﮼ مَهـــدا ﮼
بسیار سخن بود، نگفتیم و گذشتیم .
زیاد از تو مینوشم، بگیر استکانم را .
و من
برای رهایی از نبودت؛
به خودم پناه میبرم
من،
چقدر پژمرده شدم، چه کردی با مَن؟
چه کردی، که این چُنین ویران شدم؟
تکهتکه، نگران، مضطرب، و در نهایت غمگینیِ همیشگی ساکن در چشمهایم .
سعدی نمیاد بگه: «خاک تو سرت که منو ول کردی و با یه اسکل تو رابطهای»؛ میاد اینطور میگه: «ببین که از که بریدی و با که پیوستی».
﮼ مَهـــدا ﮼
زیاد از تو مینوشم، بگیر استکانم را .
از سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما .