#یکتکهکتاب:
حوصلهی هیچکس و هیچچیز را نداشتم و میخواستم تنها باشم. بعد از این مدت به تلگرام وصل شدم، وای خدای من، چقدر پیام فرستاده بود!
یکی یکی خواندم:
بار اول که دیدمت چنان بی مقدمه زیبا بودی که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت میشدم.
تو نیم دیگر من نیستی، تمامِ منی!
مرا ببخش و و با لبخندت بهم بفهمان که بخشیدهای مرا، که من هرگز طاقت گریهات را ندارم!
پیامم به دستش نمیرسید. نمیدانستم گوشی اش کجاست، ولی برایش نوشتم ...
[ قصهی دلبری؛ محمدعلی جعفری ]
امروز تولد مامانجونِ؛
و هنوز خودش حواسش نیست:))
رفته رفته چقدر آدما نسبت به تاریخای مهم زندگی خودشون فراموشکار میشن؛
این عین نامردیه این دنیاست ..
و آقاجونی که نی میزنه و میخونه>>>
آسمونی که فریاد میزنه با رعد و برق>>>
مامانجونی که همهی حواسش به خونهداریه>>>
+طبیبا؛
چه بنویسم در این بابِ کتاب از درمانِ دلتنگی های مداوم؟
_بنویس!
که هیچ نباشد درمانِ دلتنگی جز وصال و خوابی عمیق در آغوشِ معشوق ..
لااقل در حد یه صلوات بیاد امام مهدی که میتونیم باشیم؛
نمیتونیم؟
#اللهمصلیعلیمحمدوآلمحمدوعجلفرجهم
تو خدای شاعری هستی که آیههایی آهنگین داری؛
و من بنده ای که با خواندن کتابت شیفتهی شعر شدم ..
و اما شعر؟
تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود
در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم
درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری
آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم