﷽
🌙 ~ ماه 🌙دخت ~ 🌙
ریحانه سادات نادری، دختری آرام و مذهبیست که سالها با خاطرهی پدری زندگی کرده که در یک حادثه جان باخته است.
اما یک روز، رازی از گذشته دوباره زنده میشود؛ رازی که ثابت میکند مرگ پدرش آنقدرها هم ساده نبوده...
در همین روزها سید یونس موسوی، مردی نظامی و کمحرف، وارد زندگی ریحانه میشود.
یونس مأموریتی دارد که نمیتواند دربارهاش حرف بزند؛
و ریحانه نمیداند چرا زندگیاش ناگهان به مردی گره خورده که بیشتر از آنچه باید درباره او میداند.
یک ازدواج ناخواسته،
یک راز قدیمی،
یک دشمن پنهان،
و عشقی که قرار نبود هیچوقت شکل بگیرد...
اما وقتی گذشته به سراغشان بیاید،
ریحانه باید بین اعتماد کردن و کشف حقیقت یکی را انتخاب کند. 🖤
📚 عاشقانه | مذهبی | نظامی | هیجانی | معمایی | ازدواج اجباری
📖 ۱۰۰۰ پارت | روزانه ۲ پارت
🌙 پارت اول؛ بهزودی...
🌙 ماهدخت
پارت ۱
﷽
«بعضی رازها خاک نمیخورند...
فقط منتظر میمانند تا یک روز دوباره زنده شوند.»
«ریحانه»
صدای اذان صبح از گلدستهی مسجد محله بلند شده بود.
آرام چشمهایم را باز کردم و چند لحظه به سقف خیره ماندم.
هوا هنوز تاریک بود.
آنقدر تاریک که نور کمرنگی که از لای پرده وارد اتاق میشد، بیشتر شبیه سایه بود تا روشنایی.
دستم را از زیر پتو بیرون آوردم و گوشیام را برداشتم.
ساعت پنج و چند دقیقه بود.
با صدای آرامی گفتم:
+یا زهرا...
از تخت پایین آمدم.
پاهایم که به سرامیک سرد اتاق خورد، ناخودآگاه جمعشان کردم.
چادر نمازم را از روی صندلی برداشتم و جلوی آینه ایستادم.
دختری که توی آینه بود، شبیه همان ریحانهی چند سال پیش نبود.
شاید بزرگتر شده بودم...
اما بعضی زخمها آدم را بزرگ نمیکنند؛ فقط ساکتترش میکنند.
چند لحظه به چشمهایم خیره شدم.
چشمهایی که مادرم همیشه میگفت شبیه پدرم هستند.
پدر...
همین یک کلمه کافی بود تا لبخند خیلی کوچکی که روی لبم نشسته بود، محو شود.
هفت سال گذشته بود.
هفت سال از شبی که همه گفتند پدرم در یک حادثه از دنیا رفته.
یک «حادثه».
همیشه همین کلمه را به کار میبردند.
اما من هیچوقت نتوانستم با آن کنار بیایم.
چون پدرم آدمی نبود که بیاحتیاط باشد.
پدرم...
از آن آدمهایی بود که قبل از هر کاری ده بار اطرافش را نگاه میکرد.
پس چرا باید آن شب...
تنها...
در جاده...
میمرد؟
سرم را تکان دادم.
+ریحانه، بس کن.
نباید دوباره شروع میکردم.
وضو گرفتم و سجادهام را پهن کردم.
چند دقیقه بعد، خانه در سکوت نماز صبح فرو رفته بود.
اما درست وقتی سلام نماز را دادم، صدای افتادن چیزی از طبقه پایین آمد.
خشکم زد.
سرم را بالا آوردم.
صدای قدمی آرام...
بعد صدای باز شدن در.
ابروهایم در هم رفت.
این ساعت چه کسی بیدار بود؟
چادرم را مرتب کردم و از اتاق بیرون آمدم.
راهرو تاریک بود.
آرام از پلهها پایین رفتم.
صدای مادرم را شنیدم:
_گفتم این موضوع تموم شده... چرا هنوز دنبالش هستی؟
قدمم متوقف شد.
صدای مردی جواب داد.
صدایی بم و جدی.
