eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 سرگذشت مادر حضرت مهدى عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف يكى از روايت‌هاى مشهور،حكايت از آن دارد كه مادر امام مهدى عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف،شاهزاده‌اى رومى است كه اعجازگونه،به بيت شريف امام عسكرى عليه السّلام راه يافته است.شيخ صدوق در داستان مفصلى،حكايت مادر حضرت مهدى عليه السّلام را اين‌گونه نقل كرده است: بشر بن سليمان نخّاس گفت:من از فرزندان ابو ايوب انصارى و يكى از مواليان امام هادى و امام عسكرى عليهما السّلام و همسايه آنان در«سرّ من راى»بودم.مولاى ما امام هادى عليه السّلام مسائل «برده‌فروشى»را به من آموخت و من جز با اذن او،خريد و فروش نمى‌كردم.ازاين‌رو از موارد شبهه‌ناك پرهيز مى‌كردم تا آنكه معرفتم در اين باب كامل شد و فرق ميان حلال و حرام را نيكو دانستم. يك شب در«سرّ من راى»-كه در خانه خود بودم و پاسى از شب گذشته بود-كسى در خانه را كوفت.شتابان به پشت در آمدم،ديدم كافور فرستاده امام هادى عليه السّلام است كه مرا به نزد آن حضرت فرامى‌خواند.لباس پوشيدم و بر ايشان وارد شدم.ديدم با فرزندش ابو محمد و خواهرش حكيمه خاتون از پس پرده گفت‌وگو مى‌كند.وقتى نشستم،فرمود:اى بشر!تو از فرزندان انصارى و ولايت ائمه عليهم السّلام پشت در پشت،در ميان شما بوده است و شما مورد اعتماد ما اهل بيت هستيد.من مى‌خواهم تو را مشرّف به فضيلتى سازم كه بدان بر ساير شيعيان در موالات ما سبقت بجويى.تو را از سرّى مطلع مى‌كنم و براى خريد كنيزى گسيل مى‌دارم.آن گاه نامه‌اى به خط و زبان رومى نوشت و آن را به هم پيچيد و با خاتم خود مهر كرد.دستمال زرد رنگى را-كه در آن 220 دينار بود-بيرون آورد و فرمود:آن را بگير و به بغداد برو و ظهر فلان روز،در معبر نهر فرات حاضر شو و چون زورق‌هاى اسيران آمدند،جمعى از وكيلان فرماندهان بنى عباس و خريداران و جوانان عراقى دور آنها را بگيرند. وقتى چنين شد،شخصى به نام عمر بن يزيد برده فروش را زير نظر بگير و چون كنيزى را كه صفتش چنين و چنان است و دو تكه پارچه حرير دربردارد،براى فروش عرضه بدارد و آن كنيز از گشودن رو و لمس كردن خريداران و اطاعت آنان سرباز زند،تو به او مهلت بده و تأملى كن.برده فروش آن كنيز را بزند و او به زبان رومى ناله و زارى كند و گويد:واى از هتك ستر من!يكى از خريداران گويد:من او را سيصد دينار خواهم خريد كه عفاف او باعث فزونى رغبت من شده است و او به زبان عربى گويد:اگر در لباس سليمان و كرسى سلطنت او جلوه كنى،در تو رغبتى ندارم،اموالت را بيهوده خرج مكن!برده‌فروش گويد:چاره چيست؟ گريزى از فروش تو نيست!آن كنيز گويد:چرا شتاب مى‌كنى بايد خريدارى باشد كه دلم به امانت و ديانت او اطمينان يابد.در اين هنگام برخيز و به نزد عمر بن يزيد برو و بگو:من نامه‌اى سربسته از يكى از اشراف دارم كه به زبان و خط رومى نوشته و كرامت و وفا و بزرگوارى و سخاوت خود را در آن نوشته است. نامه را به آن كنيز بده تا در خلق و خوى صاحب خود تأمل كند.اگر بدو مايل شد و بدان رضايت داد،من وكيل آن شخص هستم تا اين كنيز را براى وى خريدارى كنم. ⭕️ادامه دارد ... @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Eltejatales | قصّه‌های مهدوی‎4_5773841612526326039.mp3
زمان: حجم: 11.8M
🔸آخرین عروس، داستان زندگی حضرت نرجس خاتون سلام الله علیها. 🔘 قسمت اول: سفری به عمق تاریخ ╰⊱❤️⊱╮ღ꧁🌸꧂ღ╭⊱❤️≺ ‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎@Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨﷽✨ ✨ هر کی دلتو شکست صداشو درنیار....... ی روز دلش میشکنه صداش درمیاد....... اینـــــــــــــــــــــــــــو آویزه گوشت کن... بــــــــــــــا (دل) کســــــــــــــــــی بازی نکن دست بـــــــــــــــــــــالای دست بسیـــــــــــــار است..... از سرنوشت پرسیدم با آنکه با احساسم بازی کرد چه کنم؟ انگشت بر لبانم گذاشت و گفت : بسپارش به ما که هیچ احدی از سرنوشت خویش خبر ندارد…….! @Manavi_2 @Manavi_3
