[ غم بی پایان ]
دلتنگی رخوت انداخته به جانم. انگار در هر قسمت از روز، تکه پازلی را گم کرده ام.
انگار کسی در بالای صحنهی وجودم ایستاده، و مدام طبل نبودن میکوبد. انگار یک لشکر آدم، هر روز از وجودم میرود و تا ابد باز نمیگردد. شده ام فرماندهی سپاه تک نفره و گاهی حتی خود نیز به پای خود نمیمانم.
صبح بیدار میشوم، نفس میکشم، زندگی میکنم و در تکاپوی انسان ماندن هستم،
اما انگار در وسط تمام این اتفاقات، در پی دلیلی میگردم که همه چیز را رها کنم و به ناکجا آباد بروم.
ناکجا آباد همان جاییست که آدم ها خودشان را پیدا میکنند. همان جایی که آدم ها وقتی میروند، یک آدم دیگر میشوند و بازمیگردند و تا ابد سوال این که" پس فلانی چرا تغیر کرده" در ذهن عزیزانشان میماند.
انگار در جادهی ناکجا آباد مانده ام. راه پیش رو بسیار دراز است و راه بازگشت بسیار مبهم.
انگار واژه نیستم برای بیان،
انگار خنده نیستم برای روی لب آمدن،
انگار انسان نیستم برای بازگشتن.
انگار غمم،
یک غم بی پایان.
[ حاءسینیاءنون ]
دخترک نقاشی اش را مقابل چشم های مادرش میگذارد و میگوید: این هم از نقاشی بابا.
مادر میپرسد: اینجا کجاست که کشیدی؟
دخترک با ذوق میگوید: کربلا.
مادر با ابهام ادامه میدهد: چه کسی به تو گفته که بابا کربلاست؟
دختر میگوید: خودم دیدم؛ و شروع میکند رویای در خواب دیدهاش را برای مادر تعریف کند.
بابا در حیاط بزرگی نشسته بود. میخواستم به بغلش بپرم. دست های بابا باز شد، من به سمتش رفتم. بابا بغلم کرد. بابا بوسیدم. گفتم بابا اینجا حیاط خانهی کیست؟
بابا گنبد مقابل چشمانش را نشانم داد و ( گفت: اینجا حیاط خانهی ایشان است.
اگر حیاط خانهی ایشان است، ما اینجا چه میکنیم؟
- من به دعوت ایشان، هر شب جمعه میآیم اینجا تا با دوستانم به ملاقات صاحب این خانه برویم.)
خب اسم صاحب خانه چیست؟
(اسم های زیادی دارد عزیزم،
خدمتگزاران ارباب صدایش میکنند،
نیازمندان آقا،
دلتنگ ها حبیب،
روضه خوان ها اباعبدالله،
بی کسان رفیق،
و شهدا به سبب ابا الشهدایی اش، بابا ..
تو اما مثل من حسین صدایش کن، بابا حسین.)
- شادی روح شهدا صلواتی بفرستید :) -
[ عاشق ]
چای دم میکنم برایت. صبحانه روی میز میچینم. پرده هارا کنار میزنم و خورشید با مهر مادرانه اش، روی فرش های خانه نور میاندازد. صدایت میکنم. یک بار، دوبار، سه بار. بار چهارم به خودم میآیم. نه پرده ای کنار کشیده شده، نه چایی دم است و نه حتی نوری هست برای روشن کردن اتاق.
فکر میکنم اگر بودی بهتر از این ها میشد باشد. اما خب؟ این فکر ها تا کجا قرار است آویزان سرم باشد؟ نمیدانم.
لباس هایم را میپوشم که به بیرون بروم. روی کاغذ برایت مینویسم: غذا در یخچال است، رسیدی گرمش کن.
و کاغذ را روی در یخچال میچسبانم که اگر برگشتی، گرسنه نمانی.
راستی،
نکند راه برگشت را گم کرده ای که نیامدی؟
کاش اینطور باشد.
[ وهم ]
آن روز وقتی برای آخرین بار به آغوشم گرفتی و قرار بود خداحافظی کنم، فکر کردم چه روزهای سختی در پیش رو دارم.
چقدر قرار است دور از تو باشم، بشکنم، بمیرم، گریه کنم، در خود مچاله شوم، دلتنگ شوم، غمگین باشم و در تمام این اتفاقات، دوری ات بشود نور علی نور.
در آغوشت حالم خوب است. امنیت دارم. غمگین نیستم. سرحالم. زنده ام. نفس میکشم. امیدوارم.
در آغوشت، آسوده ام. انگار میدانم کسی تا ابد دستش نمیرسد ناراحتم کند. در آغوشت هیچ غمی جز غربتت ندارم. در آغوشت انسانم. و این دوری های بی اندازه، مرا به مرگ میفرستد. دور از تو غمم، رقت انگیزم، دردم، ناراحتی ام، نیستم. وهمم. دور از تو کالبدی از انسانم. دور از تو هیچم. یک هیچ که در میان ابهاماتش، خانه دارد.
منه نزدیک به تو، بسیار عزیز است برایم؛
بغلم کن عزیز دیده های گریانم:*).
- حسین چاره بود، و ما همه بیچارگانش -