https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماهدخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ
منتظرم نظرتونم از کویری در بیارید و شلوغ کنید تا ساعت ۱۱ ناشناس بترکه
🌙 ماهدخت
پارت نهم
صدای بسته شدن در اتاقم که پیچید، چند ثانیه همونجا ایستادم.
نمیدونستم چرا حضور پدر آقای موسوی اینقدر ذهنم رو بههم ریخته بود.
رفتم سمت پنجره.
حیاط عمارت از طبقه بالا کامل دیده میشد. چراغهای محوطه روشن بود و سکوت عجیبی همهجا رو گرفته بود.
اما ذهن من اصلاً ساکت نبود.
«اون منو از کجا میشناخت؟»
هنوز داشتم به این فکر میکردم که صدای بحث از طبقه پایین به گوشم رسید.
اول واضح نبود.
بعد صدای آقای موسوی رو شناختم.
ـ پدر، الان وقت این حرفا نیست.
صدای مرد مسنتر جدیتر بود.
ـ اتفاقاً همین الان وقتشه، یونس.
چند قدم به سمت در رفتم.
نمیخواستم گوش بایستم، اما وقتی اسم خودم رو شنیدم، ناخودآگاه مکث کردم.
ـ ریحانه نباید اینجا باشه.
قلبم فرو ریخت.
پدرش ادامه داد:
ـ تو نمیدونی داری با چه چیزی بازی میکنی.
صدای یونس پایینتر آمد.
ـ من همهچیز رو میدونم.
ـ نه... تو فقط چیزی رو میدونی که خواستی بدونی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد پدرش گفت:
ـ درباره پدر ریحانه اشتباه میکنی.
دستم روی دستگیره در خشک شد.
نفس توی سینهام گیر کرد.
پدرم...
دوباره اسم پدرم.
آقای موسوی با عصبانیت گفت:
ـ من هفت ساله دارم دنبال حقیقت میگردم.
ـ و فکر میکنی حقیقت همون چیزیه که مادرت بهت گفته؟
این جمله مثل پتک خورد توی سرم.
یونس چیزی نگفت.
پدرش ادامه داد:
ـ اون شب فقط یک نفر نمرد، یونس.
صدای یونس لرز خفیفی داشت.
ـ منظورتون چیه؟
ـ مادرت...
صدای افتادن چیزی روی میز آمد.
بعد پدرش خیلی آرام گفت:
ـ مرگ مادرت به اون سادگی که فکر میکنی نبود.
چشمهام پر از اشک شد.
پس حتی درباره مادر آقای موسوی هم دروغی وجود داشت؟
آرام در اتاق رو باز کردم.
نمیخواستم دیده بشم.
اما درست وقتی سرم رو بیرون آوردم، صدای قدمهایی از پایین آمد.
سریع در رو بستم.
چند ثانیه بعد صدای قدمها توی راهرو پیچید.
تقتق...
تقتق...
قلبم تند میزد.
صدای یونس پشت در آمد:
ـ ریحانه؟
جواب ندادم.
دوباره گفت:
ـ بیداری؟
با صدای آرومی گفتم:
ـ بله.
در باز شد.
یونس وارد نشد؛ فقط پشت در ایستاد.
نگاهش جدی بود.
ـ چیزی شنیدی؟
چشمهام رو پایین انداختم.
ـ نه.
چند ثانیه نگاهم کرد.
میدونستم باور نکرده.
گفت:
ـ فردا مدرسه داری. بهتره بخوابی.
سرم رو بلند کردم.
ـ آقای موسوی...
ـ بله؟
مکث کردم.
دلم میخواست همهچیز رو بپرسم.
اما فقط یک سؤال از دهنم بیرون اومد:
ـ پدرتون... منو از قبل میشناسه؟
صورتش برای لحظهای تغییر کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
ـ آره.
ـ از کجا؟
جواب نداد.
فقط گفت:
ـ وقتی وقتش برسه، خودت میفهمی.
بعد برگشت که بره.
اما قبل از اینکه در رو ببنده، صدایش کردم:
ـ آقای موسوی!
ایستاد.
ـ اگه حقیقت درباره پدرم رو بدونم... همهچیز تموم میشه؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد بدون اینکه برگرده، گفت:
ـ نه ریحانه...
مکث کرد.
ـ تازه همهچیز شروع میشه.
در بسته شد.
و من موندم و هزاران سؤال.
اما یک چیز رو دیگه مطمئن بودم:
پدرم در یک حادثه ساده نمرده بود.
و بدتر از اون...
به نظر میرسید آقای موسوی برای انتقام، تمام حقیقت رو نمیدونست.
🌙 ماهدخت
پارت دهم
صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم.
چند لحظه به سقف خیره موندم.
دیشب هنوز مثل فیلم جلوی چشمم بود.
«پدرم در یک حادثه ساده نمرده بود...»
از تخت بلند شدم، وضو گرفتم و نمازم رو خوندم.
