[ عاشق ]
چای دم میکنم برایت. صبحانه روی میز میچینم. پرده هارا کنار میزنم و خورشید با مهر مادرانه اش، روی فرش های خانه نور میاندازد. صدایت میکنم. یک بار، دوبار، سه بار. بار چهارم به خودم میآیم. نه پرده ای کنار کشیده شده، نه چایی دم است و نه حتی نوری هست برای روشن کردن اتاق.
فکر میکنم اگر بودی بهتر از این ها میشد باشد. اما خب؟ این فکر ها تا کجا قرار است آویزان سرم باشد؟ نمیدانم.
لباس هایم را میپوشم که به بیرون بروم. روی کاغذ برایت مینویسم: غذا در یخچال است، رسیدی گرمش کن.
و کاغذ را روی در یخچال میچسبانم که اگر برگشتی، گرسنه نمانی.
راستی،
نکند راه برگشت را گم کرده ای که نیامدی؟
کاش اینطور باشد.
[ وهم ]
آن روز وقتی برای آخرین بار به آغوشم گرفتی و قرار بود خداحافظی کنم، فکر کردم چه روزهای سختی در پیش رو دارم.
چقدر قرار است دور از تو باشم، بشکنم، بمیرم، گریه کنم، در خود مچاله شوم، دلتنگ شوم، غمگین باشم و در تمام این اتفاقات، دوری ات بشود نور علی نور.
در آغوشت حالم خوب است. امنیت دارم. غمگین نیستم. سرحالم. زنده ام. نفس میکشم. امیدوارم.
در آغوشت، آسوده ام. انگار میدانم کسی تا ابد دستش نمیرسد ناراحتم کند. در آغوشت هیچ غمی جز غربتت ندارم. در آغوشت انسانم. و این دوری های بی اندازه، مرا به مرگ میفرستد. دور از تو غمم، رقت انگیزم، دردم، ناراحتی ام، نیستم. وهمم. دور از تو کالبدی از انسانم. دور از تو هیچم. یک هیچ که در میان ابهاماتش، خانه دارد.
منه نزدیک به تو، بسیار عزیز است برایم؛
بغلم کن عزیز دیده های گریانم:*).
- حسین چاره بود، و ما همه بیچارگانش -