مآهواژه
حرفهای خانممعلم هرچند از راه دور باز کار خودش را کرد و من تصمیمم را گرفتم. حالا دقیقا میدانم که ق
مهربانیاسم،سلام!حالا که اینجا روی پارهای پارچه افتادهام و نفس تا نفسی دیگر به انتظار مینشینم و در ذهن جمع و تفریقشان میکنم،گمان میکنم که فرشتهی مرگ چندی دیگر مهمان بالینم میشود.چندساعت و چندروزش را نمیدانم.اما به گمانم همین روزهاست.راستش را بخواهی بیمی ندارم؛در تمام این سالها در تکاپو بودم برای روزی که حالا قدمی بیش تا وصالمان نمانده است.زیرِلب برای آن زندگیام گل میکارم و در دل تو را در خاکِ مهر و شرافت به نور گرمابخش خورشید جهان میسپارم و به حیاتِ آب. برای آنکه میان کلمات نوشتهی تو بنشینم زیادهام یاسمن،اما از این تصمیم تو خشنودم چرا که این افتخاریست بر من تا نامی میان جملات نوشتهی جوانی خوشفکر و دل داشته باشم.فقط دخترم از یاد مبر که من چند دهه پیش با تعلیم پیمان بستهام و هرگاه که یاسمنی گفت خانممعلم،ستارهی ذوق در کهکشان وجودم به درخشش درآمد.خواستی بنویسی،همانطور که همواره نوشتی،آمیخته با تعلیم بنویس و منتی بر سرم بگذار که پس از هجرت از این دیارِ خاکی نیز ، در قامت یک معلم بمانم و یاسمنهایی ارمغان دل های بیدار شوند.یکی از همین روزها،داستان خودت را بنویس یاسمن.با تمام جزئیات.از خارهای بیابان بگو و دستان زخمی،از قلب تپندهات بگو و از قصهی شیرین عشق!دخترم،در تاریکی قدم نهادن هایت را بنویس.مسیر فرش تا عرشِ دیدنیات را.زیاده نمیگویم.فقط یادت نرود،در سطور پایانی کتاب بنویس که خانممعلم پیش از هجرت خود، یاسدخترانی را برای مردمان چند دهه پیش رو، به یادگار گذاشت.فکر میکنم آنچه را که باید گفتم و امید دارم که در یادِ پرفروغت بمانم جوانهی قد کشیدهی میان سنگلاخم. و این آخرین نوشتهام برای تو نیست چرا که یقین دارم دستم را میان دست تو گره خواهم زد و باتو قلم را میانهی صفحات کتاب خواهم چرخاند.دوستت دارم دختر پرافتخار من.
خانم معلم؛چهاردهمین روز از از نهمین ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک.
چشم میبندم و خیال میکنم که حالا دمدمای اذان ظهر،مشغول مهیا شدن برای زیارتم.خیال میکنم که قرار است چندوجبی جا میان صحن و رواقی پیدا کنم و بایستم و قامت نماز جماعت را ببندم.بعد هم غبار دل را با هوای آراسته به عطر گل حریمت،میتکانم و ذکرگویان زیرلب،آمادهی زیارتت میشوم.خیال میکنم ایستادهام روبری شبکهشبکهی ضریحت و با اشک چشم و شورِ دل،دست بر سینه گذاشتهام و میگویم السلام علیک یا شمس الشموس، یا علی بن موسی الرضا.خیال میکنم نشستهام کنجی و خواستهها و دعاها و ملتمسین به دعا را دانه دانه از ذهن میگذارنم.خیال میکنم همانجای همیشگی نماز زیارت میخوانم.بعد هم آل یاسین و امینالله.با فراز به فراز آل یاسین اشک میریزم و صدای ستوده در سرم پخش میشود که کجایی اباصالح؟
القصه آقاجان!دوست داشتیم روز ولادتتان بیاییم برای عرض ادب خدمت شما و برای بار هزارم بگوییم که همسایهی عزیزخواهرتان هستیم و از شما هدیه بگیریم.دوست داریم یکی از همین روزها بیاییم و چندروزی مهمان شما باشیم.حالا اگرچه ما اینجاییم،اما دل،خراسان،در حریم امن شما کنار کبوترها نشسته است.با شما سخن میگوید و نماز جماعت حرم را به قامت میبندد.بعد هم می رود روبروی ضریح و آل یاسین میخواند.دل، شاد و پر سرور میلادتان را تبریک میگوید و به انتظار هدیهای از شما همان کنج،کنار خادم چوبپر در دست می ایستد.دلمان آنجا پیش شما زیر لب میخواند:ای صفای قلب زارم هرچه دارم از تو دارم..
میگویند قامتِ سرو و رخسار ماه. و من تکیه زده بر سرو و چشم دوخته بر نور مهتاب، به انتظارت نشستهام، ماهینِ سروقامت.
مآهواژه
مهربانیاسم،سلام!حالا که اینجا روی پارهای پارچه افتادهام و نفس تا نفسی دیگر به انتظار مینشینم و
خانم معلم سلام.
