داروخانه معنوی
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
امشَـــب شـــب میـــلاد حُسیـــنﷺ أســـت
⇠⇠«حُسیـــنﷺ𔘓»
أنــدر هـــمہ جـــا یـــاد حُسیـــن ﷺأســــت
⇠⇠ «حُسیـــنﷺ𔘓»
خــوٰانـــنــْـد همہ نــٰـادعلّـــے،
⇦لیـــک عـلّـےﷺ
امشـــب بہ لـــبش نـــام حُسیـــنﷺ أســـت
⇠⇠«حُـسیـــنﷺ𔘓»
#میلاد_امام_حسین
#امامحسینجان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
Najm Al SaghebNajm Al Sagheb - Zekre Jahani.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
•ذکـــرجهانے💖'
#میلاد_امام_حسین علیه السلام مبارکباد🌸🌱
#ماه_شعبان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
sinavaa.comNegare-Eshgh128.mp3
زمان:
حجم:
4.4M
💌نگار عشق🎙
#میلاد_امام_حسین مبارکباد🌸🌱
#اعیاد_شعبانیه مبارک
#مولودی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - شاه اومد - حسین طاهری.mp3
زمان:
حجم:
7.5M
شاه اومد
به شب تیره بگید ماه اومد
نصر من الله اومد
پسر علی ولی الله اومد
#مولودی
#حسین_طاهری🎙
#میلاد_امام_حسین(ع)🌺
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
ميـــلٰاد گُـــل رســـول و زهـراۜ و عـــلّےســـت
... زيـــرا کہ جهـــٰان ،
⇇خُجـــستہ زيـــن نـــور جـــلّےســـت...
«مـــا را دگـر أز روز جـــزا بيــمـے نيـــست»
چون بـــر دل مــٰـا عشـــق ⇩⇩⇩
⇦«حُسيـــن بـــن عـــلّےﷺ𔘓» أســـت⇨
#میلاد_امام_حسین
#میلاد_باسعادٺ_امام_حسین_ع
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - سر میذارم رو خاک قدمهاش - کریمی.mp3
زمان:
حجم:
6.2M
فطرس که نوشته شده،
یا حسین رو پراش
پیغام منو میبره،
تا به کرببلاش
#سرود🔉
#محمود_کریمی🎙
#میلاد_امام_حسین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - ای جان جانانم - موذن زاده.mp3
زمان:
حجم:
5.8M
ای جان جانانم
شرح شب تارم
شاه شهیدانم
شاهکار حاج سلیم موذن زاده #میلاد_امام_حسین علیهالسلام
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۴ ☔️خشونت از نوع درجه تمام وجودم آتش گرفته بود ... برگشتم خ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۴ ☔️خشونت از نوع درجه تمام وجودم آتش گرفته بود ... برگشتم خ
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۵
☔️زندگی در خیابان
شب رفتم خونه ...
یه سری از وسایلم رو برداشتم و زدم بیرون ..
شب ها زیر پل یا گوشه خیابون می خوابیدم ...
دیگه نمی تونستم سر کار پاره وقتم برم ... می ترسیدم فرارم رو از پرورشگاه به پلیس گزارش کرده باشن ...
اوایل ترس و وحشت زیادی داشتم ... شب ها با هر تکانی از خواب می پریدم ...
توی سطل های آشغال دنبال غذا و چیزهای دیگه می گشتم ...
تا اینکه دیگه خسته شدم ... زندگی خیلی بهم سخت می گذشت ... .
.
با چند تا بچه خیابون خواب دیگه مثل خودم آشنا شدم و رفتیم دزدی ... اوایل چیز دندون گیری نصیب مون نمی شد ...
ترس و استرس وحشتناکی داشت ... دفعات اول، تمام بدنم به رعشه می افتاد و تکرر ادرار می گرفتم ...
کم کم حرفه ای شدیم ... با نقشه دزدی می کردیم ... یه باند تشکیل دادیم و دست به دزدی های بزرگ تر و حساب شده تر می زدیم ...
تا اینکه یه روز «کین» پیشنهاد خرید اسلحه داد و کار توی بالای شهر رو داد ... .
.
من از دزدی مسلحانه خوشم نمی اومد ... کارهای بزرگ پای پلیس رو وسط می کشید ...
توی محله های ما به ندرت پلیس می دیدی ... اگر سراغ قاچاقچی ها هم نمی رفتی امنیتش بیشتر بود ...
اما اونجا با اولین صدایی پلیس می ریخت سرت و اصلا مهم نبود چند سالته ... .
.
بین بچه ها دو دستگی شد ...
یه عده طرف منو گرفتن ولی بیشتری رفتن سمت «کین» ... حرف حالی شون نبود ...
در هر صورت از هم جدا شدیم ... قرار شد هر کس راه خودش رو بره ...
ادامه دارد....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۵ ☔️زندگی در خیابان شب رفتم خونه ... یه سری از وسایلم رو برد
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۶
☔️ این تازه اولش بود
یه سال دیگه هم همین طور گذشت ... کم کم صدای بچه ها در اومد ...
اونها هم می خواستن مثل کین برن سراغ دزدی مسلحانه،
یه عده هم می خواستن برن سراغ
پخش مواد ... از دزدی های پایین شهر چیز خاصی در نمی اومد ... .
.
برادر «جاستین» توی یکی از باندهای مواد بود ...
پول خوبی می دادن ... قرار شد واسطه دبیرستان ها بشیم ...
پلیس کمتر به رفت و آمد یه نوجوون بین بچه های دبیرستانی شک می کرد ... .
.
همون روز اول به همه مون چند دست لباس جدید و مرتب دادن ...
و من بعد از چند سال، بالاخره جایی برای خوابیدن پیدا کرده بودم ... جایی که نه سرد بود نه گرم ... اما حداقل توی روزهای بارونی خیس نمی شدم ... .
.
اوایل خیلی خوشم اومده بود اما فشار روانی روز به روز روم بیشتر می شد ... کم کم خودم هم کشیده شدم
سر مواد ... .
.
بیشترین فروش بین بچه ها مال من بود ... خیلی از کارم راضی بودن ...
قرار شد برم قاطی بالاتری ها ... روز اول که پام رو گذاشتم اونجا وحشت همه وجودم رو پر کرد ...
یه مشت آشغال هیکل درشت که همه بدن شون خالکوبی بود و تنها دمخورشون مواد، مشروب و فاحشه ها بودن ...
اما تازه این اولش بود ... .
.
رئیس باند تصمیم گرفت منطقه اش رو گسترش بده ... گروه ها با هم درگیر شدن ...
بی خیال و توجه به مردم ... اوایل آروم تر بود ... ریختن توی یکی از خونه های ما و همه رو به گلوله بستن ...
بچه های گروه ما هم باهاشون درگیر شدن ...
درگیری به یه جنگ خیابونی تمام عیار تبدیل شده بود ...
منم به خاطر دست فرمونم، راننده بودم ...
ادامه دارد....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2