر نمرد، یونس. صدای یونس لرز خفیفی داشت. ـ منظورتون چیه؟ ـ مادرت... صدای افتادن چیزی روی میز آمد. بعد پدرش خیلی آرام گفت: ـ مرگ مادرت به اون سادگی که فکر می‌کنی نبود. چشم‌هام پر از اشک شد. پس حتی درباره مادر آقای موسوی هم دروغی وجود داشت؟ آرام در اتاق رو باز کردم. نمی‌خواستم دیده بشم. اما درست وقتی سرم رو بیرون آوردم، صدای قدم‌هایی از پایین آمد. سریع در رو بستم. چند ثانیه بعد صدای قدم‌ها توی راهرو پیچید. تق‌تق... تق‌تق... قلبم تند می‌زد. صدای یونس پشت در آمد: ـ ریحانه؟ جواب ندادم. دوباره گفت: ـ بیداری؟ با صدای آرومی گفتم: ـ بله. در باز شد. یونس وارد نشد؛ فقط پشت در ایستاد. نگاهش جدی بود. ـ چیزی شنیدی؟ چشم‌هام رو پایین انداختم. ـ نه. چند ثانیه نگاهم کرد. می‌دونستم باور نکرده. گفت: ـ فردا مدرسه داری. بهتره بخوابی. سرم رو بلند کردم. ـ آقای موسوی... ـ بله؟ مکث کردم. دلم می‌خواست همه‌چیز رو بپرسم. اما فقط یک سؤال از دهنم بیرون اومد: ـ پدرتون... منو از قبل می‌شناسه؟ صورتش برای لحظه‌ای تغییر کرد. بعد خیلی کوتاه گفت: ـ آره. ـ از کجا؟ جواب نداد. فقط گفت: ـ وقتی وقتش برسه، خودت می‌فهمی. بعد برگشت که بره. اما قبل از اینکه در رو ببنده، صدایش کردم: ـ آقای موسوی! ایستاد. ـ اگه حقیقت درباره پدرم رو بدونم... همه‌چیز تموم می‌شه؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد بدون اینکه برگرده، گفت: ـ نه ریحانه... مکث کرد. ـ تازه همه‌چیز شروع می‌شه. در بسته شد. و من موندم و هزاران سؤال. اما یک چیز رو دیگه مطمئن بودم: پدرم در یک حادثه ساده نمرده بود. و بدتر از اون... به نظر می‌رسید آقای موسوی برای انتقام، تمام حقیقت رو نمی‌دونست.
۲ پارت تقدیمتون
🌙 ماه‌دخت پارت دهم صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. چند لحظه به سقف خیره موندم. دیشب هنوز مثل فیلم جلوی چشمم بود. «پدرم در یک حادثه ساده نمرده بود...» از تخت بلند شدم، وضو گرفتم و نمازم رو خوندم. بعد لباس مدرسه‌ام رو پوشیدم و چادرم رو سر کردم. کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. وقتی به طبقه پایین رسیدم، سکوت عجیبی حاکم بود. پدر آقای موسوی نبود. خودش کنار میز ایستاده بود و چای می‌خورد. تا منو دید، نگاهش روی صورتم ثابت موند. ـ صبح بخیر. آروم جواب دادم: ـ صبح بخیر، آقای موسوی. کیفم رو روی شونه‌ام مرتب کردم. ـ آماده‌ام. کلید ماشین رو برداشت. ـ بریم. تا دم در هیچ‌کدوم حرفی نزدیم. وقتی سوار ماشین شدم، چند دقیقه بعد بالاخره نتونستم سکوت کنم. ـ آقای موسوی؟ ـ بله؟ ـ دیشب با پدرتون درباره چی حرف می‌زدید؟ دستش روی فرمان کمی محکم شد. ـ درباره گذشته. ـ گذشته‌ی من؟ نگاهم نکرد. ـ بخشی از اون. اخم کردم. ـ چرا هیچ‌کس حاضر نیست درست و حسابی جوابم رو بده؟ این بار نگاهی کوتاه به من انداخت. ـ چون بعضی جواب‌ها وقتی زود گفته بشن، آدم رو بیشتر از خودِ سؤال اذیت می‌کنن. با ناراحتی گفتم: ـ ولی زندگی منه! چند ثانیه سکوت کرد. بعد آرام گفت: ـ می‌دونم. ـ پس حق دارم بدونم. صدایش جدی شد. ـ داری. اما نه هنوز. دیگه چیزی نگفتم. ماشین جلوی مدرسه ایستاد. قبل از اینکه پیاده بشم، صدای یونس رو شنیدم: ـ ریحانه. برگشتم. ـ بله؟ ـ امروز بعد از مدرسه مستقیم بیا بیرون. منتظرت می‌مونم. سر تکون دادم و پیاده شدم. --- وارد مدرسه که شدم، سارا با دیدنم سریع خودش رو بهم رسوند. ـ ریحانه! کجایی تو دختر؟ دیروز هرچی صدات کردم حواست نبود! لبخند کمرنگی زدم. ـ یه کم درگیر بودم. ـ باز همون قضیه خونه؟ چیزی نگفتم. سارا آه کشید. ـ باشه، نمی‌پرسم. زنگ خورد و هر دو وارد کلاس شدیم. اما ذهن من سر کلاس نبود. معلم داشت مسئله‌ای روی تخته حل می‌کرد و من فقط به یک جمله فکر می‌کردم: «بعضی جواب‌ها وقتی زود گفته بشن...» دفترم رو بستم. تصمیم گرفتم خودم دنبال جواب بگردم. هرچقدر هم که سخت باشه. --- زنگ آخر که خورد، سریع وسایلم رو جمع کردم. مثل همیشه گوشی همراهم نبود؛ اصلاً مدرسه اجازه آوردن گوشی نمی‌داد. از در مدرسه که بیرون اومدم، ماشین مشکی یونس کمی جلوتر پارک شده بود. سوار شدم. اما این بار قبل از اینکه ماشین حرکت کنه، یک پاکت قدیمی روی داشبورد دیدم. پاکت قهوه‌ای رنگی بود. روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود: «ریحانه» خشکم زد. دستم رو جلو بردم. ـ این چیه؟ یونس سریع پاکت رو برداشت. ـ بهش دست نزن. نگاهش کردم. ـ اسم منه! ـ می‌دونم. ـ پس چرا روی ماشین شماست؟ جواب نداد. ـ آقای موسوی، این نامه برای منه؟ چند ثانیه سکوت کرد. بعد پاکت رو داخل داشبورد گذاشت و قفلش کرد. ـ وقتی زمانش برسه، خودم بهت می‌دم. با عصبانیت گفتم: ـ من دیگه از این جمله خسته شدم! برای اولین بار نگاهش کمی نرم شد. ـ ریحانه... ـ نه! هرچی می‌پرسم می‌گید بعداً. هرچی می‌بینم می‌گید وقتش نیست! اشکم جمع شد. ـ من فقط می‌خوام بدونم پدرم واقعاً چی شده. یونس چیزی نگفت. ماشین رو روشن کرد. اما درست قبل از حرکت، تلفنش زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت. رنگ صورتش عوض شد. جواب داد: ـ بله؟ چند ثانیه گوش داد. بعد آرام گفت: ـ چی؟ سکوت. و بعد با صدایی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت: ـ پدرم ناپدید شده؟ قلبم فرو ریخت. یونس گوشی رو پایین آورد. به من نگاه کرد. این بار هیچ آرامشی در چهره‌اش نبود. فقط نگرانی... و ترس. و من فهمیدم اتفاقی افتاده که می‌تونه تمام رازهای گذشته رو زیر و رو کنه.