‹ رد ِخــون ›
؛
تو گناه دست و پا میزدم
ولی اون چقدر دست و پا زد تو قتلگاه؛
‹ رد ِخــون ›
عشق است ..
برای چی دلداری میدی بهم؟
من با همین عزایی که دارم سرپام.
السَّلامُ عَلَیکِ یَا أُمَّ البُدُورِ السَّوَاطِع فَاطِمَةَ بِنت حزَام الکلابیّة .
‹ رد ِخــون ›
از زمین و از زمان غافل شدم. تا که من عبدِ ابوفاضل شدم.
ساقیِ ما چه شرابی چه سبویی دارد.
بنویسید رقیه ، چه عمویی دارد..