eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
داروخانه معنوی
﴿پیـــٰــامبر أکـــــرمﷺ𑁍﴾ : هَـــــرکــــَـس نمـــٰــاز رٰا أوّل وَقـــــت بخـــــوٰانـــــد، ¹_بـــــرطـَــــرف شُـــــدن گرفتـــٰــاریهـٰــــا ²_ آســٰـــایش بہ هنـــــگٰام مُـــــردن ³_ونجـــٰــات أز جَهنـــــم ⇠را بــَـــرایـــش ضمـــٰــانـــــت مےکـُــــنم.✿⇢ ↲↲سَفـــــینہ البحــ'ـــار ج²ص ↳↳ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۲۱۰ فراز ۵ در باب حديثهاي مجعول 🎇🎇🎇#خطبه۲۱۰🎇🎇🎇 🔹 چهارم- حافظان راست گفتار دسته چهارم،
خطبه ۲۱۱ در قدرت خداوند 🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🍃شگفتي آفرينش پديده ها از نشانه هاي توانايي و عظمت خدا، و شگفتي ظرافتهاي صنعت او آن است كه از آب درياي موج زننده، و امواج فراوان شكننده، خشكي آفريد، و به طبقاتي تقسيم كرد، سپس طبقه ها را از هم گشود و هفت آسمان را آفريد، كه به فرمان او برقرار ماندند، و در اندازه هاي معين استوار شدند. و زمين را آفريد كه دريايي سبز رنگ و روان آن را بر دوش مي كشد، زمين در برابر فرمان خدا فروتن، و در برابر شكوه پروردگاري تسليم است، و آب روان از ترس او ايستاد، و سپس صخره ها، تپه ها، و كوههاي بزرگ را آفريد، آنها را در جايگاه خود ثابت نگاه داشت، و در قرارگاهشان استقرار بخشيد، پس كوهها در هوا و ريشه هاي آن در آب رسوخ كرد، كوهها از جاهاي پست و هموار سر بيرون كشيده و كم كم ارتفاع يافتند، و ريشه آن در دل زمين ريشه دوانيد، قله ها سر به سوي آسمان برافراشت، و نوك آنها را طولاني ساخت، تا تكيه گاه زمين، و ميخهاي نگهدارنده آن باشد، سپس زمين با حركات شديدي كه داشت آرام گرفت، تا ساكنان خود را نلرزاند، و آنچه بر پشت زمين است سقوط نكند، يا از جاي خويش منتقل نگردد. پس پاك و منزه است خدايي كه زمين را در ميان آن همه از امواج ناآرام، نگهداشت، و پس از رطوبت آن را خشك ساخت، و آن را جايگاه زندگي مخلوقات خود گردانيد، و چون بستري برايشان بگستراند، بر روي دريايي عظيم و ايستاده اي كه روان نيست و تنها بادهاي تند آن را بر هم مي زند، و ابرهاي پرباران آن را مي جنباند. (و توجه به اين شگفتي ها درس عبرتي است براي كسي كه بترسد.) 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
﴿حَضرت‌فٰاطمہ سَلامﷲعلیهٰا𑁍⇉﴾: □ أگـــــر بہ آنـــــچہ تُـــــو رٰا ، ⇇بہ آن فَـــــرمٰـــــان مےدَهيـــــم عمـــــل كُنے⇉ ↶ و أز آنـــــچہ بَرحـــــذر مےدٰاريـــــم دور؎ كـــُــنے↷ ↲↲ أز شيعيــــٰـان مـــٰــايے و اِلا هــَـــرگز..! ↳↳ •📚بحــٰـــارالأنـــــوار|ج⁶⁸ص¹⁵⁵ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
www.ziaossalehin.ir | ضیاءالصالحین014-Shokuhe-Yas-www.Ziaossalehin.ir-J18.mp3
زمان: حجم: 10M
ترجمه وشرح مختصرخطبه فدک ☝بخش ( آخر) (بسیارشنیدنی) نذرسلامتی وظهورامام زمان عج صلوات لطفا🌿 علّے مَع ألحّق وألحّق مَع ألعلّے أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هَـــــرگٰاه کہ گنــٰـــاه کـــَــردیـــــد۔۔۔ ⇠هـــــرگٰاه کہ تـُــــوبہ شِکـــــستید۔۔۔ ↲ایـــــن رٰا بہ خـــٰــاطر دٰاشـــــتہ بــٰـــاشیـــــد، ◇أگـــــر شُمــٰـــا أز گـــــناهـــٰــان خـُــــود؛ ۔۔۔۔ خـــَــستہ مےشَـــــویـــــد⇢ ↲↲خـُــــدٰاونـــــد أز بَخشیـــــدن شُمـــٰــا؛ ۔۔۔خَـــــستہ نمےشـَــــود! □□پـــــس أز ╰─┈➤«رَحمـــــت خُـــــدٰا نـــٰــااُمیـــــد نَشـــــویـــــد...✿➺» ↶آیـــــّت‌الله‌مـُــــرتضٰےتهـــــرٰانے↷ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#رمان " #رویای_من "بر اساس #داستان_واقعی قسمت_پنجاه و پنجم ✍ بخش اول 🌸تورج حالا پرواز داشت و چق
