داروخانه معنوی
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
گـــر گـُــفتـــم کہ ⇩⇩⇩
⇦خُـــوشبختـــمدرعـــالـــم،
⇠⇠عـــلّتےدارد۔۔۔
کہ دل بـــا حـــّب آقـــاّ؎ خــــراســـٰان
↶↶قـــیمتے دارد↷↷
#امام_رضای_دلم 🦋
#چهارشنبه_های_امام_رضایی 🌺
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀میرزا ابوالقاسم بن حسن معروف به میرزای قمی(۲۳) عروج ملکوتی میرزای قمی در سال ۱۲۳۱ قم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یکی از راههای بیداری از خواب غفلت خواندن #شرح_حال_اولیاء_خدا است. بهمین منظور هر روز مختصری از زندگی یک ولیّ خدا تقدیم میگردد:
#احسن_القصص
🍀علامه حلّی(١)
حسن بن یوسف بن مطهّر حلّی (۶۴۸-۷۲۶ق) معروف به علامه حلّی، فقیه و متکلم شیعه در قرن هشتم هجری. او بیش از ۱۲۰ کتاب در رشتههای مختلف علمی مثل اصول، فقه، تفسیر، منطق، کلام و رجال نگاشته است که برخی از آنها در حوزههای علمیه شیعه جزو منابع تدریس و تحقیق به شمار میآیند.
در شب جمعه ۲۹ رمضان سال ۶۴۸ قمری در شهر حله به دنیا آمد. پدرش یوسف بن مطهر از متکلمان و عالمان علم اصول در حله بود. او چند سال بیشتر نداشت که با راهنمایی پدرش برای یادگیری قرآن به مکتب رفت و خواندن و نوشتن را در مکتب آموخت.
ادامه دارد...
#شرح_حال_اولیاء_خدا
#علامه_حلی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۱۹۸ ضرورت حکومت(اعتقادی،سیاسی) 🎇🎇#حکمت۱۹۸ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَمَّا سَمِعَ قَوْ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۱۹۸ ضرورت حکومت(اعتقادی،سیاسی) 🎇🎇#حکمت۱۹۸ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَمَّا سَمِعَ قَوْ
حکمت ۱۹۹
🍂نکوهش اوباش(انسانهای شرور(اخلاقی،اجتماعی)
🎇🎇#حکمت۱۹۹ 🎇🎇🎇
✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : فِي صِفَةِ الْغَوْغَاءِ هُمُ الَّذِينَ إِذَا اجْتَمَعُوا غَلَبُوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا لَمْ يُعْرَفُوا وَ قِيلَ بَلْ قَالَ ( عليه السلام ) : هُمُ الَّذِينَ إِذَا اجْتَمَعُوا ضَرُّوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا فَقِيلَ قَدْ عَرَفْنَا مَضَرَّةَ اجْتِمَاعِهِمْ فَمَا مَنْفَعَةُ افْتِرَاقِهِمْ فَقَالَ يَرْجِعُ أَصْحَابُ الْمِهَنِ إِلَي مِهْنَتِهِمْ فَيَنْتَفِعُ النَّاسُ بِهِمْ كَرُجُوعِ الْبَنَّاءِ إِلَي بِنَائِهِ وَ النَّسَّاجِ إِلَي مَنْسَجِهِ وَ الْخَبَّازِ إِلَي مَخْبَزِه
✅ِو درود خدا بر او فرمود: (در تعريف جمع اوباش، فرمود) آنان چون گرد هم آيند پيروز شوند، و چون پراكنده شوند سود دهند (از امام پرسيدند چون اوباش گرد هم آيند زيان رسانند را دانستيم، اما چه سودي در پراكندگي آنان است فرمود:) صاحبان كسب و كار، و پيشه وران به كارهاي خود باز مي گردند، و مردم از تلاش آنان سود برند، بنا به ساختن ساختمان، و بافنده به كارگاه بافندگي، و نانوا به نانوايي روي مي آورد.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
« منـــاجـــاتشعبـــانیہ»را خـــواندهایـــد؟
⇇بخـــوانـــید آقـــا!
منـــاجـــات شعبـــانـــیہ↡↡
از منـــاجـــاتهـــایے اســـت کہ
⇦اگـــر انســـان دنبـــالـــش بـــرود۔۔
⇦و فکـــر در او بکـــنـــد
انســـان را بہ یـــک جـــایے مےرســـانـــد.⇨
«امـــامسیـــدروحاللهخـــمینے𔘓»
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
#ماه_شعبان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
امیدورام برای ایتا مشکلی پیش نیاد منم که نتونستم احراز هویت بزنم برا کانال
دیگه بدتر
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم☔️ ☔️قسمت ۲ ☔️یک روز شوم صبح ها که از خواب بیدار می شدم ... مادرم تازه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم☔️ ☔️قسمت ۲ ☔️یک روز شوم صبح ها که از خواب بیدار می شدم ... مادرم تازه
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم☔️
☔️قسمت ۳
☔️خداحافظ بچه ها
نفهمیدم چطوری خودم رو به بیمارستان رسوندم ...
