داروخانه معنوی
#تشرفات
♦️ ردپای_ناپیدا...
درآستانه بهار، که کلاسهای طلاب تعطیل میشود، عده ای طلبه از حوالی شهرستان بروجردتصمیم میگیرندبه زیارت امامزاده سهل سلام اله علیه بروند.
و باوجود اینکه با مخالفت عده ای مواجه میشوند ، (بعلت سرماوبرفی که تا خردادماه درنواحی کوهستانی بروجرد تااراک باقی میماند)
بازهم ازتصمیم خود منصرف نمیشوند❗️
آنها براه میافتند وتاگردنه بیرون شهریک فرسخ پیاده میرونددرحالیکه هوامطبوع بوده وهمه شوروشوق این سفر زیارتی راداشتند.
روزاول راپیاده رفته وشب به روستایی میرسند ودرخانه پیرمردی روستایی استراحت میکنند.
وبرخلاف التماس پیرمردبرای منصرف شدن ازاین سفر خطرناک صبح زود براه میافتند.
روز دوم راهم باسختی ازبین برفها عبورکرده وحوالی غروب به روستای دیگری رسیده وبازهم پیرمردی باصفاازآنان پذیرایی میکند.
پیرمرد تمام توانش رابرای #پشیمان کردن طلبه ها بخرج میدهد اما آنان قانع نشده
وصبح زود براه میافتند......
اما هرچه میروند اثری ازهیچ آبادی ای نمیبینند❗️
راهها همه ازبرف بسته شده وهرچه جلوترمیروندارتفاع برف سنگین ترمیشود.
طوری که گاهی تاکمردربرف فرو میرفتند.
لباسهایشان خیس شده و همه بشدت میلرزیدند...
تازه معنی اصرارهای پیرمردرامیفهمیدند...
هیچ راه نجاتی نبود ولحظه به لحظه هواسردترمیشددرحالیکه ابرهای سیاه هم ازراه رسیده و
وبرف و بوران شدیدی نیزشروع میشود.
کفشها درگِل وبرف گیرکرده بود وپاهای برهنه شان ازسرما یخ میزد وامکان راه رفتن باپای برهنه ویخ زده دربرف به هیچ وجه امکان پذیر نبود.
ترس برهمه سایه افکنده بود ودرآنحال تصمیم میگیرندباتمام وجودبه حضرت #بقیت_الله_الاعظم صلوات الله علیه متوسل شوند🌹
پس همه باگریه وضجه فریاد یا صاحب زمان را سرمیدهند...
هرکدام گوشه ای روی برف ها افتاده به زبان خودشان التماس میکردند ...
آنقدرگریه میکنند تا وقتی بخودمیایند میبینندابرها آرام آرام کنارمیروندونورخورشیدشروع به تابش میکند...
که ناگهان ازروبرو متوجه مردی شدند که لباس مردم آن نواحی را پوشیده بود❗️
بسویش دویده وبه تصوراینکه یکی ازاهالی آن روستاهاست، سلام کرده وشرح حال خودراعرض میکنند.
مرد ناشناس، بااشاره به راهی میفرمایند:
راه همین است که من_آمده ام❗️
آن هم اول گردنه است.اینها راگفته وبراه میافتند...
جمع طلاب ازخوشحالی سرازپانمیشناختند.وبه سمت راهی که آن مرد، به آنهانشان داده بود راه میافتند
اما درتمام مسیری که اونشان داده بود،اثری از ردپاهایش نمیبینند.باآنکه هیچ برف تازه ای هم نباریده بودکه بخواهدرد پاهایش را محو کند....
طلاب تمام آن راه را به امیددیدن ردپایی نگاه کردند اما هیچ اثری ازردپای مبارک نبود...
اکنون همگی میدانستندکه مردی که به فریادشان رسیده بود،
همان سروری بودند که فریادرس درماندگان عالم هستند...
