eitaa logo
مآه‌واژه
64 دنبال‌کننده
13 عکس
9 ویدیو
0 فایل
بسم‌اللّه. و سوگند به قلم و آنچه می‌نویسد.[قلم.۱] امانت‌دار باشیم و حافظ حقوق در نشر. https://abzarek.ir/service-p/msg/4425996 نظری،پیشنهادی،انتقادی. من: @Ma_ha_313
مشاهده در ایتا
دانلود
بعضی روزها، سکوت آن‌قدر در اتاق می‌پیچد که صدای تپشِ خاموش خاطرات را می‌شنوم. تپش عشق، شور، حرارت. تپش دوبال پروانه بر مدار یک خرمن اکسیژن؛ تپش ماهی‌های خستۀ حوض آبی وسط حیاط و تپش یک‌عمر چندساله خاطره را. بعضی روزها صدای خستگی‌های به توقف ننشسته را می‌شنوم. می‌نشینم پای حرفشان. از خیال در سرشان می‌گویند، از یک بقچۀ پر از رویا، از گره کور دست‌ها که دور قلب پیچید. از پلک‌های روی هم افتاده می‌گویند، از یک خواب چنددقیقه‌ای روی نیمکت و گوشۀ دیوار. خاطره‌هایم هزار حرف برای گفتن دارند؛ گفته و ناگفته‌اش را می‌دانم. من، خاطره‌هایم را خوب زیسته‌ام؛ یک پروانه به رنگ تو میان خاطرات و من با تو زیسته‌ام. بعضی روزها دلم می‌خواهد همه‌چیز یک‌قدم، یک‌عقربه به عقب برگردد. یک لیوان آب بیشتر بنوشم، یک ستاره بیشتر بچینم، یک شاپرک خسته را بیشتر زیست کنم و یک لقمۀ نان و پنیر و گردو بیشتر قورت بدهم. دلم می‌خواهد یک‌واژه بیشتر با تو سخن بگویم و به اندازۀ یک جوک بیشتر بخندم. بعضی روزها سکوت آن‌قدر در اتاق می‌چرخد که سرش گیج می‌رود و پقی می‌خورد زمین و یک شیشه خاطرۀ من می‌شکند، می‌ریزد جلوی چشمانم و من پرت می‌شوم به تمام روزهایی که دلم می‌خواهد فقط یک‌ثانیه بیشتر زندگی‌‌شان کنم.
هدایت شده از |ʙʀᴀɪɴ ʜᴜʙ سابق
شاهکاری که امشب خواندم:
تنها در بی‌چراغی شب‌ها می‌رفتم. دست‌هایم از یاد مشعل‌ها تهی شده بود. همهٔ ستاره‌هایم به تاریکی رفته بود. مشت من ساقهٔ خشک تپش‌ها را می‌فشرد. لحظه‌ام از طنین ریزش پیوندها پر بود. تنها می‌رفتم، می‌شنوی؟ تنها. من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم. آیینه‌ها انتظار تصویرم را می‌کشیدند، درها عبور غمناک مرا می‌جستند. و من می‌رفتم، می‌رفتم تا در پایان خودم فروافتم. ناگهان، تو از بیراههٔ لحظه‌ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی. صدای نفس‌هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت: همهٔ تپش‌هایم از آن تو، باد چهرهٔ به شب پیوسته! همهٔ تپش‌هایم. من از برگریز سرد ستاره‌ها گذشته‌ام تا در خط‌های عصیانی پیکرت شعلهٔ گمشده را بربایم. دستم را به سراسر شب کشیدم، زمزمهٔ نیایش در بیداری انگشتانم تراوید. خوشهٔ فضا را فشردم، قطره‌های ستاره در تاریکی درونم درخشید. و سرانجام در آهنگ مه‌آلود نیایش تو را گم کردم. میان ما سرگردانی بیابان‌هاست. بی‌چراغی شب‌ها، بستر خاکی غربت‌ها، فراموشی آتش‌هاست. میان ما «هزار و یک شب» جست‌وجوهاست. _سهراب‌سپهری.
