ߋߺَܟߺܢߺ࡙ߊ ッ
#پادکست✨️🌱🤌🏽
گمشده؛
احساس میکنم چند وقته توی حال خودت نیستی
شبیه ولگردای خیابونی شدی که زیر تیر برقای توی کوچه سیگارو روشن میکنن و یقه بارونیشون رو میدن بالا که سردشون نشه . . .
شبیه ولگرادای خیابونی که کسی نمیشناسه
خیلی هارو تو ذهنت بزرگ نکن
اونا در نهایت تبدیل میشن به یه غریبه
شاید غریبه ای که آشناست
شاید رنگ مورد علاقش و غذای مورد علاقش یا تمامش رو حفظ باشی
این چیزیو عوض نمیکنه
اون دیگه غریبست!!!
#دلنوشته
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و
بیخویشتنم...
_مهدی اخوان ثالث
#شعر
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
_ هوشنگ ابتهاج
#شعر
بعد از یک ماه سرُم صورت Estée Lauder
را از کولهی اضطراری بیرون آوردم. گذاشته بودمش کنار وسایلی که لایق نجات دادناند؛ کنار گردنبند و سند و سریال فلیبگ و فانوس شارژی. چند روز بعد از شروع جنگ فهمیدم دلبستگیهای عجیبی دارم. مثلا نتوانسته بودم بدون جورابهای پشمی صورتی، کتاب شهر دزدها و قیچی باغبانی از خانه خارج شوم.
شیشه کوچک قهوهای را بین انگشتها گرفتم و یادم افتاد در این یک ماه به فکر روتین پوستی نبودم. شهرها و خانهها و زندگیها روی ویبره بودند و سخت میشد تمرکز را روی خطوط کوچک پوست گذاشت. سرمِ شیک آبرسان مخصوص روزهایی بود که میشد سرکی در آیندهی نزدیک کشید و دستکم فردا را پیشبینی کرد و برایش پوستی بهتر از دیروز ساخت. برای وضعیت فعلی، در جهان دلگیری با شیشههای چسبزده و لباسهای مچاله در ساک دستی و آیندهای ترک خورده، همان کرم مرطوب کننده کافیست.
(نوشتم دلگیر ولی منظورم صفت مناسبتری بود. بله. همان اولین چیزی که به ذهنتان آمد.)
_آنالی اکبری
#متن
مهتاب شب که جامش از اختر لبالب است
گر هر ستاره ماه شود، باز شب شب است
_مهدی اخوان ثالث
#شعر
زیاد در خاطرات دیگران کنجاوی نکنید زیرا در خاطرات هر شخص چیزهایی هست که حتی میترسد آنها را برای خودش آشکار کند.
–داستایوفسکی
#متن
خوشتر از نقش توام نیست در آیینهٔ چشم
چشم بد دور، زهی نقش و زهی نقشپسند
_هوشنگ ابتهاج
#شعر