بعد لباس مدرسهام رو پوشیدم و چادرم رو سر کردم.
کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
وقتی به طبقه پایین رسیدم، سکوت عجیبی حاکم بود.
پدر آقای موسوی نبود.
خودش کنار میز ایستاده بود و چای میخورد.
تا منو دید، نگاهش روی صورتم ثابت موند.
ـ صبح بخیر.
آروم جواب دادم:
ـ صبح بخیر، آقای موسوی.
کیفم رو روی شونهام مرتب کردم.
ـ آمادهام.
کلید ماشین رو برداشت.
ـ بریم.
تا دم در هیچکدوم حرفی نزدیم.
وقتی سوار ماشین شدم، چند دقیقه بعد بالاخره نتونستم سکوت کنم.
ـ آقای موسوی؟
ـ بله؟
ـ دیشب با پدرتون درباره چی حرف میزدید؟
دستش روی فرمان کمی محکم شد.
ـ درباره گذشته.
ـ گذشتهی من؟
نگاهم نکرد.
ـ بخشی از اون.
اخم کردم.
ـ چرا هیچکس حاضر نیست درست و حسابی جوابم رو بده؟
این بار نگاهی کوتاه به من انداخت.
ـ چون بعضی جوابها وقتی زود گفته بشن، آدم رو بیشتر از خودِ سؤال اذیت میکنن.
با ناراحتی گفتم:
ـ ولی زندگی منه!
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ میدونم.
ـ پس حق دارم بدونم.
صدایش جدی شد.
ـ داری. اما نه هنوز.
دیگه چیزی نگفتم.
ماشین جلوی مدرسه ایستاد.
قبل از اینکه پیاده بشم، صدای یونس رو شنیدم:
ـ ریحانه.
برگشتم.
ـ بله؟
ـ امروز بعد از مدرسه مستقیم بیا بیرون. منتظرت میمونم.
سر تکون دادم و پیاده شدم.
---
وارد مدرسه که شدم، سارا با دیدنم سریع خودش رو بهم رسوند.
ـ ریحانه! کجایی تو دختر؟ دیروز هرچی صدات کردم حواست نبود!
لبخند کمرنگی زدم.
ـ یه کم درگیر بودم.
ـ باز همون قضیه خونه؟
چیزی نگفتم.
سارا آه کشید.
ـ باشه، نمیپرسم.
زنگ خورد و هر دو وارد کلاس شدیم.
اما ذهن من سر کلاس نبود.
معلم داشت مسئلهای روی تخته حل میکرد و من فقط به یک جمله فکر میکردم:
«بعضی جوابها وقتی زود گفته بشن...»
دفترم رو بستم.
تصمیم گرفتم خودم دنبال جواب بگردم.
هرچقدر هم که سخت باشه.
---
زنگ آخر که خورد، سریع وسایلم رو جمع کردم.
مثل همیشه گوشی همراهم نبود؛ اصلاً مدرسه اجازه آوردن گوشی نمیداد.
از در مدرسه که بیرون اومدم، ماشین مشکی یونس کمی جلوتر پارک شده بود.
سوار شدم.
اما این بار قبل از اینکه ماشین حرکت کنه، یک پاکت قدیمی روی داشبورد دیدم.
پاکت قهوهای رنگی بود.
روی آن فقط یک اسم نوشته شده بود:
«ریحانه»
خشکم زد.
دستم رو جلو بردم.
ـ این چیه؟
یونس سریع پاکت رو برداشت.
ـ بهش دست نزن.
نگاهش کردم.
ـ اسم منه!
ـ میدونم.
ـ پس چرا روی ماشین شماست؟
جواب نداد.
ـ آقای موسوی، این نامه برای منه؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پاکت رو داخل داشبورد گذاشت و قفلش کرد.
ـ وقتی زمانش برسه، خودم بهت میدم.
با عصبانیت گفتم:
ـ من دیگه از این جمله خسته شدم!
برای اولین بار نگاهش کمی نرم شد.
ـ ریحانه...
ـ نه! هرچی میپرسم میگید بعداً. هرچی میبینم میگید وقتش نیست!
اشکم جمع شد.
ـ من فقط میخوام بدونم پدرم واقعاً چی شده.
یونس چیزی نگفت.
ماشین رو روشن کرد.
اما درست قبل از حرکت، تلفنش زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت.
رنگ صورتش عوض شد.
جواب داد:
ـ بله؟
چند ثانیه گوش داد.
بعد آرام گفت:
ـ چی؟
سکوت.
و بعد با صدایی که تا حالا ازش نشنیده بودم گفت:
ـ پدرم ناپدید شده؟
قلبم فرو ریخت.
یونس گوشی رو پایین آورد.
به من نگاه کرد.
این بار هیچ آرامشی در چهرهاش نبود.
فقط نگرانی...
و ترس.
و من فهمیدم اتفاقی افتاده که میتونه تمام رازهای گذشته رو زیر و رو کنه.
