شیطان هم حوصلهاش که سر میرود،مدادرنگی هایش را میآورد و رنگ میکند.به طرح دلخواهش،با رنگ موردعلاقهاش.یک نقاب میکشد.با رنگ حیله و طرح حرص و حسد.بعد هم پاورچین پاورچین سرمیرسد و نقاب را آرام روی صورت آدمی میگذارد.و او میداند که چهره اش صاف نیست و بلندی و پستی دارد،اما نقاب را بر نمیدارد.نقاب روی چهرهاش میماند و سالها نامش میان دوروها،دو رنگها،دو طرح ها.یک رو،رویِ شیطان صفت و یک رویِ مهربان و خوش مظهر.و چه سود از خوشی های خُلق،که پشت نقابِ سیاهِ ابلیسآفرید،حبس شدهاند و به تدریج،خاموش.خفه.شاید هم خواب.حالا که فکرش را میکنم شاید هم مسمومِ سمِ فریب و طمع.
به زعم من، هنوز ساعتشنیِ حُسنِ وجود،زنده است.آفریدگار شیطان و جن و انس،خودش مجال بازگشت را به انسان داده است.حتی برای یک دروریِ نقابدار.شاید هنوز فرصتی مانده برای فرار از نقاب و احیای خوشمظهرها در یک رو،پیش از آنکه دیر شود.
حقیقتش نه در جوهرهی قلم بود و نه بر زبان آمد تنها قلبهایی را شیدا، با نور واژگانش زینت بخشید و به کلامش آگاهی.
این روزهایت عجیب است.زبان بسته شدهای.لب هایت تنها برای پاسخ های کوتاهِ آمیخته با تهلبخندت میجنبد و بعد دوباره یک پستهی سربسته. نمیدانم سرِ بستهی این روزهایت چگونه میشکند.این روزها آتش کلکل هایت خاموش است و گل مهربانیات شکفته.
و من تظاهر میکنم که مهم نیست.سربسته هم باشی،باز پستهای.گران،زیبا و خریدنی.
آخر هم تو را خریدند و بردند. از تو پیراهنی خونین ماند و دفترچهای که شاید از نمِ خون تازه ورقورقش از هم بازشده؛شاید هم از دریای ناآرام این روزهای چشمان من.دیروز نوشتههایت را میخواندم،پدر.گویی سالهاست که مهمان بازاری.چشمت دل به انتظار دوخته و قلبت چشم به راه مانده ، برای این روز.سبزی پستهات،دلآباد و دلآزادت ساخته بود و سرِبستهاش گواهی بود بر تلاطم اقیانوس آرام وجودت.و من میگویم گوارای وجودت.من این روزها را در خواب دیده بودم.این روزهای سخت گره خورده به قطرهای از دریای کربلا،عاشورا. این روزهای پرافتخارِ گره خورده به انتظار.این روزهای از راه رسیده.قدومشان بر سر چشم.خوش آمدی پدر!
خاک سرد است. این را خیلی ها میگویند.خیلیها ماتم زدهای با چشمان خون که میبینند میگویند خاک سرد است.راست هم میگویند خاک سرد است. چهل روز و یکسالش را نمیدانم اما سرد است.
اما خاک برای ما سرد نشد.حرارت خاک به نوک انگشتانمان خورد و تا قلب دوید و بالا رفت،جان سوزاند،بر دیدگان اشک نشاند و حفرهای ساخت در دل از خاکِ داغ.
بذری افتاد در حفرهی داغدیده دل.حرارت آتشِ فقدانِ او گرم نگاهش داشت،نور همان آتش بر سرشتابید و بارانِ دیده آبش داد. این چهل روز، بذر وجود، جوانه زد.جوانه ما را به میدان نبرد کشاند،ما را سرپا نگاه داشت، ما را اگرچه با دلی خونین،به امید ارمغان بخشید و ما را مبعوث کرد.
من گمان میکنم این خاک سرد نیست.این خاک داغ بود،میماند و خواهد ماند.جوانه قد میکشد و اگر بود خواستِ ما داغدیده ها و ارادهی پروردگار،درختی میشود تنومند.درختی مثمر به ثمرِ ایمان،امید و عمل.درختی که ریشه هایش گره خورده است به خاکِ دلی داغدیده،همانطور که ریشهی وجود ما گره خورد در خاک وطن.میوهی ایمان و امید و عمل از آنِ وطن میماند شاید آن روز خون ما جوانهای را قامت بخشید و ثمر.من در اعماق چشمان به خون نشستهی این روزها، جوانه را میبینم.
دلهای عزادارِ مشکی پوش عجیب در خود جمع شده اند که در اصطلاح میگویند دل،تنگ شده است.
یاسمن جان سلام! نامهات به دستم رسید. دنبال طرحی برای دوباره نوشتنی و باز مرا به بازی خوشآهنگ کلماتت دعوت کردی. حالا که برایت مینویسم خسته نیستم. اگر چه تا یک دقیقه پیش رمقی برایم نمانده بود. این نامه را که خواندی چشم انتظار نوشتهای از خودت رهایم نکن.
دخترکم، تا بوده قلم و صفحه ای بهر نوشتن،نوشتهاند.ما روزی نوشتهٔ دل پر دختر نوجوان اخمو را خواندیم، روزی خاطرات یک عاشقانهٔ پاییزی و روزی قصهٔ یک آدم بزرگ و به جای خوبی رسیده. برای ما روایت کردند؛ باری از دریایی به نام مادر، باری باید و نباید ها، باری وقایع تاریخی، باری وطن و هزاران روایت از هزاران راوی.
وقتی خاطرات خوش روزهای یک همنوع را میخوانم، نمیتوانم پیش بینی کنم که یک فصل دیگر داستان ازچه قرار است. پایان باز این خوشی ها را دوست ندارم.نتیجهاش مهم است نه؟من از اینکه حتی ثانیهای وقت بگذارم پای ظاهری به نام کتاب، اما باطنش غرغرهای یک بدبینِ به رشد نرسیدهٔ ظاهربین باشد متنفرم.راستش را بخواهی حاضرم بارها کتاب یک سختی کشیدهٔ خوشانگیزه را بخوانم میدانی، من عاشق جوانههای قد کشیده میان سنگلاخم. دوست دارم ساعت ها بنشینم و دو کلام حرف رد و بدل کنم با اینجور جوانهها اگر هم نشد کتابش را میخوانم. اگر واقعی بود که خوشابحالم و اگر نبود بازهم خوشابحالم. آموختن گذشتن از پس خارهای زندگی هرجور که باشد افتخار است.زیبادخترم، همهٔ اینها را گفتم برای آنکه از سختی همهٔ این روزهایت بنویسی. از در تاریکی قدم گذاشتنها، از شوق وجود بزرگت، از امید چشمان غمزده ات و از تمام آنچه که شایسته است بر دامان کاغذهای کاهی دفترت آرام گیرد و تو آرام دست قلم بر سر کلمات بنشانی و من و امثال من را بیاموزی، دختر پرافتخار من.
خانممعلم؛ بیست و هفتمین روز از چهارمین ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک.
حرفهای خانممعلم هرچند از راه دور باز کار خودش را کرد و من تصمیمم را گرفتم. حالا دقیقا میدانم که قرار است از چه بنویسم. شکی ندارم که این بهترین انتخاب است هم برای من و هم برای آنکه قرار است قصهٔ قد کشیدن یک جوانه، میان سنگلاخ را بخواند.پر از عجلهام. پر از شوق برای دوباره نوشتن.
پیش از آنکه شروع کنم، روی کاغذ سفید روی میز مینویسم:«خانم معلم سلام!برای نوشتن شما شوق عجیبی دارم. برای نوشتن در تاریکی قدم گذاشتن های یک سختی کشیده با چشمان غم زده ای که برق امیدشان، یاسمنهایی را درست میان مردمکهایش متوقف میکند.حالا میتوانم پیش از نوشتن آخرین خط از کتاب، اسم کتاب را بگذارم"خانم معلم"».
خیرهام به پنجره.نفس هایم به شماره افتاده اند و من در ذهن جمع و تفریقشان میکنم.ضرب و تقسیمش اما نه.همینجور بهتر است.بهتر است دو را با سه جمع کنم تا ضرب در سه.بین پنج و شش از زمین تا آسمان تفاوت است.هردو اگرچه در خانهی ارقام اما یکی فرد است و دیگری زوج؛یکی را بر روی خط تقسیم که بنشانی یک عدد بیش نمیدهد و دیگری خرد میشود و به اصطلاح ریاضی،پشت خط اعشار رقم مینهد.این روزها شمارش دم و بازدم مرا میبرد به روزهایی که معلم خیره در برق چشمانِ هفت سالگی من،محو محاسبات ذهنی یک چندوجبی میشد. آن روزها شمارش نفس از دستم در میرفت و اینروزها باید از نفسی تا نفس دیگر به انتظار بنشینم.حالا که فکرش را میکنم شاید اگر نسیم از پنجره تا صورتم بدود،بهتر باشد.انتظار برای نفسی دیگر کشیدن سخت است اما من این انتظار را دوست دارم.هنوز میتوانم لب بجنبانم و در هر سه ثانیه گلی در زندگی دیگرم بکارم.این یعنی تا یک دقیقه دیگر میتوانم بیست شاخه گل برای خود بکارم.امیدوارم.
عزیزم بیا بیاموزیم میانهی بام ایستادن را.اخبار از لب بام افتادن را شنیده ای مگرنه؟باری از چپ و باری از راست.من دوست دارم همین میان که تو ایستادهای بایستم و بمانم.اینجا همه چیز بهتر است.انگار بوی اطمینان میدهد اما کِبر نه.اینجا میشود یک گل عشق کاشت برای راستی.اینجا تمایلی به چپ و راست بام نداری. اینجا میانهی بام است.نقطهی تعادل، نه بیطرفی.اینجا میتوان دور از لبهی بام بود؛دور از سقوط.سقوط به قعر جهل، تکبر و خودرایی.من اینسو و آنسوی بام را که از منظر گذر میدهم،افراط و تفریط را میبینم.شهری با اهالیِ چشمبسته.حالا که اینجا انگشتانم را قفل کرده ام در خاکِ گرم این سوی بام،آرزو میکنم اگر اینجا همان میانهی خوش عاقبتِ بام است،همینجا بمانم.با چشمانی باز و پارهپارهی قلبی که با نخ اعتماد دوخته شده است.اعتماد به معتمدی که نامش میدهم خدا.خروج از میانه برایم کابوس است.انگار قید اعتماد و اعتقاد به حق را میزنی.انگار هرلحظه که به پرچم بدرنگ افراط و تفریط نزدیکتر میشوی،چشمانت کمسو تر میشود.میانه برایم داستانی است از چشمانی باز و قلبی که به حقیقت اقتدا میکند نه به منفعت.میانه برای من یک انتخاب بزرگ است نه امضای پایِ برگهی انفعال،این را خوب میدانم.