.
قفل در شل شده بود ... چند بار به مادرم گفته بودم اما اون هیچ وقت اهمیت نمی داد ... .
.
بچه ها در رو باز کرده بودن و از خونه اومده بودن بیرون ...
نمی دونم کجا می خواستن برن ... توی راه یه ماشین با سرعت اونها رو زیر گرفته بود ...
ناتالی درجا کشته شده بود ...
زمان زیادی طول کشیده بود تا کسی با اورژانس تماس بگیره ...
آدلر هم دیر به بیمارستان رسیده بود ...
.
بچه هایی که بدون سرپرست مونده بودن ... هیچ کس مسئولیت اونها رو قبول نکرده بود ... .
.
زمانی که من رسیدم،
قلب آدلر هم تازه از کار ایستاده بود ... داشتن دستگاه ها رو ازش جدا می کردن ...
.
نمی تونستم چیزی رو که می دیدم باور کنم ...
شوکه و مبهوت فقط از پشت شیشه به آدلر نگاه می کردم ... حس می کردم من قاتل اونهام ... باید خودم در رو درست می کردم ...
نباید تنهاشون می گذاشتم ... نباید ... .
.
مغزم هنگ کرده بود ...
می خواستم برم داخل اتاق اما دکترها مانعم شدن ...
داد می زدم و اونها رو هل می دادم ... سعی می کردم خودم رو از دست شون بیرون بکشم ... تمام بدنم می لرزید ... شقیقه هام می سوخت و بدنم مثل مرده ها یخ کرده بود ...
التماس می کردم ولم کنن اما فایده ای نداشت ... .
.
خدمات اجتماعی تازه رسیده بود ... توی گزارش پزشک ها به مامورین خدمات اجتماعی شنیدم که آدلر بیش از 45 دقیقه کنار خیابون افتاده بوده ...
غرق خون ... تنها ... .
ادامه دارد....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم☔️ ☔️قسمت ۳ ☔️خداحافظ بچه ها نفهمیدم چطوری خودم رو به بیمارستان رسوندم
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۴
☔️خشونت از نوع درجه
تمام وجودم آتش گرفته بود ...
برگشتم خونه ...
دیدم مادرم، تازه گیج و خمار داشت از جاش بلند می شد ...
اصلا نفهمیده بود بچه هاش از خونه رفتن بیرون ... اصلا نفهمیده بود بچه های کوچیکش غرق خون، توی تنهایی جون دادن و مردن ... .
.
زجر تمام این سال ها اومد سراغم ... پریدم سرش ...
با مشت و لگد می زدمش ... بهش فحش می دادم و می زدمش ...
وقتی خدمات اجتماعی رسید، هر دومون زخمی و خونی بودیم ... .
.
بچه ها رو دفن کردن ...
اجازه ندادن اونها رو برای آخرین بار ببینم ...
توی مصاحبه خدمات اجتماعی، روان شناس ازم مدام سوال می کرد ... دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم ...
تظاهر می کرد که من و دیلمون، برادر دیگه ام، براش مهم هستیم اما هیچ حسی توی رفتارش نبود ... .
.
فقط به یه سوالش جواب دادم ...
الان که به زدن مادرت فکر می کنی چه حس و فکری بهت دست میده؟ ... فکر می کنی کار درستی کردی؟ ...
.
درست؟ ...
باورم نمی شد همچین سوالی از من می کرد ... محکم توی چشم هاش زل زدم و گفتم ...
فقط به یه چیز فکر می کنم ...
دفعه بعد اگر خواستم با یه هیکل بزرگ تر درگیر بشم؛ هرگز دست خالی نرم جلو ... .
.
من و دیلمون رو از هم جدا کردن و هر کدوم رو به یه پرورشگاه فرستادن و من دیگه هرگز پیداش نکردم ...
.
بعد از تحویل به پرورشگاه، اولین لحظه ای که من و مسئول پرورشگاه با هم تنها شدیم ...
یقه ام رو گرفت و منو محکم گذاشت کنار دیوار ... با حالت خاصی توی چشم هام نگاه کرد و گفت ...
_توی پرونده ات نوشتن خشونت از نوع درجه B.... توی پرورشگاه من پات رو کج بزاری یا خلاف خواسته من کاری انجام بدی ؛ جهنمی رو تجربه می کنی که تا حالا تجربه نکرده باشی ... .
.
من یه بار توی جهنم زندگی کرده بودم ... قصد نداشتم برای دومین بار تجربه اش کنم ...
این قانون جدید زندگی من بود ...
به خودت اعتماد کن و خودباوری داشته باش چون چیزی به اسم عدالت و انسانیت وجود نداره ...
اینجا یه جنگل بزرگه ... برای زنده موندن باید قوی ترین درنده باشی ... .
.
از پرورشگاه فرار کردم ...
من ... یه نوجوان 13ساله ... تنها ... وسط جنگلی از دزدها،🔥 قاتل ها،🔥 قاچاقچی ها🔥 و فاحشه ها🔥 ...
ادامه دارد....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2