🌙 ماهدخت
پارت یازدهم
چند ثانیه فقط به صورتش نگاه کردم.
ـ چی شده؟
یونس جواب نداد.
دوباره گوشی رو کنار گوشش گذاشت.
ـ آخرین بار کجا دیده شده؟
صدای طرف مقابل رو نمیشنیدم، اما از حالت چهره یونس میفهمیدم خبر خوبی نیست.
ـ مطمئنید خودش رفته؟
مکث کرد.
ـ نه... پدر من بدون اینکه خبر بده جایی نمیره.
تماس که قطع شد، گوشی رو روی داشبورد گذاشت.
آروم گفتم:
ـ آقای موسوی...
ـ چیزی نگو.
ـ ولی...
ـ ریحانه، لطفاً.
لحنش نه عصبانی بود، نه سرد.
نگران بود.
خیلی نگران.
ماشین رو روشن کرد و این بار به جای حرکت به سمت عمارت، مسیرش رو عوض کرد.
ـ کجا میریم؟
ـ خونه.
ـ برای چی؟
ـ باید یه چیزی رو پیدا کنم.
---
وقتی به عمارت رسیدیم، یونس تقریباً دوید سمت داخل.
من هم پشت سرش رفتم.
همهجا رو میگشت.
اتاق پدرش، کتابخانه، اتاق کار...
اما چیزی پیدا نمیکرد.
تا اینکه جلوی یک قفسه قدیمی ایستاد.
دستش رو روی چند کتاب کشید و یکی از کتابها رو بیرون کشید.
یک صدای تق کوچیک آمد.
قسمتی از قفسه کنار رفت.
من با تعجب نگاه کردم.
ـ اینجا چی هست؟
یونس جواب نداد.
داخل محفظه کوچکی که پشت قفسه بود، یک جعبه چوبی قرار داشت.
جعبه رو بیرون آورد.
اما قفل بود.
ـ کلیدش؟
یونس دست داخل جیب لباسش برد.
کلیدی قدیمی بیرون آورد.
قفل باز شد.
داخل جعبه فقط سه چیز بود:
یک عکس قدیمی...
یک نامه...
و یک انگشتر.
یونس عکس رو برداشت.
همین که دید، رنگ صورتش پرید.
من جلوتر رفتم.
در عکس، پدرم کنار یک زن ایستاده بود.
زنی که عکسش رو قبلاً در اتاق یونس دیده بودم.
مادر یونس.
با ناباوری گفتم:
ـ این... مادر شماست؟
یونس سرش رو تکون داد.
ـ آره.
به عکس خیره شدم.
پدر من و مادر یونس کنار هم ایستاده بودند.
اما چیزی که بیشتر از همه ترسناک بود...
پشت عکس نوشته شده بود:
«اگر یک روز هر دوی ما نبودیم، حقیقت را از ریحانه پنهان نکن.»
نفسم بند آمد.
ـ چرا اسم من اینجاست؟
یونس چیزی نگفت.
نامه رو برداشت.
پاکت رو باز کرد.
شروع کرد به خواندن.
چند خط بیشتر نخوانده بود که ناگهان دستش لرزید.
ـ چی نوشته؟
سرش رو بلند کرد.
چشمهاش برای اولین بار واقعاً ترسیده بود.
نامه رو به سمت من گرفت.
ـ خودت بخون.
نامه رو گرفتم.
خط اول رو که خواندم، قلبم فرو ریخت:
«یونس... اگر این نامه به دستت رسید، بدان که چیزی که درباره مرگ مادرت و پدر ریحانه میدانی، تمام حقیقت نیست.»
دستهام شروع به لرزیدن کرد.
خط بعدی رو خواندم:
«آن شب، کسی که فکر میکنید قاتل بوده... شاید فقط قربانیِ یک نقشه بزرگتر بوده باشد.»
سرم رو بالا آوردم.
یونس خیره نگاهم میکرد.
هر دو ساکت بودیم.
صدای باد از پنجره وارد اتاق شد.
و درست همان لحظه...
صدای درِ ورودی عمارت آمد.
تق...
هر دو به سمت راهرو برگشتیم.
یونس سریع جعبه رو بست.
ـ اینجا بمون.
آروم گفتم:
ـ کیه؟
جواب نداد.
فقط قدم برداشت سمت در.
اما قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، صدای مردی از طبقه پایین بلند شد:
ـ یونس...
یونس همانجا خشک شد.
چهرهاش تغییر کرد.
من با ترس پرسیدم:
ـ کیه؟
آرام برگشت سمت من.
ـ صدای پدرمه.
چشمهام گرد شد.
ـ ولی گفتن ناپدید شده!
یونس چیزی نگفت.
از پلهها صدای قدم آمد.
یک نفر داشت بالا میآمد.
قدم به قدم...
نزدیکتر...
تا اینکه سایهای جلوی در اتاق افتاد.
و صدای همان مرد دوباره شنیده شد:
ـ یونس...
ـ وقتشه حقیقت رو درباره مادرت بدونی.