‹مـٰاهِ مَـڹ›
میاین باهم یه #قرار قشنگ بذاریم؟ بیاین روزِ هشتم هر ماهمون رو تقدیم کنیم به بابا رضا؛ به احترامش اون
#قرار گذاشتیم، همهی ماه برای خودمون
ولی هشت ها مال شما باشه ..
.
آقای امام رضا،
دست مارو بگیر و بلندمون کن از زمین تا آسمون :))🫀
.
یادتون نره قول و قرارمون رو
-
نورا دوست ماشینیم شد؛
از آن دوستهایی که بودنتان باهم یکبار است و برای همیشه از هم دور میشوید.
در مسیر رسیدن به نجف، کلی نگاهم کرد و اکثر سوالاتم را، با چشم و ابرو و بالا پایین کردن سر جواب داد.
دوستش داشتم.
من در دنیا دوست های چند ساعتی کوچکِ زیادی دارم، نورا هم همینطور بود.
بعد خداحافظی از این دوست کوچولو ها،
تازه میفهمی عمر خودت هم همینقدر کوتاه است.
چرا از مسیر و بودن لذت نمیبری خیلی وقتها؟
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
به نجف رسیدیم. از نورا خداحافظی میکنم.
کوچه پس کوچه هارا در جست وجوی مقصدیم.
گرمای هوا صورتم را خیس کرده.
در دلم بیتاب پیدا کردن گنبدم. چشمم پایان هر کوچه را میبیند.
تابلوی شارع الرسول را میبینم.
این خیابان آغاز خوشبختی و نهایت دلتنگیست.
انتهای کوچه را میبینم.
چشمانم از شوق دیدار، پلک زدن را فراموش میکنند.
دنیا متوقف میشود.
نام خود را در صدر جدول خوشبختها میبینم.
آنکس که شما را دارد، چه کم دارد؟
و آنکس که همه چیز دارد و شما را نه، چه دارد؟
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
حکایت نور، حکایت من است و شما.
در تاریک ترین لحظات، تنها امید من به روشنای حضور شماست.
میخواستم برای اولین بار به زیارت بروم،
نور از پنجرهی کوچکی روی سنگها افتاده بود.
شکارش کردم.
نمیدانم کی و کجا؛ اما من هم صید شما شدم.
کجای زمین صیاد صیدش را به آغوش میگیرد
و درد هایش را تسکین میدهد جز اینجا؟
دلتنگی کم است برای شرح این دوری،
خانهی بابا دلتنگیش مثل رفتن از خود میماند.
از خود به خود برگشتم، اینبار در آغوش شما ..
#اربعین1405 | اتفاقنامه