نمیدانم تقدیر از چه قرار است که من روزی از پس تاریکی چشمآزار جهل و تنهایی،نور پرمهر شمع که نه ، خورشیدی چون شما را دیدم و به سویتان پر گشودم.من شاپرک نبودم.یک شاخهٔ خشکیدهٔ یاس بودم که آخرین روزهای عمر بیثمرش را نفس میکشید.نمیدانم خدا تقدیر مرا به کدامین صورت نگاشته بود که نجات برایم از دایرهٔ تو خالی لغات ذهن،به تحقق پیوست.ریشههایم در خاک عشق شما دویدند و به گفتهٔ خودتان یاس از مرداب سیاه بیرون جست و معطر شد به عطر حیاتبخش یاس.حکمتش را نمیدانم خانم معلم.این روزهایم را نمیدانم.گمان میبردم که شما ریشههای مرا با خود خواهید برد و حالا چندروزیست که در عجب جملات شما هستم و نمیدانم که چطور هنوز دمی میآید و بازدمی میرود.تا به حال جز حق از شما نشنیدهام اما حالا در دل آرزو میکنم که ایکاش سخنتان حقیقت نداشته باشد خانممعلم! این نامه هرچند کوتاه است اما من در انتظار چندسطر نوشته از شما میمانم.ای کاش میشد این روزها را کنار شما باشم اما من هم نشستهام اینجا و نفسهایم را جمع و تفریق میکنم ضرب و تقسیم اما نه.
یاسِ بهتزده،بدون تاریخ.
خانم معلم سلام.
حالا که آخرین شمع سهم امروز را روشن کردهام و قلم را اگرچه لرزان، بر روی کاغذ میفشارم، خیلی ناراحتم. دقیقا از خود خود شما. و نگرانم خانم معلم. نکند از من دلخور شده باشید که جواب نامهام را ندادهاید. من از شما چندسطر نوشته خواستم، برای آنکه آشوب دل بخوابد اما شما برای من کتابی قدیمی با جلد چرمی فرستادهاید که من از دو خط، یک خطش را میتوانم بخوانم. نمیفهمم خانم معلم. کاش حداقل نام نویسندهاش را روی برچسبی مینوشتید و همراه کتاب میفرستادید تا لااقل جستجویی میکردم.راستش را بخواهید عادت ندارم به این پاسخ کوتاه پس از آن نامهٔ پرتشویشم.این خطوط را که خواندید لطفاً هم توضیحی راجب کتاب دهید و هم برایم بنویسید.کاش حالا پیش شما بودم و بیوقفه سوالاتم را میپرسیدم اما افسوس که من اینجا با دلی به هم ریخته،دست و پا میزنم تا با این روزهایم بسازم؛ بنشینم و نفس هایم را جمع و تفریق کنم، ضرب و تقسیم امّا نه. درست مثل شما.
یاسِ به انتظار نشسته،تاریخ را هم دقیق نمیدانم، نهمین ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک.
بابت نامۀ جامانده عذرخواهم.
_
پایاننامه[یک]
یاسدخترم سلام!نمیدانم که این چند سطر را دقیقا چند روز و چندماه یا شاید هم چندسال دیگر میخوانی اما بر تختۀ سپید وصیت نگاشتهام که سخت یا آسان منتی بر سرم بگذارند و در غیاب من این کاغذنگاشته را به همراه بهترین کتابم به دستت برسانند.پیش از هر سخن از تو میخواهم که خوب از آنچه که به عنوان هدیۀ پایانی برایت فرستادهام مراقبت کنی چرا که یقین دارم آغازیست برای تو.پیش از آنکه سطر بعد را بخوانی صفحۀ اول را بگشا و خوب تمام آنچه که هست را ببین.
آنچه که دیدی دستخط خانم معلمهاییست که هر یک یاسمنهایی را ارمغان دلهای بیدار ساختند و ذهنهای آکنده از سوال و جوابهایی که هرگز در اقیانوس غفلت رها نشدهاند.مهربانیاسمنم آنچه که تا به حال برایت نگفتم شرحی ست از قصهی روزهای یاسمن بودن و به مهر معلم قدکشیدنها.قصۀ میان تاریکی جهل نور با بینش یک درسآموختۀ مهرباندل هدایت شدن.و به قول معروف خودمان قصۀ جوانه زدن میان سنگلاخ.قصۀ پرواز میان بوران آموختن و قصۀ پر فراز و نشیب عشق که مرا در آتش خود سوزاند و از نو ساخت.حالا که من نیز هجرت کردهام،روحم همراه توست.میانۀ جوهرۀ قلمت رنگ مهر میپاشم و پس از سالها فراق جسم ها از یکدیگر،شبها برایت قصۀ شیرین عشق را روایت میکنم.حالا نام من نیز به صفحۀ اول بهترین کتابم افزوده شده است و به انتظار نامت نشستهاست آن روز که برای یاسمنی مینویسی:«یاسدخترم سلام».
حالا با اطمینان میگویم که مسیر این سفرِ روشن، آغاز شده است.
***