eitaa logo
﮼ مَهـــدا ﮼
922 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
319 ویدیو
3 فایل
آرامشِ‌شب ؛ دنبال‌ زخمی‌ تازه‌ می‌گشت؛ تا دردش‌ را از یاد ببرد .. « یکُمِ‌مردادماهِ هزارُچهارصدُیک »
مشاهده در ایتا
دانلود
؛) -
فقط اونجایی که دکتر انوشه میگه : هیچوقت کاری نکن که آدمای ارزون ، واست گرون تموم شن ... هر کی ازت پرسید چقدر دوستم داری ؟! نگو بی نهایت، بگو به اندازه ی که لیاقتشو داشته باشی ... هر کی ازت پرسید تا کِی دوستم داری ؟! نگو تا آخر عمر ، بگو تا زمانی که کنارم باشی ! اینجوری میفهمن که تا زمانی که باشن هستی و تا زمانی که ارزش داشته باشن دوستشون داری ..! :)
خوبه یاد بگیریم که؛ دخالت تو زندگی بقیه ، کنجکاوی نیست ، فضولیه عزیز من ... تندگویی و قضاوت در مورد دیگران ، انتقاد نیست ، اسمش توهینه... هر کار یا حرفی که در آخرش بگی شوخی کردم ، شوخی نیست جانم ، حمله به شخصیت اون فرده ... بازی کردن با احساسات مردم زرنگی نیست اسمش هرزگی‍‍ه ... خراب کردن یه نفر تو یه جمع ، جوک نیست اسمش کمبوده .
زیاده‌خواه نیستم " جاده‌ی شمال یک کلبه‌ی جنگلی‌ یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی کمی‌ هیزم ، کمی‌ آتش مه‌ِ جنگل کمی‌ تاریکی‌ِ محض کمی‌ مستی‍‍ ، کمی‌ مهتاب و بوی یار و بوی یار و بوی یار . . . (:
گفت : هیچی مثه یه پاره آجر شبیه آدمِ دلتنگ نیست ! گفتم : آجر که دل نداره برادر ! چطوری میخواد دلتنگ شه ؟ گفت : اونی که دلی براش باقی مونده باشه ، هنوز خیلی مونده تا معنیِ دلتنگی رو بفهمه .. "بابک زمانی بعد از ابر "
هدایت شده از  ˹Twitter˼
امروز دوباره دیدمش، بعد از ۱۸ سال! تو تاکسی روی صندلی جلو نشسته بودم، تو دنیای خودم بودم که یه صدای خیلی خیلی آشنا گفت: مستقیم.. فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت وایساد راننده چند متر جلوتر توقف کرد در ماشین باز شد و صاحب اون صدای آشنا نشست تو ماشین جرئت اینکه برگردم عقبو نگاهش کنم رو نداشتم، از آینه بغل ماشین نگاه کردم،خودش بود خشکم زد! توی یه لحظه کوتاه تموم بدنم بی‌حس شد؛ داشت به بیرون نگاه میکرد یک لحظه سرش رو چرخوند و نگاهمون توی آینه ماشین به هم برخورد کرد به سرعت نگاهش رو ازم گرفت نمیدونم اونم من رو شناخت یا نه! توی تموم مسیر از توی آینه ماشین داشتم نگاهش میکردم مثل همون موقع‌ها بود، فقط چنتا خط روی پیشونیش اضافه شده بود کاش هیچ‌وقت به مقصد نمیرسیدیم، همونطور که ۱۸ سال پیش نرسیدیم اما رسیدیم. - آقا‌ ممنون، پیاده میشیم ماشین متوقف شد، در ماشین باز شد درحالی که داشت کرایه رو به راننده میداد اسمم رو صدا زد! تموم بدنم یخ کرد برگشتم میخواستم به اندازه ۱۸ سال دلتنگی، با تموم وجودم بگم [جانم] اما پسر بچه‌ای که از ماشین پیاده شده بود زودتر از من گفت: بله مامان؟! لرزش اشک توی چشمام باعث شد تصویر پسرک رو تار ببینم، نگاهش کردم و بهش لبخند زدم اونم نگاهم کرد، اونم لبخند زد :)
دوست داشتن کسی که دوست نداره ، درست مثل بغل کردن کاکتوس میمونه ؛ هرچقدر محکم تر بغلش کنی ، بیشتر دردت میگیره :)