_تموم نشده.
قلبم یکدفعه فرو ریخت.
مادرم با عصبانیت گفت:
_هفت سال گذشته!
مرد جواب داد:
_برای بعضی آدمها هفت سال یعنی هفت روز.
سکوت.
بعد مادرم با صدایی لرزان گفت:
_اگر ریحانه بفهمه چی؟
نفس در سینهام حبس شد.
اسم من؟
چند قدم جلو رفتم.
اما صدای مرد دوباره بلند شد:
_ریحانه نباید چیزی بدونه.
دستم روی نردهها خشک شد.
چرا؟
چه چیزی را نباید میدانستم؟
مادرم آهسته گفت:
_یونس...
با شنیدن اسمش، مرد ساکت شد.
یونس؟
اسم غریبهای که تا آن لحظه هیچوقت در خانهمان نشنیده بودم.
مادرم ادامه داد:
_خواهش میکنم. این راه رو نرو.
صدای یونس سردتر شد.
_من راهی رو شروع نکردم که بخوام تمومش کنم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای کشیده شدن صندلی آمد.
من دیگر طاقت نیاوردم.
پلهی آخر را پایین رفتم.
هر دو نفر همزمان برگشتند.
مادرم رنگش پرید.
اما مرد...
مرد حتی یک قدم هم عقب نرفت.
برای اولین بار چشمم به سید یونس موسوی افتاد.
قدبلند بود.
لباس ساده و تیرهای به تن داشت و چهرهاش آن آرامش عجیبی را داشت که بیشتر از هر اخمی آدم را میترساند.
نگاهش چند ثانیه روی صورتم ماند.
نه تعجب کرد.
نه دستپاچه شد.
انگار...
منتظر دیدنم بود.
با صدای گرفتهای پرسیدم:
+شما کی هستین؟
مادرم سریع جلو آمد.
_ریحانه جان برو اتاقت.
+نه مامان.
نگاهم هنوز روی یونس بود.
+این آقا کیه؟
یونس آرام از جایش بلند شد.
نگاهش برای یک لحظه روی عکس قدیمی پدرم که روی دیوار بود افتاد.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
و خیلی آرام گفت:
_کسی که اومده بعضی حسابهای قدیمی رو تسویه کنه.
چشمهایم گرد شد.
+چه حسابی؟
یونس چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از من گرفت و رو به مادرم کرد.
_به زودی همهچیز رو میفهمه.
مادرم با وحشت گفت:
_یونس!
اما او بدون هیچ توضیحی به سمت در رفت.
دستم را روی سینهام گذاشتم.
نمیدانستم چرا...
اما یک حس بد تمام وجودم را گرفته بود.
قبل از اینکه از در خارج شود، ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت:
_بهش بگو پدرش اونطور که فکر میکنه نمرده.
و رفت.
من همانجا خشک شدم.
دنیا برای چند ثانیه ساکت شد.
بعد فقط یک جمله در سرم تکرار شد:
«پدرش اونطور که فکر میکنه نمرده.»
نگاهم را به مادرم دوختم.
+مامان...
صدایم لرزید.
+اون چی گفت؟
مادرم جواب نداد.
+مامان، بابا چطوری مرده؟
چشمهایش پر از اشک شد.
و برای اولین بار بعد از هفت سال...
فهمیدم شاید تمام چیزهایی که درباره مرگ پدرم شنیده بودم...
دروغ بوده.
ماهدخت 🌙
پارت_۱
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۲
﷽
«گاهی حقیقت پشت یک در پنهان نیست...
پشت سکوت کسیست که سالها دوستش داشتهای.»
«ریحانه»
چند ثانیه بود که فقط به مادرم خیره شده بودم.
نه چیزی میگفت.
نه حتی نگاهم میکرد.
فقط اشکهایش آرام از گوشهی چشمش پایین میآمد.
صدایم را کمی بلندتر کردم.
+مامان؟
سرش را بالا آورد.
نگاهش خسته بود.
آنقدر خسته که برای اولین بار احساس کردم شاید مادرم هم در تمام این هفت سال، چیزی را با خودش حمل کرده که از من پنهان بوده.
یک قدم به سمتش برداشتم.
+بابا چطوری مرد؟
لبهایش لرزید.
