چه رنگی به پوست سبزه میاد؟💁🏼♀
•سفید🤍
این رنگ باعث جذابیت چهره شما میشه.
•صورتی💗
رنگ صورتی برای دخترایی که پوستشون سبزهس خیلی ایده آله،حتما برای فصل بهار و تابستان این رنگ رو امتحان کنین.
•لیمویی💛
یکی از رنگ های خاص که شادابی به چهره شما میده.
•زرشکی♥️
این رنگ باعث جذابیت دو چندان استایلت میشه.
•نارنجی🧡
این رنگ در کنار رنگ کرم استایلتو خاص تر میکنه
@Malekab✨
دوست دارین از این به بعد چه هشتکی رو اضافه کنیم؟"-"
✨✨✨✨✨
https://harfeto.timefriend.net/16662462617883
دوست داریم که نظر بدین🙃🙃
ظاهرا رفت جای دیگه.
-ببخشید خانم روشن.خوبین؟
-متشکرم.اگه مزاحم شدم میتونم بعدا تماس بگیرم.
-نه،خواهش میکنم.بفرمایید،در خدمتم.
-براتون امکان داره حضوری صحبت کنیم؟
من من کرد و گفت:
_کی؟
-هر روزی که شما وقت داشته باشید.
-جسارتا حدودا چقدر طول میکشه؟
-نمیدونم.با رفت و برگشت شاید پنج ساعت.
-کجا میخواین بریم مگه؟!!😳
-مزار امین.💐
سکوت کرد،طولانی.گفت:
_اجازه بدید هماهنگ کنم اطلاع میدم بهتون.
-خداحافظ.
خداحافظ.
نیم ساعت بعد تماس گرفت...
-سلام
سلام خانم روشن
-دو ساعت دیگه خوبه؟
تعجب کردم.گفتم:
_عجله ای نیست،اگه کار دارید....
-نه،کاری ندارم..پس دو ساعت دیگه مزار امین، منتظرتونم...
-باشه.خداحافظ.
-خداحافظ.
سریع آماده شدم...
با ماشین امین رفتم.وقتی رسیدم اونجا بود.تا متوجه من شد،بلند شد و سالم
کرد.نگاهش نکردم.رسمی جواب دادم.برای امین فاتحه خوندم....
سرمو یه کم آوردم بالاولی #نگاهش_نمیکردم. گفتم:
_عجله ای نبود.میتونستم صبر کنم😊.
-راستش کار داشتم ولی وقتی گفتین بیایم اینجا فهمیدم مسأله ی مهمیه.کارامو
به یکی سپردم و اومدم.
-امین وقتی شهید شد جزو نیرو های شما بود؟
تعجب نکرد که میدونم.
-بله.
-درمورد من چیزی به شما گفته بود؟
-نه...خودم یه چیزایی متوجه شدم.
بود
.بعد یک ساعت با فریاد پرید و همش اسم شما رو میاورد.چند بار خواست
با شما صحبت کنه،هر بار بهش میگفتن شما بیهوشین.حالش خیلی بد بود.یعنی
گفتیم دق میکنه،میمیره.
وقتی بهش گفتن شما سکته
کردین،رنگش مثل گچ شده بود.از هوش رفت
خیلی گریه میکرد... مدام حضرت زینب(س )رو قسم میداد که شما زنده
بمونید.حال همه منقلب شده بود.منع پروازش کرده بودم.با اون حالش اصلا
صلاح نبود ببریمش.التماس می کرد صبر کنیم.همه رفتن.من موندم و امین که
اگه خواست بیاد با پرواز بعدی بریم.وقتی محمد گفت به هوش اومدین،
خواست با شما صحبت کنه ولی محمد میگفت نمیشه.نعره میزد که گوشی رو
به شما بدن.😡😤ولی وقتی محمد گوشی رو به شما داد،حالش بد شد.حتی
نمیتونست صحبت کنه.صدای محمد اومد که داد میزد و پرستارها رو صدا
میکرد.بعد گوشی قطع شد.امین خیلی حالش بد بود.چند ساعت بعد پدرتون
تماس گرفت.خیلی با امین حرف زد که آروم باشه.وقتی با شما صحبت کرد و
شما بهش گفتین بره،خیلی آروم تر شده بود.به سختی فرمانده رو راضی کردم
ببریمش...
