داروخانه معنوی
﴿پیـــٰــامبر أکـــــرمﷺ𑁍﴾ :
هَـــــرکــــَـس نمـــٰــاز رٰا أوّل وَقـــــت بخـــــوٰانـــــد،
¹_بـــــرطـَــــرف شُـــــدن گرفتـــٰــاریهـٰــــا
²_ آســٰـــایش بہ هنـــــگٰام مُـــــردن
³_ونجـــٰــات أز جَهنـــــم
⇠را بــَـــرایـــش ضمـــٰــانـــــت مےکـُــــنم.✿⇢
↲↲سَفـــــینہ البحــ'ـــار ج²ص ↳↳
#نماز_اول_وقت
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۲۱۰ فراز ۵ در باب حديثهاي مجعول 🎇🎇🎇#خطبه۲۱۰🎇🎇🎇 🔹 چهارم- حافظان راست گفتار دسته چهارم،
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه ۲۱۰ فراز ۵ در باب حديثهاي مجعول 🎇🎇🎇#خطبه۲۱۰🎇🎇🎇 🔹 چهارم- حافظان راست گفتار دسته چهارم،
خطبه ۲۱۱
در قدرت خداوند
🎇🎇🎇#خطبه۲۱۱🎇🎇🎇
🍃شگفتي آفرينش پديده ها
از نشانه هاي توانايي و عظمت خدا، و شگفتي ظرافتهاي صنعت او آن است كه از آب درياي موج زننده، و امواج فراوان شكننده، خشكي آفريد، و به طبقاتي تقسيم كرد، سپس طبقه ها را از هم گشود و هفت آسمان را آفريد، كه به فرمان او برقرار ماندند، و در اندازه هاي معين استوار شدند. و زمين را آفريد كه دريايي سبز رنگ و روان آن را بر دوش مي كشد، زمين در برابر فرمان خدا فروتن، و در برابر شكوه پروردگاري تسليم است، و آب روان از ترس او ايستاد، و سپس صخره ها، تپه ها، و كوههاي بزرگ را آفريد، آنها را در جايگاه خود ثابت نگاه داشت، و در قرارگاهشان استقرار بخشيد، پس كوهها در هوا و ريشه هاي آن در آب رسوخ كرد، كوهها از جاهاي پست و هموار سر بيرون كشيده و كم كم ارتفاع يافتند، و ريشه آن در دل زمين ريشه دوانيد، قله ها سر به سوي آسمان برافراشت، و نوك آنها را طولاني ساخت، تا تكيه گاه زمين، و ميخهاي نگهدارنده آن باشد، سپس زمين با حركات شديدي كه داشت آرام گرفت، تا ساكنان خود را نلرزاند، و آنچه بر پشت زمين است سقوط نكند، يا از جاي خويش منتقل نگردد. پس پاك و منزه است خدايي كه زمين را در ميان آن همه از امواج ناآرام، نگهداشت، و پس از رطوبت آن را خشك ساخت، و آن را جايگاه زندگي مخلوقات خود گردانيد، و چون بستري برايشان بگستراند، بر روي دريايي عظيم و ايستاده اي كه روان نيست و تنها بادهاي تند آن را بر هم مي زند، و ابرهاي پرباران آن را مي جنباند. (و توجه به اين شگفتي ها درس عبرتي است براي كسي كه بترسد.)
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
﴿حَضرتفٰاطمہ سَلامﷲعلیهٰا𑁍⇉﴾:
□ أگـــــر بہ آنـــــچہ تُـــــو رٰا ،
⇇بہ آن فَـــــرمٰـــــان مےدَهيـــــم عمـــــل كُنے⇉
↶ و أز آنـــــچہ
بَرحـــــذر مےدٰاريـــــم دور؎ كـــُــنے↷
↲↲ أز شيعيــــٰـان مـــٰــايے و اِلا هــَـــرگز..! ↳↳
•📚بحــٰـــارالأنـــــوار|ج⁶⁸ص¹⁵⁵
#فاطمیه
#حدیث
#حضرت_زهرا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
www.ziaossalehin.ir | ضیاءالصالحین014-Shokuhe-Yas-www.Ziaossalehin.ir-J18.mp3
زمان:
حجم:
10M
⇠هَـــــرگٰاه کہ گنــٰـــاه کـــَــردیـــــد۔۔۔
⇠هـــــرگٰاه کہ تـُــــوبہ شِکـــــستید۔۔۔
↲ایـــــن رٰا بہ خـــٰــاطر دٰاشـــــتہ بــٰـــاشیـــــد،
◇أگـــــر شُمــٰـــا أز گـــــناهـــٰــان خـُــــود؛
۔۔۔۔ خـــَــستہ مےشَـــــویـــــد⇢
↲↲خـُــــدٰاونـــــد أز بَخشیـــــدن شُمـــٰــا؛
۔۔۔خَـــــستہ نمےشـَــــود!
□□پـــــس أز
╰─┈➤«رَحمـــــت خُـــــدٰا نـــٰــااُمیـــــد نَشـــــویـــــد...✿➺»
↶آیـــــّتاللهمـُــــرتضٰےتهـــــرٰانے↷
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_پنجاه و پنجم ✍ بخش اول 🌸تورج حالا پرواز داشت و چق
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_پنجاه و پنجم ✍ بخش اول 🌸تورج حالا پرواز داشت و چق
#رمان "
#رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی
قسمت_پنجاه و پنجم ✍ بخش دوم
🌸ادامه داد اون دختر خوب و پاکیه مهربونه با گذشت و صادقه .. نمی دونم چطوری شد ولی شد ، اولش واقعا جدی نبود خودشم می دونست من هیچ وقت گولش نزدم و ……….. به هر حال این طوری شد .. اگر برم اون خیلی اذیت میشه مخصوصا که دانشگاه هم قبول نشده و این حقش نیست می خوام بقیه رو راضی کنی ، من …من …
🌸 نمی تونم با اونا در بیفتم دیگه حوصله ندارم …. فکر می کنی میشه کاری کرد که عقدش کنم؟
اون خیالش راحت باشه تا من برگردم ؟ …..
