جاده ی شمال
یک کلبهی جنگلی
دو تا صندلی
مهِ
صدای سوختن چوب
تاریکی
کمی مستی
و بوی یار ...
احتیاجی به مستی نیست ؛
یک فنجان هم دیوانه ام می کند !
وقتی میزبانم چشمان تو باشد …
فقط اونجا که نزار قبانی میگه :
« عقل ، عقل من است و فکر تویی
قلب ، قلب من است و نبض تویی »
دقیقا همونجا (:
﮼ مَهـــدا ﮼
سه چار صبح ، فقط منو آروم میکرد چشای تو . .
همه رو دور انداختم ، ولی تورو نه .