امین سه بار اعزام شد .بار اول با محمد بود،هر دو دفعه بعد با من بود.باهم
دوست شده بودیم. ولی بار آخر جور دیگه ای بود.جز درمورد کار حرف
نمیزد.😢تا روز آخر که به من گفت دیگه وقتشه.😍نگرانش بودم.😟همش
مراقبش بودم.تا اینکه درگیری سخت شد.👊مسئولیت بقیه هم با من بود.یه
دفعه از جلو چشمهام غیب شد.🕯رفت جلو و چند تا از داعشی ها رو یه
جا نابود کرد ولی خودشم شهید شد.اون موقع نتونستیم برگردونیمش
عقب.نمیدونستم چجوری به محمد بگم.حال شما خوب نبود.😔😢
چند روز صبر کردم ولی شرایط طوری بود که باید اطلاع میدادم.خیلی
تلاش کردم تا پیکرشو برگردونم.متأسفم که دو هفته طول کشید ولی من همه
تلاشموو کردم.🍃😞
بابغض حرف میزد.منم اشک میریختم.💔😭
-وقتی روز تدفین امین با اون صبر و استقامت دیدمتون به امین حق دادم برای
عشقی که به شما داشت.😔💝
-پس شما اون روز...😳
نذاشت حرفمو تموم کنم.
-من اون روز حتی به شما #نگاه هم نکردم.?هیچ فکری هم نکردم.فقط
تحسین تون کردم.فقط همین.?☝
-بخاطر شهادت امین عذاب وجدان داشتین؟😳
_من تو مدتی که سوریه بودم،..
آدمهایی دیدم که آرزوی شهادت داشتن ولی شهید نشدن..بعضی ها هم بودن
که حتی خوابش هم دیده بودن.اوایل خیلی مراقب کسانی بودم که میگفتن
حتما شهید میشن.بارها تو موقعیت های مختلف،فهمیدم هر کاری هم بکنم،هر
کی #قسمتش باشه،میره.?👣نه اینکه من مراقب نیرو هام نباشم،نه.مراقب
نیرو هام هستم ولی وقتی #خدا بخواد من دیگه #نمیتونم کاری بکنم. بخاطر
شهادت امین عذاب وجدان نداشتم،گرچه خیلی دلم سوخت.💔😞واقعا انگار
دوباره برادرمو از دست داده بودم.
ولی برای اینکه نتونستم زودتر برگردونمش عذاب وجدان دارم.😭
-نه..من دنبال #انجام_وظیفه هستم.گرچه دوست دارم #عاقبتم شهادت باشه شما دنبال شهادت نیستید؟
ولی هر وقت که #خداصالح_بدونه.الان #جون من مفید تره تا #خون من.
شما #چرا میخواین با من ازدواج کنین؟
_اگه اشکالی نداره دلیلشو اگه خدا خواست و شما راضی بودید و ازدواج
کردیم، بعد ازدواج میگم.☺️
_من میخوام االن بدونم.😒
_،هم جنبه ی #عاقلانه هم احساسی قوی تر شد.دوست داشتم باور کنم.البته پس مختصر میگم.اول از یه #حس شروع شد ولی بعد که #شناخت بیشتر.
دلیلی هم برای باور نکردن نبود.
-اگه من بگم با شغل شما مشکل دارم،چکار میکنید؟
چند لحظه سکوت کرد.بعد گفت:
_قبلا به این موضوع فکر کردم.نمیگم بخاطر شما شغلمو میذارم کنار.من
دربرابر #توانایی هایی که خدا بهم داده #مسئولم و باید جوابگوی خدا
باشم....اما ...بخاطر شما...از زندگی #شخصیم...میگذرم.
دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.گفتم:
_من میخوام پیش امین بمونم.ماشین آوردم، خودم برمیگردم.اگه شما حرفی
ندارید، بفرمایید.من بیشتر از این مزاحمتون نمیشم.
خداحافظی کرد و رفت....
مطمئن بودم پسر خوبیه،☺️ مطمئن بودم دوستش دارم💗 ولی میترسیدم بخاطر
دوست داشتنم #مانع انجام وظیفه ش بشم. خودمو خوب میشناسم.وقتی
به کسی عالقه مند بشم،تحمل نبودنش کنارم،تحمل حتی یک روز ندیدنش برام
خیلی سخته.
ولی کار وحید طوریه که حتی اگه شهید هم نشه،خیلی وقتها نیست.😳☝
با خودم کلنجار میرفتم، بالا پایین میکردم،سبک سنگین میکردم.این
#امتحان_جدیدوسخت من بود.
بعد یک ماه بالاخره به نتیجه رسیدم.... خیلی دعا کردم.گفتم:
✨خدایا*هر چی تو بخوای*.خیلی کمکم کن.🙏
رفتم پیش عمه زیبا،عمه ی امین.با کلی شرمندگی و خجالت گفتم:
_امین قبل رفتنش ازم خواسته بود بعد شهادتش ازدواج کنم.🙈😔
عمه زیبا بغلم کرد و گفت: