‹مـٰاهِ مَـڹ›
-
بدرقهات کردم. پشت سرت راه رفتم و در به در دنبال پیکرت گشتم. از شرق تا غرب تهران آوارهی دیدنت بودم، اما در نهایت ندیده از تو دل کندم. دل نکندم، جان کندم. تشییع جنازهی من بود عزیزم، بدرقه از تکهای از قلب و وجودم. شما که پیکرت بدرقه نمیخواهد، شما حالا در آغوش چاک چاک جد غریبت هستی غریبِ مظلومم.
انگار قدم هایم درد میکرد، پاهایم جان یعقوب داشت، پیر و خسته و منتظر! هرچه نظاره کردم به مسیر، نیافتمت. کجا بودی عزیزم؟
کجا بودی که آخرین دیدار حسرت قلبم شد؟ میدانستم قد چون سروت حالا شکسته و با صلابت کوه، به زمین تکیه داده. من خود را برای هرچیزی آماده کرده بودم قربانت شوم. اصلا مگر نقطه ضعفی بزرگ تر از تو داشتم؟
" تو مهم بود بمانی، که نماندی رفتی! دیگر چه فرقی میکند چه بلایی به سرم آید؟
من در خیابان ها دنبال تو میگشتم. مثل مرغ پر کنده، تمنای دیدن تورا میکردم.
من به زیر آفتاب دنبال پیکرت میگشتم. از صبح به شوق دیدن تو پلک بر هم نگذاشتم. پا در شهر غربت نهادم، به امید وصال تو !
امروز کجا بودی عزیزم؟
پیکرت کجا بود که چشم هایم حسرت دیدنش را تا ابد بر دل نگه داشت؟
میخواهی بگویی که همه جا مرا دیدی و در وجب به وجب جمعیت حضور داشتی؟
میخواهی آتش قلبم را خاموش کنی ازین حسرت الی الابد؟ بی آنکه بدانی بیشتر آتش میزند مرا، این همهجا بودنت! من نمیخواهم همه جا باشی. من دلم میخواهد در خانهات باشی. دلم میخواهد در بیت خودت باشی. در همان قاب همیشگی تلوزیون باشی که برایم از فرسخ ها دور دست تکان میدادی!
من میخواهم همان جا باشی که همیشه بودی! من نمیخواستم شیشهی عطرت بشکند. فدایت شوم که فدایمان شدی. من همان بابای مهربان و امیدوار همیشگی را میخواهم.
من به تکثیر شدنت عادت ندارم. من همه جا دربه در دنبال نشانی از تو بودم امروز!
اما رفتی، بی خداحافظی رفتی. بی دیدنت رفتم و چشم هایم به آسمانی که باز تو را به من برگرداند، خیره میماند. من به جاده خیره میمانم که برگردی.
من برای آخرین خداحافظی گریههای بسیار داشتم. امروز در به در دنبال پیکرت بودم، و انتظار، اشک هایم را در سینه نگه داشت. باز هم دیر شد.
دیده های زینبات به آفتاب سوخت،
ولی خیالم راحت است انگشترت به غارت نرفت. و پیکرت در اوج احترام بود، و اهل بیتت به اسارت نرفتند و با خودت پرواز کردند تا آسمان!
خیالم راحت است حالا آغوش همه به رویت باز است و کسی دیگر نیست به پیکرت هتک حرمت کند.
بمیرم برای جدت که غریب و تنها بود.
برای خودت و جدت باهم باید بمیرم از گریه!
لَا یَوْمَ کَیَوْمِکَ یَا اَبا عَبْدِاللهِ *
[ #زینبِبهار| سوگنامه نویس؛
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود :)) ،
تشییع آقای شهیدم ۱۵ تیر ۱۴۰۵ ]
-
سلام بر کسی که مسیحیان در تشییع جنازهاش آمدند و برخی مسلمانان نه.
سلام بر او که دوست داشتنش لطف خداست.
سلام بر او که پیکرش با احترام بدرقه شد.
سلام بر او که با رفتنش، جان از بدن های بسیاری رفت.
سلام بر او که در غمش، کودکان و پیرها به هق هق افتادند.
سلام بر تو که پس از شصت و نه سال، حالا در کربلا آرام گرفته ای.
سلام آقای شهید من،
سلام پدری که آزادگان جهان را با رفتنت یتیم کردی ..
[ #زینبِبهار | وداعاً یا أبي ]
‹مـٰاهِ مَـڹ›
شد صد و شش شب .. محرم از غمت خون گریه میکنیم آقا :))
شد صد و سی شب ..
میشه مارو امشب کربلا دعا کنی آقا :) ؟
- شات ششم -
دیشب وقتی بند و بساط را جمع کردیم و از خانه برای تجمع بیرون رفتیم، اول راه بودیم که توی اتوبان رادیات ماشین جوش آورد و تسمه پاره کرد و خلاصه ماندیم همانجا!
با سلام و صلوات از لاین سرعت رفتم و زدم کنار، و منتظر شدم بابا با دوچرخه خودش را به ما برساند.
مامان گفت همینجا پرچم تکان میدهيم.
این که کنار اتوبان، دو نفر با پرچم ایستاده باشند برای پرچم گردانی، کمی منطقی بنظر نمی آمد و نگاه آدم ها هم عجیب بود!
بعضی کارها منطق و عقل نمیخواهند،
عشق و قلب باید فرمان عمل صادر کند.
پرچم گردانی دیشب، مثل نمازخواندن اول وقت کنار خیابون بود.
خدا بود آن لحظه و این کفایت میکرد.
چشمان غیب اگر داشتم، ثابت میکردم که شهدا کنارمان بودند. من به بودنشان ایمان دارم.
بماند از مهمان عزیزی که بعد سراغمان آمد و او برایم نشانهی حضور آقا بود.
خدا همیشه میبیند مارا، از این به بعد آقا هم همینطور "
[ #روایت داغ و جنگ / شب صد و بیست و نهم ]
-
وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ *
سوگند به شب چون آرام شود،
ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻧﻜﺮﺩﻩ :))