فردا دوشنبه ختم انعام داریم هر نفر 《55》آیه هر کس مایله شرکت کنه وارد لینک زیر بشه و اسم و فامیلش را بنویسه تا وارد لیست بشه و بهش گفته بشه چه آیاتی را بخونه
روزهای شنبه ختم سی جزء قرآن روزهای دوشنبه ختم انعام هدیه برای ظهور و سلامتی آقا جانمون حضرت مهدیﷻ
لینک گروه👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/170918372C42e49e2bdb
«دُعــٰـــا؎تَعجیـــــل فـَــــرج𑁍»،
⇠دَوا؎دَردهــــٰـا؎ مـــٰــاست.
⤸⤸دَر روٰایـــــت أســـــت کِہ؛
دَر آخِـــــرألزمـــــٰان ⇩⇩⇩
⇠هَمہ هـــــلٰاک مےشَـــــونـــــد ،
⇇«إِلا مَـــــنْ دَعـــــا بَالْفَـــــرَجِ»؛
مَگـــــر کســـٰــانےکِہ بـــَـرا؎ تَعجیـــــل فــَـــرج
۔۔۔ دُعــــٰـا کــــُـنند.⇉
أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤
| حَضـــــرت آیّتالله بِهجت رحمتاللهعلیه |
#سخن_بزرگان
#دعای_فرج
#امام_زمان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه۱۸۴ و من كلام له ( عليه السلام )\r> قاله للبرج بن مسهر الطائي و قد قال له بحيث يسمعه "لا حكم إ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه۱۸۴ و من كلام له ( عليه السلام )\r> قاله للبرج بن مسهر الطائي و قد قال له بحيث يسمعه "لا حكم إ
خطبه ۱۸۵
در ستايش پيامبر
فراز ۱
🎇🎇🎇#خطبه۱۸۵🎇🎇🎇🎇🎇🎇
💥خداشناسي ✨
ستايش خداوندي را سزاست كه حواس او را درك نكنند، و مكانها او را دربرنگيرند، ديدگان او را ننگرند، و پوششها او را پنهان نسازند، با حدوث آفرينش ازلي بودن خود را ثابت كرد، و با پيدايش انواع پديده ها وجود خود را اثبات فرمود، و با همانند داشتن مخلوقات ثابت شد كه خدا همانندي ندارد. خدا در وعده هاي خود راستگو، و برتر از آن است كه بر بندگان ستم روا دارد، ميان مخلوقات به عدل و داد رفتار كند، و در اجراي احكام عادلانه فرمان دهد، حادث بودن اشيا، گواه بر ازليت اوست، و ناتواني موجود، دليل قدرت بي مانند او، و نابودي پديده ها، گواه دائمي بودن اوست. خدا يكي است نه با شمارش، هميشگي است نه با محاسبه زمان، برپاست نه با نگهدارنده اي، انديشه ها او را مي شناسند نه با درك حواس، نشانه هاي خلقت به او گواهي مي دهند نه به حضور مادي، فكرها و انديشه ها بر ذات او احاطه ندارند، كه با آثار عظمت خود بر آنها تجلي كرده است، و نشان داد كه او را نمي توانند تصور كنند، و داوري اين ناتواني را بر عهده فكرها و انديشه ها نهاد. بزرگي نيست داراي درازا و پهنا و ژرفا، كه از جسم بزرگي برخوردار باشد، و باعظمتي نيست كه كالبدش بي نهايت بزرگ و ستبر باشد، بلكه بزرگي خدا در مقام رتبت، و عظمت او در قدرت و حكومت اوست.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
دسترسی آسان به بندهای استغفار هفتادبندی امیرالمومنین (ع) 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 🌺صوت و متن بند چهل و پنجم «د
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دسترسی آسان به بندهای استغفار هفتادبندی امیرالمومنین (ع)
👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇
🌺صوت و متن بند چهل و ششم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#سلام_بر_ابراهیم
□هَمیـــــشہ کَسے رو بـــــرٰا؎ رفـــٰــاقَت
انتخـــٰــاب کُن کِہ⇩⇩⇩
⤸⤸⤸ اونقـَــــدر قَلبـــــش بــُـزرگ بـــٰــاشہ کِہ ؛
بـَــــرا؎جــــٰـا گـِــــرفتـــــن،
⇠تـــــو؎ قَلبـــــش لٰازم نَبـــٰــاشہ،
□[ خّودتـــــو بـــٰــارهـــٰــا و بـــٰــارهــٰـــا ،
۔۔۔کوچیـــــک کُـــــنے..]⇉
⇇یکے¹ مِثـــــل
﴿ شَهیـــــد ابرٰاهیـــــم هـــٰــاد؎ 🌷﴾
⇠رفــــٰـاقت بــٰـــا شُهـــــداء،
یِہ تَجـــــرُبہ نــٰـــابہ۔۔۔۔
⇠⇠یِہ حِسہ خـــٰــاصّ و مَعنو؎دٰاره ۔۔۔
#شهیدانه
#تلنگرانه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_نوزدهم✍ بخش سوم ❤️تا علیرضا خان اومد بالا و زد به
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_نوزدهم✍ بخش سوم ❤️تا علیرضا خان اومد بالا و زد به
#رمان "
#رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی
قسمت_بیستم✍ بخش اول
🌹با خودم فکر کردم خوب رویا خانم حالا می خوای کجا بری خونه ی هادی که اصلا دلم نمی خواست برم ، ازش کینه داشتم اون تو این مدت یک بار به دیدن من نیومد ، حتی می تونست یک تلفن بزنه و از حالم با خبر بشه ولی این کارو نکرده بود …
نه دیگه حاضر نبودم اونجا برم فکر کردم برم خونه ی عمو …. ولی زود پشیمون شدم اونجا منو پیدا می کردن و بازم مکافات درست میشد تازه دلم نمی خواست عمو منو با این حال روز ببینه …..
نمی تونستم براش چه توضیحی بدم …….تنها کسی که به فکرم رسید مینا بود مامانش خیلی مهربون بود و منو دوست داشت می تونم چند روزی برم اونجا تا یک جایی نزدیک اونا برای خودم بگیرم و مستقل بشم ….
آره چرا که نه مگه بابا با همین حقوق زندگی ما رو اداره نمی کرد پس من یک نفر به راحتی می تونم از عهده ی خودم بر بیام …….
🌹یک تاکسی از دور میومد بلند شدم و رفتم کنار خیابون و دست نگه داشتم مرد میون سالی بود گفت : کجا خواهر ؟ خدا بد نده چی شده ؟ گفتم خیابون پرواز چیزی نیست تصادف کردم ….. گفت : ببخشید فضولی نباشه شما جای دخترم هستی ولی به نظرم میاد حالت خوب نباشه تازه تصادف کردی ؟ با چی با ماشین ؟ گفتم تو رو خدا آقا می ببینی که حالم خوب نیست لطفاً…… گفت : عذر می خوام … نمی خواستم ناراحت بشی دلمون واست سوخت یک دختر تنها این موقع صبح با چمدون سر شکسته خوب آدمیزاده دیگه هزار تا فکر می کنه …الان خانم دختر من همسن شماس اگه از خونه فرار کرده باشی خیلی بده، نکن برگرد خونه ات هیچ کس پدر و مادر نمیشه …این روزا زمونه خیلی بد شده همه جا گرگ هست ……..
داد زدم نه آقا اینا نیست من نه فرار کردم نه پدر و مادر دارم ول کن دیگه دارم میرم خونه ی خواهرم بریم مسافرت … راحت شدی ؟ …….
اون دیگه حرف نزد ولی من ازش ترسیده بودم چون هنوز خیابون ها خلوت بود گفتم نکنه یک خیالهایی تو سرش باشه ….. و یک بار دیگه آرزو کردم پسر بودم ……….
🌹جلوی در خونه نگه داشت ….خیابون پرواز .. خیابون باریکی بود که دو طرفش جوی آب بود و یک پیاده روی باریک داشت ماشین ها باید با احتیاط از کنار هم رد می شدن و خونه ی مینا درست کنار خیابون بود. بدون معطلی زنگ زدم تا راننده فکر دیگه ای نکنه .
سوری جون مامان مینا درو باز کرد در حالیکه معلوم بود از اینکه اون موقع صبح کسی در خونه شونو زده تعجب کرده چشمش به من که افتاد بیشتر هراسون هم شد ….. زد تو صورتش و لپشو کند که خدا منو بکشه چی شده چرا به این روز افتادی مادر ؟
🌹الهی من بمیرم چیکارت کردن که این موقع صبح زدی بیرون دختر خوب و مهربون وای ، وای خدا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاش کم نکنه خدا از هادی هم بگذره باید تقاص پس بده؛ ، بیا ….بیا؛ قربونت برم مینا هنوز خوابه … بیا ، بیدارش کنیم … زود باش برام تعریف کن چی به روزت آوردن ….. مینا از سر و صدای ما بیدار شد و نشست و چشمش مالید …
پرسید واقعا خودتی رویا ؟ چی شدی؟ الهی بمیرم تصادف کردی ؟ دیدم دلم شور می زنه و خواب بد دیدم برات زنگ زدم پسر عمه ات ورداشت ولی حرف درست و درمونی نزد اصلا نفهمیدم داره چی میگه امروز که نیومدی حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشه خوب بیا بشین بگو چی شده ….
🌹گفتم : چیزی نیست روز سیزده خوردم زمین و سرم شکست منتها حمیرا با من نمی سازه اونم نمی گذاشتن بیام بیرون برای همین صبح زود اومدم که اونا خواب باشن … چیزی نیست فقط می خوام برای خودم مستقل باشم حقوق بابام هست می تونم نزدیک شما یک خونه ی کوچیک پیدا کنم دیگه نمی خوام به اونجا برگردم …… سوری جون گفت : نه به این راحتی که تو گفتی نبود ، حتما یک چیزی شده که نمی خوای بگی همین طوری با حمیرا دعوا کردم که نشد حرف ، مگه تو بچه ای؟ اگر این باشه بد کاری کردی دلواپس شون کردی اگر چیز دیگه ای هست که دیگه من نمی دونم صبر کن چایی حاضره برم براتون بیارم …. و اشاره کرد به مینا که ببین چی شده ؟
مینا پرسید : بیرونت کردن ؟ با این حرف اون بغضم ترکید و گریه ام گرفت …گفتم نه بابا .. خودم اومدم با حمیرا نمی شد تو یک خونه زندگی کرد …
ادامه دارد...
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2