_ریحانه... الان وقت این حرفها نیست.
با ناباوری خندیدم.
+پس کی وقته؟
اشکم سرازیر شد.
+هفت ساله هر وقت پرسیدم، گفتی تصادف بوده. گفتی ترمز ماشینش برید. گفتی بارون میاومده و جاده لغزنده بوده...
صدایم شکست.
+ولی اون مرد گفت بابا اونطوری که فکر میکنم نمرده.
مادرم چشمهایش را بست.
+مامان... راست گفت؟
سکوت.
همین سکوت کافی بود.
قلبم فرو ریخت.
+دروغ گفتی؟
مادرم سریع سرش را تکان داد.
_نه!
+پس چی؟
_ریحانه...
+چی رو ازم پنهان کردی؟!
مادرم به سمت آشپزخانه رفت.
انگار میخواست از نگاه من فرار کند.
دنبالش رفتم.
+اون مرد کی بود؟
جواب نداد.
+اسمش یونس بود؟
دستش روی لبهی کابینت خشک شد.
همین کافی بود.
آهسته گفتم:
+پس میشناسیش...
مادرم برگشت.
_نباید باهاش حرف بزنی.
+چرا؟
_چون آدم خطرناکیه.
اخم کردم.
+پس چرا اومده خونهی ما؟
مادرم چیزی نگفت.
+چی از ما میخواد؟
چند لحظه بعد، با صدایی که به زحمت شنیده میشد گفت:
_انتقام.
کلمه مثل پتک روی سرم فرود آمد.
+انتقام... از کی؟
مادرم نگاهش را پایین انداخت.
_از من.
خشکم زد.
+تو؟
مادرم جواب نداد.
+مامان، تو چه کار کردی؟
اشکهایش دوباره سرازیر شد.
_من...
صدای زنگ در خانه بلند شد.
هر دو نفرمان از جا پریدیم.
مادرم رنگش پرید.
به ساعت دیواری نگاه کرد.
پنج و بیست و چند دقیقه صبح بود.
چه کسی این ساعت در میزد؟
صدای زنگ دوباره بلند شد.
مادرم با عجله گفت:
_برو اتاقت.
+نه.
_ریحانه!
+من دیگه بچه نیستم.
برای اولین بار صدایم محکم بود.
+اگه قراره چیزی درباره بابا بدونم، میخوام خودم بفهمم.
مادرم خواست چیزی بگوید که صدای باز شدن در حیاط آمد.
هر دو ساکت شدیم.
قدمهایی در حیاط پیچید.
آرام...
سنگین...
مطمئن.
مادرم زیر لب گفت:
_یا ابوالفضل...
به در خیره شدم.
قفل چرخید.
در باز شد.
اما کسی وارد نشد.
چند ثانیه بعد، صدای مردی از پشت در آمد:
_خانم نادری؟
مادرم جلو رفت.
_بله؟
پاکتی سفید از لای در به داخل خانه افتاد.
مرد بدون هیچ حرف دیگری رفت.
مادرم چند لحظه به پاکت خیره ماند.
بعد آن را برداشت.
+چی توشه؟
مادرم جواب نداد.
پاکت را باز کرد.
یک عکس قدیمی از داخلش بیرون افتاد.
عکس را که دید، رنگ صورتش پرید.
من ناخودآگاه جلو رفتم.
+مامان...
عکس را از دستش گرفتم.
چشمهایم روی تصویر ثابت ماند.
پدرم بود.
همان لبخند همیشگی.
همان چهرهای که آخرین بار هفت سال پیش دیده بودم.
اما چیزی در عکس وجود داشت که باعث شد نفسم بند بیاید.
پدرم تنها نبود.
کنارش مردی ایستاده بود.
مردی که نمیشناختم.
پشت سرشان یک ساختمان قدیمی دیده میشد.
پایین عکس، با خودکار مشکی نوشته شده بود:
«سه روز قبل از مرگش.»
دستم لرزید.
+این عکس کِیه؟
مادرم با صدای خفه گفت:
_نمیدونم.
به او نگاه کردم.
+دروغ نگو مامان.
چشمهایش را بست.
+تو این عکس رو میشناسی.
سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
_اون مرد کنار پدرت...