گفتم : نمی دونم والله تو دیگه تصمیم خودتو گرفتی ؟
🌸گفت آره اگر تو موافقی یک تهدید الکی بکنم شاید کار ساز باشه …..
پرسیدم: یعنی دورغ بگی؟ ….
گفت : آره ، خوب آدم رو مجبور می کنن ….می خوام بگم اگر با مینا موافق نباشین میرم و بر نمی گردم ……
گفتم نکنه می خوای این کارو بکنی؟ …..
🌷لبخندی زد و گفت : اگرم بخوام هم نمی تونم چون تعهد خدمت دارم و از طرف دانشکده خلبانی دارم میرم دوره ببینم باید بر گردم ولی تو هیچی نگو …
حالا بگو ببینم چه طوری مطرح کنم بهتره ….. گفتم بزار من ایرج رو راضی می کنم و ازش می خوام حمایتت کنه درست میشه نگران نباش …..
🌸تو حالا کی می خوای بری ؟ گفت آخر بهمن تا اون موقع باید تکلیف روشن بشه … گناه داره به من بد نکرده ، هم خودش هم خانوادش نمیشه بالا تکلیف بزارمش…. اگر برم غصه می خوره این روزا همش چشمش اشک آلوده می خوام دیگه اذیت نشه ….
باز پرسیدم : تورج تو رو خدا برای همین نیست که داری این کارو می کنی ؟
🌷گفت : اینم هست ..ولی خدا رو شاهد می گیرم که مینا رو دوست دارم اگر نه مغز خر نخورده بودم که بزارم کار به اینجا بکشه ….از دخترای لوس و نُنُر خوشم نمیاد از اَد و اطفار های این دخترا بدم میاد از مینی ژوب پوش ها خوشم نمیاد … و خودش خندید و گفت خوب پس از مینا خوشم میاد………
🌸گفتم: ولی عاشقش نیستی ……
گفت راستش نه ولی خیلی دوستش دارم چه لزوم به عاشقیه ؟ هان ؟ هست ؟
گفتم نمی دونم ، باشه من برات یک فکری می کنم…… ببینم چی میشه باید درست فکر کنیم که همه چیز خراب تر نشه ……
گفت : پس قول دادی ها …… همه چیز دست تو زن داداش و خندید و با عجله رفت …..
🌷من رفتم تو اتاقم به این فکر می کردم که آیا کار درستی کردم بهش قول دادم یا نه ؟
دخالت تو این کار برای من خیلی سخت بود ولی نمی تونستم با رفتار ها اخیر تورج روشو زمین بندازم … تنها بود و دلم براش می سوخت ….
فرصت من برای درس خوندن همون موقعی بود که ایرج نبود این بود که زود یک چیزی خوردم و رفتم کتابامو روی تخت ولو کردم و نشستم سر درس …. دو سه ساعتی خوندم و روی کتابا خوابم برد ………
🌸 با گرمی لبهای ایرج روی گونه م از خواب بیدار شدم …
از جام تکون نخوردم چشممو باز کردم و گفتم : تو اومدی ببخشید خوابم برد …..
خودشو انداخت رو تخت و گفت فکر کردم زنمو دزدیدن …. دست انداختم دور گردنش و پرسیدم اونوقت چرا این فکر رو کردی ؟
گفت چون جلوی پنجره نبود جلوی در نبود تو اتاقمون نبود…. اگر اینجا هم نبود دیگه ایرجم نبود …..
🌷گفتم قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید …..
گفت : بلند نمیشی ؟
گفتم نه جام خوبه گفت : می خوای من بغلت کنم ببرمت تو اتاق ؟
گفتم : آره فکر می کنی بدم میاد و بهت میگم بغلم نکن ؟ آخه تو یک جوری منو بغل می کنی که انگار من اصلا وزن ندارم …..منو روی دست بلند کرد و گفت راستی تو چرا اینقدر سبکی ؟ چند کیلویی ؟
🌸دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم باور می کنی نمی دونم سالهاس خودمو وزن نکردم …
یک کم منو بالا و پایین انداخت و گفت فکر کنم سی کیلو بیشتر نباشی …..گفتم : نه دیگه اینقدر کم ……
🌸منو برد تو اتاق و روی تخت گذاشت و گفت لباسم رو عوض کنم بریم چایی بخوریم که من اصلا امروز نرسیدم یک دونه بخورم ….گفتم من میرم برات میریزم تا تو بیای گفت : نه صبر کن با هم میریم … چه خبر؟
گفتم : سلامتی شما …. دیگه هیچی؛؛ راستی با تورج حرف زدم شب برات تعریف می کنم …. پرسید چی شده چیز جدیدی هست ، کجا حرف زدین؟ گفتم نه جدید که نه در مورد مینا با من حرف زد ببین بزار شب حرف بزنیم ….
پرسید چرا به تو گفت ؟
🌷گفتم نمی دونم !!!! …….
دیگه حرفی نزدیم و اومدیم پایین ولی احساس کردم ایرج کسل شده تو هم رفته و حرفم نمی زد …..
شب که اومدیم تو اتاق دوباره سر حرفو باز کرد و گفت خوب بگو تورج چی می گفت ؟
ادامه_دارد
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2