" "بر اساس قسمت_پنجاه و پنجم ✍ بخش دوم 🌸ادامه داد اون دختر خوب و پاکیه مهربونه با گذشت و صادقه .. نمی دونم چطوری شد ولی شد ، اولش واقعا جدی نبود خودشم می دونست من هیچ وقت گولش نزدم و ……….. به هر حال این طوری شد .. اگر برم اون خیلی اذیت میشه مخصوصا که دانشگاه هم قبول نشده و این حقش نیست می خوام بقیه رو راضی کنی ، من …من … 🌸 نمی تونم با اونا در بیفتم دیگه حوصله ندارم …. فکر می کنی میشه کاری کرد که عقدش کنم؟ اون خیالش راحت باشه تا من برگردم ؟ ….. گفتم : نمی دونم والله تو دیگه تصمیم خودتو گرفتی ؟ 🌸گفت آره اگر تو موافقی یک تهدید الکی بکنم شاید کار ساز باشه ….. پرسیدم: یعنی دورغ بگی؟ …. گفت : آره ، خوب آدم رو مجبور می کنن ….می خوام بگم اگر با مینا موافق نباشین میرم و بر نمی گردم …… گفتم نکنه می خوای این کارو بکنی؟ ….. 🌷لبخندی زد و گفت : اگرم بخوام هم نمی تونم چون تعهد خدمت دارم و از طرف دانشکده خلبانی دارم میرم دوره ببینم باید بر گردم ولی تو هیچی نگو … حالا بگو ببینم چه طوری مطرح کنم بهتره ….. گفتم بزار من ایرج رو راضی می کنم و ازش می خوام حمایتت کنه درست میشه نگران نباش ….. 🌸تو حالا کی می خوای بری ؟ گفت آخر بهمن تا اون موقع باید تکلیف روشن بشه … گناه داره به من بد نکرده ، هم خودش هم خانوادش نمیشه بالا تکلیف بزارمش…. اگر برم غصه می خوره این روزا همش چشمش اشک آلوده می خوام دیگه اذیت نشه …. باز پرسیدم : تورج تو رو خدا برای همین نیست که داری این کارو می کنی ؟ 🌷گفت : اینم هست ..ولی خدا رو شاهد می گیرم که مینا رو دوست دارم اگر نه مغز خر نخورده بودم که بزارم کار به اینجا بکشه ….از دخترای لوس و نُنُر خوشم نمیاد از اَد و اطفار های این دخترا بدم میاد از مینی ژوب پوش ها خوشم نمیاد … و خودش خندید و گفت خوب پس از مینا خوشم میاد……… 🌸گفتم: ولی عاشقش نیستی …… گفت راستش نه ولی خیلی دوستش دارم چه لزوم به عاشقیه ؟ هان ؟ هست ؟ گفتم نمی دونم ، باشه من برات یک فکری می کنم…… ببینم چی میشه باید درست فکر کنیم که همه چیز خراب تر نشه …… گفت : پس قول دادی ها …… همه چیز دست تو زن داداش و خندید و با عجله رفت ….. 🌷من رفتم تو اتاقم به این فکر می کردم که آیا کار درستی کردم بهش قول دادم یا نه ؟ دخالت تو این کار برای من خیلی سخت بود ولی نمی تونستم با رفتار ها اخیر تورج روشو زمین بندازم … تنها بود و دلم براش می سوخت …. فرصت من برای درس خوندن همون موقعی بود که ایرج نبود این بود که زود یک چیزی خوردم و رفتم کتابامو روی تخت ولو کردم و نشستم سر درس …. دو سه ساعتی خوندم و روی کتابا خوابم برد ……… 🌸 با گرمی لبهای ایرج روی گونه م از خواب بیدار شدم … از جام تکون نخوردم چشممو باز کردم و گفتم : تو اومدی ببخشید خوابم برد ….. خودشو انداخت رو تخت و گفت فکر کردم زنمو دزدیدن …. دست انداختم دور گردنش و پرسیدم اونوقت چرا این فکر رو کردی ؟ گفت چون جلوی پنجره نبود جلوی در نبود تو اتاقمون نبود…. اگر اینجا هم نبود دیگه ایرجم نبود ….. 🌷گفتم قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید ….. گفت : بلند نمیشی ؟ گفتم نه جام خوبه گفت : می خوای من بغلت کنم ببرمت تو اتاق ؟ گفتم : آره فکر می کنی بدم میاد و بهت میگم بغلم نکن ؟ آخه تو یک جوری منو بغل می کنی که انگار من اصلا وزن ندارم …..منو روی دست بلند کرد و گفت راستی تو چرا اینقدر سبکی ؟ چند کیلویی ؟ 🌸دستمو دور گردنش حلقه کردم و گفتم باور می کنی نمی دونم سالهاس خودمو وزن نکردم … یک کم منو بالا و پایین انداخت و گفت فکر کنم سی کیلو بیشتر نباشی …..گفتم : نه دیگه اینقدر کم …… 🌸منو برد تو اتاق و روی تخت گذاشت و گفت لباسم رو عوض کنم بریم چایی بخوریم که من اصلا امروز نرسیدم یک دونه بخورم ….گفتم من میرم برات میریزم تا تو بیای گفت : نه صبر کن با هم میریم … چه خبر؟ گفتم : سلامتی شما …. دیگه هیچی؛؛ راستی با تورج حرف زدم شب برات تعریف می کنم …. پرسید چی شده چیز جدیدی هست ، کجا حرف زدین؟ گفتم نه جدید که نه در مورد مینا با من حرف زد ببین بزار شب حرف بزنیم …. پرسید چرا به تو گفت ؟ 🌷گفتم نمی دونم !!!! ……. دیگه حرفی نزدیم و اومدیم پایین ولی احساس کردم ایرج کسل شده تو هم رفته و حرفم نمی زد ….. شب که اومدیم تو اتاق دوباره سر حرفو باز کرد و گفت خوب بگو تورج چی می گفت ؟ ادامه_دارد «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2