مکث کرد.
_برادر یونس بود.
قلبم فرو ریخت.
+برادرش؟
مادرم سرش را پایین انداخت.
_و پدرت...
صدایش لرزید.
_آخرین نفری بود که قبل از مرگ برادر یونس، اونو دیده بود.
به عکس خیره ماندم.
ناگهان صدای یونس در ذهنم پیچید:
«کسی که اومده بعضی حسابهای قدیمی رو تسویه کنه.»
پس این انتقام...
به مرگ پدر یونس مربوط بود؟
اما اگر پدر من مقصر بود...
چرا هیچکس چیزی نگفته بود؟
عکس را برگرداندم.
پشت آن جملهی دیگری نوشته شده بود.
این بار با دستخطی که نمیشناختم:
«ریحانه، حقیقت را از مادرت نپرس...
او اولین کسی بود که دروغ گفت.»
نفسم بند آمد.
آهسته سرم را بالا آوردم.
مادرم روبهرویم ایستاده بود.
و برای اولین بار...
از نگاهش ترسیدم.
🌙 ماهدخت
پارت_۲
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۳
﷽
«گاهی آدم برای فرار از حقیقت، خودش را با شلوغی روزمره سرگرم میکند...
اما حقیقت، صبر میکند.»
«ریحانه»
چند ثانیه فقط به مادرم خیره ماندم.
آن جمله هنوز جلوی چشمم بود.
«ریحانه، حقیقت را از مادرت نپرس...
او اولین کسی بود که دروغ گفت.»
دستم میلرزید.
+مامان...
صدایم آنقدر آرام بود که خودم هم بهسختی شنیدمش.
+اون مرد کیه؟
مادرم لبهایش را به هم فشار داد.
_ریحانه، دیرت میشه.
با تعجب به ساعت نگاه کردم.
شش و ربع صبح.
ناگهان یاد مدرسه افتادم.
امروز امتحان زیست داشتیم.
کتاب و جزوهام را هنوز جمع نکرده بودم.
اما ذهنم دیگر جایی برای زیست و مدرسه و امتحان نداشت.
+مامان من جواب میخوام.
مادرم عکس را از دستم گرفت.
_امروز برو مدرسه.
+ولی...
_گفتم برو.
صدایش این بار محکم بود.
آنقدر محکم که فهمیدم ادامه دادن فایدهای ندارد.
اما یک چیز را خوب فهمیده بودم.
مادرم از چیزی میترسید.
و آن «چیز» اسمش یونس بود.
---
نیم ساعت بعد، جلوی آینه ایستاده بودم.
مقنعهام را مرتب کردم و مانتوی مدرسهام را پوشیدم.
کیفم را برداشتم و کتاب زیست، شیمی و ریاضی را داخلش گذاشتم.
گوشیام روی میز اتاقم بود.
چند لحظه نگاهش کردم.
اما طبق قانون مدرسه، اصلاً قرار نبود گوشی با خودم ببرم.
مدرسهی ما روی این موضوع خیلی سختگیر بود.
حتی اگر گوشی خاموش هم داخل کیف پیدا میکردند، دردسرش برای دانشآموز کم نبود.
پس گوشی را همانجا گذاشتم.
برای آخرین بار به اتاقم نگاه کردم و از خانه بیرون زدم.
---
مدرسه مثل همیشه شلوغ بود.
حیاط پر بود از دخترهایی که هرکدام مشغول حرف زدن بودند.
یکی دنبال دوستش میگشت.
یکی تکالیفش را از روی دفتر بغلدستیش مینوشت.
یکی هم از ترس امتحان زیست، زیر لب دعا میخواند.
همین که وارد حیاط شدم، صدای دوستم را شنیدم.
_ریحانه!
برگشتم.
سارا با عجله به طرفم آمد.
_بالاخره اومدی! فکر کردم امروز نمیای.
لبخند زدم.
+مگه میشه امتحان زیست رو از دست داد؟
سارا با وحشت گفت:
_من دیشب فقط سه صفحه خوندم!
خندیدم.
+سه صفحه؟
_آره.
+خب موفق باشی در راه سختی که در پیش داری!
با اخم نگاهم کرد.
_خیلی بیرحمی!
برای چند لحظه خندیدم.
اما همان لحظه نگاه دخترانهای که کنارمان رد میشد، روی صورتم ماند.
بعد صدای زنگ مدرسه بلند شد.
همه به سمت ساختمان رفتند.
من هم همراه سارا وارد راهرو شدم.
کلاس دهم تجربی، طبقهی دوم بود.
روی دیوارهای راهرو، تابلوهای علمی و عکس دانشآموزان ممتاز نصب شده بود.
وقتی وارد کلاس شدم، بوی گچ و کتاب و تختهی پاکشدهی دیروز پیچیده بود.
کیفم را کنار صندلی گذاشتم.
سارا کنارم نشست.
_ریحانه؟
+هوم؟
_چرا امروز اینقدر ساکتی؟
نگاهش کردم.
+هیچی.
_مطمئنی؟
لبخند مصنوعی زدم.
+آره.
اما دروغ گفته بودم.
چطور میتوانستم بگویم صبح مردی را دیدهام که ادعا کرده پدرم آنطور که فکر میکنم نمرده؟
چطور میتوانستم بگویم مادرم چیزی را از من پنهان کرده؟
و از همه بدتر...
چطور میتوانستم بگویم پشت عکس پدرم نوشته بودند:
«او اولین کسی بود که دروغ گفت.»
معلم وارد کلاس شد.
_بچهها، کتاب زیست رو باز کنید.
همه آرام شدند.
من هم کتابم را باز کردم.
اما چشمهایم روی کلمات بود و ذهنم جای دیگری.
ناگهان صدای معلم را شنیدم:
_ریحانه؟
سرم را بالا آوردم.
+بله؟
_سؤال صفحهی سی و دو رو جواب بده.
به کتاب نگاه کردم.
برای چند ثانیه چیزی نفهمیدم.
سارا آهسته زیر گوشم گفت:
_حواست کجاست دختر؟
نفسم را بیرون دادم.
شروع کردم به جواب دادن.
اما حتی وسط توضیح دادن هم تصویر آن عکس از ذهنم بیرون نمیرفت.
پدرم...
مرد کنار او...
و آن جمله.
سه روز قبل از مرگش.
---
زنگ تفریح که خورد، سریع از کلاس بیرون آمدم.
سارا پشت سرم آمد.
_ریحانه صبر کن!
ایستادم.
_امروز واقعاً یه چیزیت شده.
+چیزی نیست.
_تو وقتی چیزی نیست، این شکلی نیستی.
چیزی نگفتم.
سارا چند لحظه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
_اگه مشکلی داری، میتونی بهم بگی.
لبخند کوچکی زدم.
+ممنون.
همان لحظه صدای معاون از انتهای راهرو آمد:
_دانشآموزها، لطفاً داخل کلاسها باشید.
سارا برگشت.
اما من هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.
حیاط مدرسه از آن بالا دیده میشد.
دانشآموزها پایین ایستاده بودند.
همهچیز عادی بود.
همهچیز...
جز یک چیز.
پای درِ مدرسه، مردی ایستاده بود.
لباس تیره پوشیده بود.
از این فاصله صورتش مشخص نبود.
اما نگاهش مستقیم به سمت ساختمان بود.
قلبم فرو ریخت.
نمیدانستم چرا...
ولی یک حس عجیب داشتم.
انگار او منتظر کسی بود.
چند ثانیه بعد، مرد سرش را بالا آورد.
نگاهش دقیقاً به پنجرهی طبقهی دوم افتاد.
به من.
خشکم زد.
سریع از پنجره فاصله گرفتم.
+سارا...
برگشت.
_چی شده؟
دوباره به پنجره نگاه کردم.
مرد دیگر آنجا نبود.
انگار اصلاً وجود نداشته.
آرام زیر لب گفتم:
+هیچی...
اما این بار مطمئن بودم.
اتفاقات دیشب قرار نبود فقط در خانه بمانند.
راز پدرم...
داشت آرامآرام وارد زندگی من میشد.
و من هنوز نمیدانستم...
سید یونس موسوی واقعاً برای انتقام آمده بود، یا برای محافظت از من؟
🌙 ماهدخت
پارت_۳
ادامه دارد...
🌙 ماهدخت
پارت ۴
﷽
«بعضی آدمها وقتی انتقام میخواهند،
به جای قلبِ دشمنشان،
نقطهضعفش را نشانه میگیرند.»
«ریحانه»
زنگ آخر که خورد، نفس راحتی کشیدم.
بالاخره مدرسه تمام شده بود.
دفتر و کتابهایم را داخل کیف گذاشتم و از کلاس بیرون آمدم.
هنوز از اتفاقات صبح بیرون نیامده بودم.
از یونس...
از عکس پدرم...
از آن جملهای که پشت عکس نوشته شده بود.
در راهرو، برگهی امتحان عربی که معلم تازه تحویلمان داده بود، دستم بود.
نگاهی به نمرهام انداختم.
۲۰
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
مثل همیشه.
سارا کنارم آمد.
_بازم بیست؟
برگه را جلوی صورتش گرفتم.
+بله خانم حسود!
خندید.
_من نمیدونم تو کی درس میخونی!
+وقتی شما خوابید!
_برو بابا!
با خنده از هم جدا شدیم.
جلوی در مدرسه ایستادم.
چادرم را سر کردم و کیفم را روی شانه انداختم.
هوا نسبت به صبح گرمتر شده بود.
از مدرسه بیرون آمدم.
چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای حرکت یک ماشین پشت سرم توجهم را جلب کرد.
یک امویام مشکی.
آرام حرکت میکرد.
من کمی کنار رفتم.
ماشین هم همانطور آهسته پشت سرم آمد.
اخم کردم.
چند قدم دیگر برداشتم.
باز هم ماشین پشت سرم بود.
ایستادم.
ماشین هم ایستاد.
قلبم تند زد.
آرام برگشتم.
شیشهی ماشین پایین آمد.
و همان لحظه...
خشکم زد.
یونس.
خودش بود.
همان مردی که صبح خانهمان دیده بودم.
همان نگاه آرام و سنگین.
همان چهرهی جدی.
صدایش از داخل ماشین آمد:
_کجا داری میری؟
نگاهش کردم.
حرفی نزدم.
صدای مادرم صبح در گوشم پیچید:
«باهاش حرف نزن.»
چادرم را محکمتر گرفتم و راه افتادم.
صدای یونس دوباره آمد:
_ریحانه.
قدمهایم تندتر شد.
_گفتم کجا داری میری؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
+خونه.
_سوار شو.
ایستادم.
برگشتم و نگاهش کردم.
+لازم نیست.
ابرویش کمی بالا رفت.
_مادرت نگفته با من حرف نزنی؟
تعجب کردم.
+از کجا میدونی؟
لبخند خیلی محوی زد.
_چون مادرت رو میشناسم.
چیزی نگفتم.
بعد راه افتادم.
یونس ماشین را آرام جلو آورد.
_تنها نرو.
+چرا؟
چند لحظه سکوت کرد.
_چون امروز روز خوبی برای تنها رفتن نیست.
نگاهش کردم.
اما چیزی از حرفش نفهمیدم.
کیفم را روی شانه جابهجا کردم.
+من باید برم.
این بار ماشین جلوتر نرفت.
من هم مسیر خانه را ادامه دادم.
اما حس میکردم نگاهش هنوز دنبالم میآید.
---
چند ساعت قبل...
«یونس»
مقابل خانهی قدیمی ایستاده بودم.
در باز شد.
مادر ریحانه روبهرویم قرار گرفت.
نگاهش کردم.
سالها گذشته بود.
اما من هنوز آن شب را فراموش نکرده بودم.
شبی که زندگی من را از وسط دو نیم کرد.
مادرم...
فقط به خاطر خیانت شوهرش کشته شد.
و پشت آن ماجرا، حقیقتی بود که هیچکس نمیخواست دربارهاش حرف بزند.
پدر ریحانه با زنی دیگر رابطه داشت.
مادر ریحانه فهمیده بود.
درگیری بالا گرفته بود.
و آن شب...
مادرم هم آنجا بود.
مادرم شاهد ماجرا بود.
اما دیگر زنده برنگشت.
پدر ریحانه مرد.
مادرم هم کشته شد.
و بعد همهچیز را یک «حادثه» نامیدند.
