eitaa logo
مآهـزاده -
260 دنبال‌کننده
40 عکس
3 ویدیو
0 فایل
- زاده ی مآه و پناه برده به آغوشِ آسمان`` *مرآ با کلماتم در آغوش کش که این من، جز آن‌ها چیزی ندارد .. _ _ _ ستاره ی وجودت می‌درخشید، حتی اگر خنده از لب هایت پر کشیده بود. بنشین و اینجا درکنجِ‌قلبم، درخانه‌ی‌کوچکم؛ مرآ بشنو .
مشاهده در ایتا
دانلود
به راستی که دریچه ای از روح اند؛ چشم ها.
"🌗
مآهـزاده -
"🌗
نوشتن آخرین چاره برای زنده ماندن است، چنگی به دامنِ امید، بازگشتِ نور، تقلایِ امید، تنفسِ درد تا به وقت سردرگم شدنش درمیان کوچه های ذهن. تلاش برای اتمام سیاهی های جوهر تا سیاهیِ دنیا و یا به نوعی مرگِ هیاهوی خیال. رقص بر روی طنابی پوسیده و تزریقِ آرامش در خونِ رگ های خشکیده. نسیمی خنک مابین شعله های سوزاننده ی آتش و نوازشی گرم بر زمستان وجود.
مآهـزاده -
نوشتن آخرین چاره برای زنده ماندن است، چنگی به دامنِ امید، بازگشتِ نور، تقلایِ امید، تنفسِ درد تا به
اکنون؛ می‌گویی خوشا به حال دستانم که با کلمات آشنایند؟ آری، خوشا به حالِ دستانم و افسوس بر اندوهِ چشم هایم.
مآهـزاده -
اکنون؛ می‌گویی خوشا به حال دستانم که با کلمات آشنایند؟ آری، خوشا به حالِ دستانم و افسوس بر اندوهِ چش
عزیزِ ندیده ام، ای کاش که دستانِ تو روزی با کلماتم آشنا نشوند. نه اینکه آن ها همدم خوبی برایت نیستند، نه. بلعکس زیرا که آن ها بیش از حد خوب‌اند، به قدری که تو را غرقِ خود میکنند و وجودِ هرچیز را در دیدگانت محو میکنند. دست هایت را میگیرند و در زیر باران، بدون چتر، با پاهای نرسیده به مقصدت، مسابقه ی دو میدهند. قدم هایشان را آهسته تر از تو برمیدارند و در مسابقه ی بازگشت به حالِ خوب، با نفس نفس زدن هایی دروغین، پشت سرت تا انتهای خط می‌دَوند. در آخر هم مثلِ هربار، تو را برنده معرفی میکنند و ایستاده برایت کف میزنند. آن‌گاه میشوی چون من، به وقت نیمه شب ها، راز های نهفته ی چشمانت را درِ گوش کاغذ زمزمه میکنی و رنجِ قلبت را هدیه اش میکنی. به خودت می‌آیی، خیلی وقت است به غیر از او، قلم و همین چند کلمه، سرمای تنت را به روی گرمیِ آغوشِ کسی باز نکرده و اشک های خون آلودت را با دستان کسی پاک نمیکنی. یعنی که آن‌گاه زخمِ روزگار بر تنِ بی رمقت درد میکند و به جای تک تکشان، هر بند از انگشت هایت قابل پرستش میشوند. ستایش کردنی و بوسیدنی. اما آه عزیزکم، افسوس که آن‌گاه کسی جز قلم و کاغذِ همیشگی‌ات آن ها را لمس نمیکند.
مآهـزاده -
عزیزِ ندیده ام، ای کاش که دستانِ تو روزی با کلماتم آشنا نشوند. نه اینکه آن ها همدم خوبی برایت نیستند
و در انتها، ای کاش که ستاره ی نگاهت هیچ‌گاه بر غمِ کلمات و آشفته حالیِ نوشته هایت چشمک نزند. آخرین چاره برای ادامه ی زندگی ات نوشتن نباشد و تو نیز، چون من نباشی.
*😭
*
مآهـزاده -
*
عاقبت، کوله بار زندگی ام را جمع کرده و تا شهرِ چشمانت پرواز میکنم‌. به وقت رسیدن، برای جبران خستگیِ راه و به رسمِ مهمان نوازی، جرعه آبی به دستم ده و بگذار چند صباحی را آنجا بمانم. چند صباحی به قدرِ یک عمر زندگی.