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔴 یک روز همسرم به من گفت: دختری را در مدرسه دیده ام که از لحاظ جسمی خیلی ضعیف است و چندین بار از حال رفته و... من پیگیری کردم، او یک دختر یتیم و بی سرپرست است. امروز به منزل شان برویم. آدرس شان را بلدم. باهم راه افتادیم. در حاشیه شهر، وارد یک منزل کوچک شدیم که یک اتاق بیشتر نداشت، هیچگونه امکانات رفاهی در آنجا دیده نمی شد. یکی یخچال و یک اجاق گاز در کنار اتاق بود. مادر و دو دختر در آن خانه زندگی می کردند. پدر این دخترها در سانحه رانندگی مرحوم شده بود. به بهانه ی خوردن آب، سر یخچال رفتم. هیچ چیزی در این یخچال نبود! سرم داغ شده بود. خدایا چه کنم؟! خودم شرایط مالی خوبی نداشتم. چطور باید به آنها کمک می کردم؟ فکری به ذهنم رسید. به سراغ خاله‌ام رفتم. او همسر شهید و انسان مؤمن و دست به خیری بوده و هست. او را به منزل آنها آوردم. شرایط منزل شان را دید. خودم نیز کمی کمک کردم و همان شب برای آن دو دختر، کاپشن و لباس مناسب خریدیم. خاله‌ام آخر شب با کلی وسایل برگشت و یخچال آنها را پر از مواد غذایی کرد. در ماه های بعد، تا توانست زندگی آنها را تأمین نمود. وقتی در آن سوی هستی مشغول بررسی اعمال بودم، مشاهده کردم که شوهر خاله ام به سمت من آمد. او از رفقایم بود که شهید شد و در کنار دیگر شهدا در بهشت برزخی، عند ربهم يرزقون بود. به من که رسید، در آغوشم گرفت و صورتم را بوسید. خیلی از من تشکر کرد. وقتی علت را سؤال کردم گفت: توفيق رسیدگی به آن خانواده یتیم را شما به همسر من دادی، نمی دانی چه خیرات و برکاتی نصیب شما و همسر من شد. خدا میداند که با گره گشایی از کار مردم، چقدر از مشکلات دنیایی و آخرتی از شما حل می‌شود... 📚 کتاب سه دقیقه در قیامت @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️در ایام ولادت بی بی جان حضرت رقیه سلام الله علیها خواندن این تشرف زیبا را از دست ندهید 👇
(قسمت اول): 💥آقای "احدی واعظ" از استادش که شاگرد آیت الله بروجردی بود نقل می کند که: در زمان زعامت آیت الله بروجردی مردم اصفهان ضریحی برای حضرت رقیه سلام الله علیها ساختند و خواستند آن را بر قبر مطهر ایشان نصب کنند، برای این کار از حضرت آیت الله اجازه خواستند. ✨💫✨ حضرت آیت الله فرمودند: من در نصب ضریح حضرت رقیه تردید دارم و برای من روشن نیست که امام حسین علیه السلام دختری بنام رقیه داشته است یا خیر، من اجازه این کار را نمی دهم!!! هرچه علما و بزرگان شهر اصرار کردند، از آنها اصرار و از ایشان انکار که: برای من روشن نیست، من نمی توانم اجازه دهم. تا اینکه "شیخ صالح" بیمار شد، او طلبه ای بود که به حضرت آیت الله بروجردی خدمت می کرد، ✨💫✨ او در بیمارستان بستری شد اما معالجات بی نتیجه بود، پزشکان از او قطع امید کردند و گفتند او را به خانه ببرید اما کسی او را ملاقات نکند، چون بیماریش مُسری است. خلاصه زن و بچه او یکسال از او مراقبت کردند، مراقبت از مریضی که نباید با او تماسی داشت کار ساده ای نبود... @Manavi_2
(قسمت دوم): 💥شیخ صالح جانش به لب رسیده بود، تا اینکه یک روز به در خانه چهارده معصوم علیهم السلام رفت، به در خانه ای که وقتی تمام درها بسته می شوند، باز می شود! به پیامبراکرم صلی الله علیه و آله، به حضرت علی و حضرت زهرا علیهماالسلام متوسل شد، دامن تک تک ائمه را گرفت و از آنها کمک خواست تا اینکه به یاد امام زمانش افتاد، ✨💫✨ به یادش آمد که او یک طلبه است، سرباز امام زمان، و باید درخواستش را به فرمانده اش بگوید. از صبح تا ظهر در منزل خودش متوسل به امام زمانش بود، بعدازظهر بود که گفت: آقای بزرگواری را دیدم که وارد خانه شدند، در کنارم نشستند و از من دلجویی کردند، دست بر سرم گذاشتند و فرمودند: چه شده؟ گفتم: سرم درد می کند. دست مبارکشان را روی سرم کشیدند، سردردم خوب شد. ✨💫✨ بعد دست بر دلم گذاشتند و باز فرمودند: چه شده؟ گفتم: آقاجان قربانتان بشوم، دلم هم درد می کند، دست مبارکشان را که روی دلم بود آرام کشیدند، فورا درد دلم ساکت شد. هرجای بدنم را که ناراحت بود، همینطور مداوا کردند و تمام بیماریم برطرف شد. یک لحظه به خودم گفتم: @Manavi_2