من هفت سال سکوت کرده بودم.
اما سکوت من به معنی فراموش کردن نبود.
رو به مادر ریحانه گفتم:
_اگه نمیخوای دخترت از گذشته چیزی بفهمه...
رنگش پرید.
_یونس، خواهش میکنم...
_نه.
صدایم آرام بود، اما قاطع.
_این بار تو گوش میدی.
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد جملهای را گفتم که میدانستم دنیا را برایش تغییر میدهد.
_دخترت باید زن من بشه.
چشمهایش پر از اشک شد.
_ریحانه هیچ تقصیری نداره.
نگاهم سرد شد.
_منم اون شب هیچ تقصیری نداشتم.
سکوت کرد.
ادامه دادم:
_یا گذشته رو برای دخترت تعریف میکنی...
مکث کردم.
_یا اجازه میدی من خودم تصمیم بگیرم چطور این حساب رو تسویه کنم.
مادر ریحانه به دیوار تکیه داد.
_تو میخوای از یه دختر بیگناه انتقام بگیری؟
نگاهم را پایین انداختم.
برای یک لحظه تصویر مادرم جلوی چشمم آمد.
_من نگفتم مقصره.
سرم را بالا آوردم.
_گفتم انتخاب خودته.
مادر ریحانه به سختی پرسید:
_اگر قبول کنم... گذشته رو بهش نمیگی؟
_تا وقتی که خودم بخوام.
اشک از چشمهایش پایین آمد.
چند لحظه طول کشید تا بالاخره گفت:
_باشه...
صدایش شکست.
_قبوله.
نگاهش کردم.
_تصمیمت رو گرفتی؟
سرش را تکان داد.
_ریحانه... زن تو.
نفسم را آرام بیرون دادم.
_بعد از مدرسه میام دنبالش.
مادرش با وحشت نگاهم کرد.
_فقط یه خواهش...
_چی؟
_باهاش کاری نداشته باش.
جواب ندادم.
چون هنوز خودم هم نمیدانستم این انتقام قرار است مرا به کجا برساند.
---
ریحانه
به کوچهی خانه نزدیک شده بودم.
امویام مشکی دوباره کنارم توقف کرد.
این بار یونس پیاده شد.
دستم روی بند کیفم محکم شد.
+باز چی میخوای؟
چند قدم جلو آمد.
_بیا.
+کجا؟
_خونه.
با تعجب نگاهش کردم.
+خونهی من که این طرفه!
نگاهش جدی شد.
_میدونم.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
_منظورم اینه که امروز خودم میرسونمت.
+لازم نیست.
خواستم رد شوم.
اما صدایش متوقفم کرد.
_ریحانه...
برگشتم.
نگاهش این بار عجیب بود.
نه مثل صبح.
نه آنقدر سرد.
انگار چیزی میدانست که من از آن بیخبر بودم.
آرام گفت:
_مادرت قراره امشب یه چیز مهم بهت بگه.
قلبم فرو ریخت.
+چی؟
یونس چیزی نگفت.
فقط در ماشین را باز کرد.
_خودت ازش بپرس.
و من همانجا فهمیدم...
این بار دیگر قرار نبود شب آرامی در خانهی ما بگذرد.
🌙 ماهدخت
پارت_۴
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a57nf63&btn=𓂃.࣪˖.ִֶָ🌙.ماهدخت.𓂃.࣪˖.ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙
فقط به عشق این عید بزرگ 💚
💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار تومان/
🔥 قیمت ویژه مبعث: فقط ۶۰ هزار تومان!
🎁 ۴۰٪ تخفیف ویژه
⏳ این قیمت فقط برای فردا شب محدود فعاله!
📩 برای عضویت در VIP پیام بده 💌
@montegha_zahra135
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
رمان خط سرخ در vip کامل شده است
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🌙 ماهدخت 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
🌙✨ تخفیف ویژه به مناسبت مبعث پیامبر اکرم ﷺ ✨🌙 فقط به عشق این عید بزرگ 💚 💰 قیمت اصلی: /۱۰۰ هزار توم
فقط با ۶۰ هزار تومان میتونی هم رمان، خط سرخ، رویای خام رو بخونیییی
فردا ساعت ۸ شب این تخفیف برداشته میشه