من به اندازۀ یک عمر شقایق دارم یک سبد یاس و کمی هم غنچۀ نرگس برای روزهای سرد تنگِ دل چند شیشه آفتاب کناری گذاشته‌ام و در جیب‌های خالی آسمان چند ستاره، برای مبادا نگاه داشته‌ام من از زمین خشک بیابان بی‌واهمه و از رود روان دشت، ترسان پرسیدم که چگونه خاک باشم و صافی بیابان را برای آن روز خساست دنیا، انبار کردم اگر جهان خواست روزی پنجره‌ها را رو به آسمان ببندد بیا اینجا، زیر این سقف قدرِ یک‌بقچه پرِ پرواز و به اندازۀ یک آسمان، ستاره دارم من برای شنیدن قصۀ آن روز، عجیبم و به خیالم کمی امید هم پیچیده در پوشش یاس‌ها داشته باشم من برای شب‌های سرد آن روزها تدبیر دارم و گمان می‌برم که روز مبادا را خوب می‌گذرانم با چند شیشه آفتاب چند شاخه و غنچه شقایق و یاس و نرگس به اندازۀ یک آسمان ستاره‌ام چندگلبرگ امید یک‌عالم صداقتی که امروز از بیابان آموخته‌ام و با خدایی که می‌دانم در این نزدیکیست _مهآ.
پرستو! حالا تو رفته‌ای و من ماندم با قلمی که دل‌دل می‌کند و دلی که مدام روی صفحۀ کاغذ بالا و پایین می‌رود، ناخن‌هایش را می‌جود و صورت گُر گرفته‌اش را آب می‌زند. پرستو! حالا که تو رفته‌ای، پژواک صدایت در این دشت چرخی می‌زند، می‌نشیند روی پردۀ گوشم و دلم را می‌لرزاند. تو گفتی وقت هجرت است. گفتی که پاییز است و قرار هرسالۀ پرستوهای مهاجر و من هاج و واج نگاهت کردم. گفتی فردا صبح که چشمانم را باز کنم تو را نخواهم دید و تارهای صوتی‌ام را چونان بغضی به هم تنیدی. پرستو! راستش را بخواهی من نخواستم که دلتنگ من باشی، در آغوشت نگرفتم و کاسۀ آب چشمانم را پشت پایت ریختم و سعی کردم لبخندی بزنم که نمیدانم دیدی یا نه؛ تو بالای سر من چرخی زدی و همان‌طور که دورتر می‌شدی با خود زمزمه کردم: وقت هجرت است. حالا دوروزی می‌شود که تو نیستی و من از آن‌همه واژه‌ای که روی تختۀ ذهنم کوباندی، چیزی جز هجرت به‌خاطر نمی‌آورم و عجیب در فکرش فرو رفته‌ام. من دلم خواست که به خوش‌‌آب‌وهوا ترین مکان جهان کوچ کنم. اما نمی‌دانم چطور، نمی‌دانم کجاست آنجایی که نه سرمای کینه در آن نفوذ کند، نه غبار بدجنس غرور ستاره‌های روشنش را ببلعد و نه موریانۀ خساست مهرش را پوچ کند؛ آن‌جا که می‌توان هرروز یک پنجرۀ قلب را رو به آفتاب گشود و هم‌پای پروانه‌ها در آسمان عشق را نجوا کرد. پرستو! تو نیستی و من تصمیم گرفته‌ام با ورود پاییز از رعد سیاهی‌ها به نور پناه ببرم. من تصمیم گرفته‌ام مثل پرستوهای مهاجر کوچ کنم. پرستو! نمی‌دانم که دیدار دوباره‌مان چند روز و ماه و سال دیگر باشد اما اگر روزی دوباره از این دشت گذشتی، شاید دیگر آن آدم سابق را نبینی؛ شاید من هم تا آن روز، هجرت کرده باشم؛ نه از این خانه، نه از این شهر، از آنچه که دیگر نمی‌خواهم باشم. به قول تو، حالا وقت هجرت است.
هدایت شده از 𝟤𝟢:𝟣𝟨
_میدونی ناموست بره خودت بمونی یعنی چی؟
و من نمی‌دانم که از این شهر چند ستاره به یاد روشن تو چشمک می‌زند چند آفتابگردان تو را بخاطر دارد و چند پروانه گردِ عشق تو می‌گردد اما در این شهر یک‌دنیا خاطره است هزاران راه هست که هیچ‌کدام، مرا از تو دور نمی‌کند آخر هر کوچه خاطره‌ای از تو نشسته است _مهآ.