eitaa logo
ߋߺَܟߺܢߺ࡙ߊ ッ
986 دنبال‌کننده
117 عکس
79 ویدیو
0 فایل
محیا؛ روایتِ زندگی بینِ دل و دنیا از حس‌ها، فکرها و لحظه‌هایی که بی‌صدا ما رو زنده نگه می‌دارن🌊🌱✨️🍃 کپی:( فور لطفا=) ارتباط: @Atena_Mal
مشاهده در ایتا
دانلود
نگاهت میکنم خاموش‌وخاموشی زبان دارد زبانِ عاشقان چَشم است‌وچشم‌ از دِل نشان دارد . –هوشنگ ابتهاج
بال کوبیدم قفس را بشکنم ، عمرم گذشت.. وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد . –قیصر امین پور
تو نمیخواهی عزیزت بشوم زور که نیست ! یا نگاهم بکند چشمِ تو مجبور که نیست .. شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی ؟ با توام خانه یِ تنهایی من دور که نیست ؛ تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی تو نگو نه، دلِ دیوانه یِ من‌ کور که نیست. –زهرا حسینی
معتاد بود. به صدا... به آغوش... به طعم شراب لب های خوش رنگ ... و به کلمات... معتاد بود به کسی که عاشقانه ترین کلمات رو تو قلبش می ساخت. طاقت خماری نداشت. برای همین صبح تا شب و شب تا صبح صداش رو تزریق می کرد. رویا می ساخت. وقتی نبود درد می کشید و صبوری می کرد. گفته بودم نذار بفهمه معتادش شدی. نذار بفهمه نباشه خواب و خوراک تو از بین می‌ره. نذار بفهمه کم‌رنگ شدنش از پا درت میاره. گفته بود باشه ولی معتاد بود. به چشم ها ... به موهای لخت بلند ... به بوی تن بعد هم آغوشی ... و به کلمات... معتاد کسی بود که بهش اعتیاد نداشت. گفته بودم اگه بفهمه معتادش شدی ازت فرار می کنه. گفته بود باشه ولی معتاد بود. به بوسه های آرام و طولانی ... به صدای نفس های نامنظم بعد هر آغوش ... به تلاش های بیهوده... و به کلمات...‌ گفته بودم معتاد شدن یعنی ضعیف شدن ... یعنی ترحم دیدن ... یعنی فراموش شدن ... گفته بود باشه ولی معتاد بود ... به خاطرات ... به خاطرات ... به خاطرات... _حسین حائریان
اشتباهم این بود که هرجا رنجیدم ؛ خندیدم فکر کردن درد ندارم ، ضربه هایشان را محکم تر زدند . –چارلی چاپلین
و آبرویم را نریزی، دل! -ای نخورده مست- لحظه دیدار نزدیک است _مهدی اخوان ثالث
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من می‌کنم افشردن جان است _ هوشنگ ابتهاج
اندکی عشق ، به شعرم بچکان ، بعد بخوان خط به خط بر سر هر قافیه بیهوشم کن
‌ آقای شین مقدار کمی فلفل قرمز و مقدار زیادی نمک ب ماکارونی اضافه کرد، کمی ازش چشید و فکر کرد «یه چیزی کم داره» بادِ غروبِ بهار از پنجره‌ی بازِ آشپزخانه به صورتش خورد و یادش افتاد مشکل از غذا نیست، زندگی‌اش بود که چیزی کم داشت؛ حضور زنی همیشگی را. زنی که موی بلندش روی بالش جا بماند. زنی که شامپوهای خوشبویش گوشه‌‌ی حمام باشد. زنی که عکسش روی یخچال و لباس‌های سفید ‌و قرمزش در کمد آویزان باشد. زنی همیشگی که در میانه‌ی یک روز دلگیر و کم‌نور یادش بیاورد زندگی زیباست و این ته‌دیگ نیمه‌سوخته ارزش خوردن دارد. آقای شین دلتنگِ دلتنگ بودن بود. _آنالی اکبری‌