#امام_زمان
📘ازماهنامه فرهنگی اعتقادی موعود.شماره 32 ص 45.بازنویسی ازکتاب تشرفات ومکاشفات .
🌹 ثواب نشر با تقدیم هزاران صلوات نثارآستان شهدا.
@Manavi_2
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#نوروز
#عید
#بهار
این روزهای بهاری به شکوفا شدن بیندیش ؛
به اینکه می شود ؛
بعد از سرمای سختی که زندگی به تاب و تحمل و تنه ات زده است ،
بهار را بهانه کنی و جوانه بزنی .
شاید روزگار شاخ و برگت را چیده باشد،
اما تو به ریشه ها دل ببند تا دوباره سرپا و سبز شوی .
این روزها تو خودِ بهار باش ؛
طبیعت زندگی ات را متحول کن! گل کن، شکوفه بده، جوانه بزن تا جهانت سبز و تماشایی شود!
@Manavi_2
@Manavi_3
داروخانه معنوی
.
#احسن_القصص
#نکات_عاشورایی
آیتالله میرزا جهانگیر خان قشقایی تا سن چهل سالگی تار میزد.از متبحرین این رشته موسیقی بود. .
ایشان با یک تلنگر کوچک ، میشود از اساتید و فیلسوفان زمان ، که شاگردان بزرگی تربیت میکند همچون:
آیتالله العظمی آسید ابوالحسن اصفهانی
آیتالله العظمی بروجردی
آیت الله آقا رحیم ارباب
آیتالله آقا ضیاءالدین عراقی
آیت الله شیخ حسنعلی نخودکی .
.
یکروز تارش خراب میشه میاد بازار اصفهان...
دنبال آدرس میگرده که برخورد میکنه به پیرمرد اهل دلی بنام همای شیرزای.
از پیر مرد میپرسه که آدرس تعمیر تار رو داری؟؟
پیرمرد میگه بله،و آدرس یه ارمنی در منطقه جلفای اصفهان میده و بعد میگه ، اما جوان ، اگه در این فن فارابی زمان هم که شوی دم مرگ مطربی بیش نخواهی بود.
این کلام ، عجیب در جهانگیر خان تأثیر گذاشت و فرمود:
خوب تو میگویی پس چه کنم؟
پیرمرد باصفا ، با دست به سمت مدرسه علمیه اصفهان اشاره کرد و گفت:برو تو اون مدرسه.
.
جهانگیر خان رفت تو اون مدرسه و برای پدر و مادرش نامه نوشت که من در اصفهان ماندگار شدم.
آنقدر در آن مدرسه ماند تا شد آیت الله جهانگیر خان قشقایی ،شد از بزرگترین عارفان ، فیلسوفان و حکمای آن زمان.
. .
آیتالله بهجت میفرمودند:
.
یک روز جهانگیر خان با تعدادی از کشیشان اصفهان که الان هم در منطقه جلفای اصفهان زندگی میکنن، راجع به حقانیت مذهب شیعه بحث میکرد....
.
کشیشها هم بر دین مسیحیت خودشان پافشاری میکردند.
.
بااینکه جهانگیر خان فیلسوف و عارف بود ، ولی هرچه دلیل میآورد،آنها از روی تعصب قبول نمیکردند.
یکوقت جهانگیر خان فرمود اگر خود حضرت عیسی بیان و بگن که حق با کیه ، قبول میکنید؟ .
کشیشها با اینکه باورشان نمیشد ، گفتند: خب معلومه که اگر خود حضرت عیسی بیاد و بگه قبول میکنیم.
.
.
در این لحظه جهانگیر خان دست بدعا برداشت.چند لحظه بعد پرده ها کنار رفت و در عالم مکاشفه که همهی کشیشها هم توانستند ببینن، حضرت عیسی تشریف آوردند و فرمودند: .
. 🌹((امروز از در خانه علی و اولاد علی ، جای دیگر رفتن ،بیراهه است.))🌹 .
تقدیم به پیشگاه مقدسه حضرت نرجس خاتون،سلام الله علیها فاتحه ایی هدیه بفرمایید.
@Manavi_2
#بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
قسمت_صدوسی_وهفتم
#جانمــ_مےرود
فاطمه_امیری
ـــ برو اونور بچه، تو دست و پا نباش!
مهیا اخمی به شهاب کرد؛ که شهاب بلند خندید. مهیا به طرف آشپزخانه رفت، تا شربتی برایشان درست کند.
وقتی همه خبردار شده بودند که مهیا قبول کرده، که شهاب به سوریه برود؛ از تعجب چند لحظه ای بدون عکس
العمل مانده بودند.
مهیا هم الان خوشحال بود. وقتی برق نگاه شهاب را میدید، از تصمیمش مطمئن تر میشد.
دو روز مانده بود، به رفتن شهاب؛ که امروز از صبح آمده بود و گفت که باید اتاق مهیا عوض شود و مهیا هرچقدر غر
زده بود؛ شهاب قبول نکرده بود.
مهیا سریع شربت را در دو لیوان ریخت ودر سینی گذاشت و به سمت اتاق رفت.
ــ بفرما!
شهاب میز تحریر مهیا را سرجایش گذاشت و به سمت مهیا آمد.
ــ آی دستت درد نکنه...
لیوان را سر کشید و خودش را روی تخت مهیا پرت کرد.
ــ اِ شهاب...
ــ چته؟! خب خستم!
ــ خودت خواستی اتاقم رو عوض کنی به من چه!
ــ من نیستم. پس دیگه اون اتاق و پنجره اش به دردت نمیخوره!
ــ فوقش دو سه روز نیستی خب...
شهاب سرجایش نشست.
ــ دو سه روز؟؟
ــ پس چند روز؟!
مهیا با صدای لرزان گفت:
ــ پس چند روز؟؟
ــ بگو چند هفته! چند ماه!
مهیا میخواست اعتراضی کند، اما با یادآوری اینکه خودش قبول کرده بود؛ حرفی نزد.
شهاب متوجه ناراحتی مهیا شد.
ــ برای امشب آماده ای؟!
ــ آره! کیا هستند؟!
ــ خانواده عموم و خالم و خانواده محسن!
مهیا سری تکان داد و ناراحت سرش را پایین انداخت.
شهاب چانه اش را گرفت و سرش را بالا آورد.
ــ چرا ناراحتی؟؟
مهیا با چشمان پر اشک نگاهی به شهاب انداخت.
ــ یعنی فردا میری!!
شهاب مهیا را در آغوش کشید.
ــ آروم باش مهیا جان!
هق هق مهیا اوج گرفت.
ــ چطور آروم باشم شهاب... چطور آخه؟!
شهاب آرام موهای مهیا را نوازش کرد.
ــ میدونم سخته عزیزم!
ــ اگه برنگردی... من میمیرم!
شهاب بوسه ای بر سرمهیا نشاند.
ــ آخرین بارت باشه این حرف رو میزنی! من حالا حالاها بهت نیاز دارم.
ــ قول بده برگردی! قول بده طولش ندی؟؟
ــ قول میدم خانومی! قول میدم عزیز دلم.
مهیا از شهاب جدا شد و اشک هایش را با دست پاک کرد.
ــ آفرین دختر خوب! الان هم پاشو اتاقت رو بچین. من برم، به کارام برسم.
مهیا ابروانش را بالا برد.
ــ بله بله؟! خودت مجبورم کردی اتاق عوض کنم الان می خوای بزاری بری؟؟
ــ انتظار نداری که بمونم همراهت اتاق بچینم.
مهیا لبخندی زد.
ــ اتفاقا همین کارو باید انجام بدی! از الان باید یاد بگیری...
شهاب نگاهی به مهیا انداخت. میدانست که مهیا نمیگذراد، بدون کمک از این اتاق بیرون رود. پس کتش را روی
تخت گذاشت و به کمک مهیا رفت...
ادامه دارد....
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4