﮼ مَهـــدا ﮼
_
من،
راهی را رفته بودم که مسیر من نبود
به خودم آمدم دیدم، دستانت را ندارم
آغوشت را ندارم،
بیپناه شده بودم
محتاج تو بودم که بیایی و من را نجات دهی
غافل از اینکه تو مدتهاست این راهرا برگشتهای
من، جاماندهام؛
﮼ مَهـــدا ﮼
بسیار سخن بود، نگفتیم و گذشتیم .
زیاد از تو مینوشم، بگیر استکانم را .
و من
برای رهایی از نبودت؛
به خودم پناه میبرم
من،
چقدر پژمرده شدم، چه کردی با مَن؟
چه کردی، که این چُنین ویران شدم؟
تکهتکه، نگران، مضطرب، و در نهایت غمگینیِ همیشگی ساکن در چشمهایم .