رو دَر خروجی یه کافه نوشته بود:
«آدم کسی رو که بیشتر از همه دوست داره زودتر از دستش ناراحت میشه!
این حساسیت از دوست داشتن زیاده،
پس لطفا درکش کن نه ترکش.:)
#متن
- در آخرین نامهاش نوشت :
تو را فراموش نمیکنم!
اما این که چقدر دوستت داشتم را فراموش میکنم .
و از همان چشمی تو را میبینم که بقیه آدمها میبینند :))))!
#متن
ߋߺَܟߺܢߺ࡙ߊ ッ
✨️🙂🖤🤍
هر قدر سر داری همون قدر دار داری
دلبر که جان فرسود از او بسیار داری
گفتم یه عیشی ...
عشرتی ...
گفتی به وقتش!
بدبخت شاهی که تو باشی پایتختش
من نارفیقم جون اونا که رفیقن ...
حلوای چند تا مرده خور بودی دقیقا؟!
طهرون ...
اون از قاجارات اینم روزگارت
اسمت رو کندن رو خودت سنگ مزارت
دیروزت اون حالاتم این ....
بس نیست یعنی؟...
گفتی مشخص کن!
مشخص نیست یعنی؟
#شعر
ما ایستادهایم
با پاهای خسته
و چشمانی صبور
و امیدی که هنوز زنده است؛
یقین دارم، تاریکی ابدی نیست ....🤍🌱
#دلنوشته
چون صاعقه در کورهی بیصبریام امروز ؛
از صبح كه برخاستهام، ابریام امروز :)))
#شعر
دیدم که واژه ها بر سراسر من میرقصند
چون شعله های آتش
چون موج دریا
تا بینهایت...
تا آن سوی آسمان ابری
گسترده بود...
دیدم که با نجوای نهفته در هر واژه
روحم تحلیل میرود
دیدم که جانم از تجمع این احساسات ترک خورد...
و در پایان، من با هر واژه گریسته و دیوانه وار لحظۀ بی اعتبار حال را زیسته بودم
#متن