﮼ مَهـــدا ﮼
نوشت: مگر می شود تو را داشت و بد بود ؟ تو خوش ترین حالِ منی ..
نوشت:
یک لحظه دلم خواست که درکنار تو باشم
بی محکمه زندانی بازوی تو باشم.
تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا میگشاید در برهوت آگاهی؟
بگذار
که فراموش کنم .
﮼ مَهـــدا ﮼
نوشت: یک لحظه دلم خواست که درکنار تو باشم بی محکمه زندانی بازوی تو باشم.
نوشت:
دردت به جانِ رنجورِ پر گریه ام .