eitaa logo
مَلِکاٰ|𝗠𝗮𝗹𝗲𝗸𝗮
319 دنبال‌کننده
43 عکس
51 ویدیو
0 فایل
«بِسْمِ الله الرَحْمٰنِ الرَحیمْ» •اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرّجسَ اَهلَ البَیتِ و یُطَهِرَکُم تَطهِیراً• آغاز:𝟭𝟰𝟬𝟱/𝟯/𝟲 کُپے:دُعا برا شَهادَت حَلالِت حَبیبی جُز اوناٰیی کِ پاٰیینِشون عَلامَتِ «For» هَست و فَقَط باٰیَد فور شَن:)
مشاهده در ایتا
دانلود
فصل2 ﴿اُتاقِ‌ شُمارِه‌ی‌‌ ۱۸﴾ با سقلمه‌ای که زهرا بهم زد. به خودم آمدم. با لبخند دندان نمایی نگاهم را به استاد دادم. سرش پایین بود. و آرام می‌خندید. سرم را پایین انداختم. استاد با لحنی که خنده توش موج می‌زد گفت. -بله خانم محمدی ، من حرم بودم ، با مادرم رفته بودیم. ساعتش را نگاه کرد. -بااجازه اتون من دیرم شده باید برم.! دهان باز کردم حرف بزنم ، زهرا پیش دستی ‌کرد . -خواهش میکنم بفرمایین. ما هم‌باید بریم.. نگاهی به زهرا کردم. -ها؟بله استاد خدانگهدارتون. و از آنجا دور شدیم. زهرا مشتی به بازو ام زد. -چرا انقدر چرت‌ می‌گی دختر؟ اخم کردم و بازویم را ماساژ دادم. -چته وحشی! چمیدونم..یهو می‌زنه به سرم فکرامو بلند می‌گم!.. زهرا نفس عمیق کشید. -نظرت چیه امروز بریم خرید؟. لبخند زدم. -امروز؟ باشه ، با بابام هماهنگ می‌‌کنم .بهت خبر می‌دم! سرش را تکان داد. -باشه منتظر خبرتم! سوار دویس شیش زهرا شدیم . من را رساند خانه. و خودش گاز داد و رفت.
فصل2 ﴿اُتاقِ‌ شُمارِه‌ی‌‌ ۱۸﴾ زنگ خانه‌ را زدم. بابا آیفون را جواب داد. - کیه. -منم.. سلام بابا منم .. باز کن در رو لطفا. صدای باز شدن در آمد. در را هل دادم و وارد شدم. در ورودی را باز کردم و رفتم سمت کاناپه. خودم را پرت کردم روی کاناپه. بابا با خنده از آشپزخانه زد بیرون. -سلام دختر قشنگم .. خسته نباشی دردونه بابا.. لبخندی زدم و دستم را به علامت سلام بلند کردم. چند قدمی نزدیکم شد. _چیزی شده دخترم؟ انگار امروز زیادی خسته ای. نفس‌عمیقی کشیدم و روی کاناپه نشستم. و سرم را به کاناپه تکیه دادم. _اره بابا، خیلی خسته‌ام دستش را روی سرم گذاشت. و نوازش کرد. _خسته نباشی عزیزم یه غذایی برات درست کردم که خستگیت در میره لبخند روی لبم شکل گرفت. دستش را از روی سرم برداشتم و بوسیدم. - آخ قربونت برم بابایی دستت درنکنه. نگاهی به بابا کردم. -ولی بابا من به غیر از ناهار یه چیز دیگه‌ام میخوام.. کنارم روی کاناپه نشست. _چیه بابا جان سرم را به بازو اش تکیه دادم و با خنده گفتم. -پول .. بابا بوسه ای روی سرم گذاشت و خندید. -دیروز کارتمو بردی دارو ندارمو ازش کشیدی امروز دیگه واسه چیته لب هایم‌را اویزان کردم. سرم‌را از روی بازو اش بلند کردم و‌نگاهش کردم.
فصل2 ﴿اُتاقِ‌ شُمارِه‌ی‌‌ ۱۸﴾ _بابااا میخوام با دوستم برم خرید خبب! لبخندی زد. _چی بگم دیگه ماکه حریف زبونت نمیشیم ببرش عزیزم ولی مراقب خودت باش توی بازار.. گونه اش را بوسیدم. - قربون بابام‌ بشم چشم مراقبم. بعد از خوردن غذا به زهرا زنگ زدم هماهنگ کردم واسه خرید. زهرا دو ساعت بعد دنبالم‌ آمد. و رفتیم بازار. از قضا توی بازار استاد حسینی رو دیدم. پیرهن مردانه و شلوار مشکی‌ پوشیده بود. ویک خانومی کنارش بود. و چون مادرش رو توی حرم دیده بودم. حدس زدم مادرش باشه. از رفتاری که امروز توی دانشگاه از خودم نشون دادم خجالت زده بودم. دیگه روم نمیشد برم سمتش سلام کنم. زهرا سمت مغازه چادر فروشی رفت که جفت این مغازه کت وشلوار های مردونه بود. از اینکه من زیاد اهل حجاب نبودم داخل مغازه نرفتم زهرا تنهایی رفت. منم از پشت ویترین به لباسهای مردونه نگاه میکردم که یهو چشمم به استاد حسینی خورد. که داشت از اتاق پرو بیرون می‌آمد. یه کت وشلوار زیتونی با پیراهن کرمی تنش کرده بود. محو نگاه کردنش بودم. لعنتی چه چذاب شده بود با این لباسا. خانمی که ظاهرا مادرش بود با ذوق نگاش میکرد. تا می‌خواستم بروم زهرا را صدا کنم. تا بیاید و استاد را ببیند. استاد چشمش به من خورد. منم فورا محل رو ترک کردم . و با وحشت وارد مغازه چادر فروشی شدم. زهرا نگران سمتم آمد. -چته نرگس کسی به جونت افتاده چرا رنگت پریده؟؟
فصل2 ﴿اُتاقِ‌ شُمارِه‌ی‌‌ ۱۸﴾ به تته پته افتاده بودم - استاد حسینی.. زهرا دستش را‌ روی بازو ام گذاشت. -چشه استاد حسینی ، نرگس؟ -توی مغازه جفتی دیدمش.. زهرا چشم غره ای به من رفت. - خب که چی؟ حتما فردا میخوای بری بهش بگی استاد تو مغازه دیدمت ؟ -نه اون.. اون منو دید قایمکی داشتم نگاهش می‌کردم. زهرا لبش را گزید. -نرگس ! یه کارایی میکنیا.. الان فکر می‌کنه تعقیبش میکنی! الکی بغض کردم. نگاهی به زهرا کردم. -چیکار کنم؟ یهو لبخند زدم. -ولی جدی خیلی استاد جذابی داریما.. زهرا با اخم و خنده مشتی به بازو ام زد. -حیا کن دختر..! کمی خندیدم و به چادر مشکی سرش نگاهی کردم. -چقدر بهت میاد .. لبخندی از سر ذوق زد. و قدمی عقب رفت و چرخید. -جدی میگی؟ بهم میاد؟ بگیرمش؟ با لبخند نگاهی بهش کردم. -خیلی بهت میاد.
بمونه به یادگار از شب آخر نوکری:)))🤍✨