داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀علامه حلی(۴) علامه حلی در ابتدای کودکی با راهنمایی های پدرش برای فراگیری قرآن مجید به
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀علامه حلی(۴) علامه حلی در ابتدای کودکی با راهنمایی های پدرش برای فراگیری قرآن مجید به
#احسن_القصص
🍀علامه حلی(۵)
#علامه_حلی خیلی زود توانست اکثر علوم دوران خودش را فرا بگیرد و از نظر فضل و دانش آوازه اش در شهر حله و سایر شهرها پیچید؛ به طوری که در مجالس درس از او به نیکی یاد می کردند و او را «علامه» می خواندند. علامه حلی در شهر حله حوزه درس تشکیل داد و به علاقه مندان علم و دانش آموزش می داد.
از جمله مهم ترین ویژگی های اخلاقی علّامه، خلوص، تقوا، تواضع، حلم و بردباری او است. علامه اهل کار، تلاش، زهد و سخاوت بود. نقل شده است که او آبادى هاى بسیارى را که متعلق به کسی نبوده، با مال خویش احیاء کرده، قناتها و چشمه هایش را خودش حفر نموده و بسیارى از آنها را در زمان حیات خویش وقف کرده است.
ادامه دارد...
#شرح_حال_اولیاء_خدا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۰۲ 🔹واقع نگری در مسائل سیاسی(سیاسی) 🎇🎇#حکمت۲۰۲ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : وَ قَدْ قَا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۲۰۲ 🔹واقع نگری در مسائل سیاسی(سیاسی) 🎇🎇#حکمت۲۰۲ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : وَ قَدْ قَا
حکمت ۲۰۳
یاد مرگ و پرهیزکاری(اخلاقی)
🎇🎇#حکمت۲۰۳ 🎇🎇🎇
✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِنْ قُلْتُمْ سَمِعَ وَ إِنْ أَضْمَرْتُمْ عَلِمَ وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ الَّذِي إِنْ هَرَبْتُمْ مِنْهُ أَدْرَكَكُمْ وَ إِنْ أَقَمْتُمْ أَخَذَكُمْ وَ إِنْ نَسِيتُمُوهُ ذَكَرَكُم
✅ْو درود خدا بر او فرمود: اي مردم! از خدايي بترسيد كه اگر سخني گوييد مي شنود، و اگر پنهان داريد مي داند، و براي مرگي آماده باشيد، كه اگر از آن فرار كنيد شما را مي يابد، و اگر بر جاي خود بمانيد شما را مي گيرد، و اگر فراموشش كنيد شما را از ياد نبرد.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
آخـــونـــدمُـــلاعـــلّے همـــدانے:
⇩⇩⇩⇩⇩⇩
⇦بهتـــریـــن هـــدیہ بـــرای،
« امـــام زمـــان ﷺ𔘓»
⇇ تـــلاوت قـــرآن اســـت. ➩
#امامزمان
#سخن_بزرگان
#کلام_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
تـــو حـــدیث شـــریـــف کـــســـاء،
خـــدا بہ فـــرشـــتہ هـــا گـــفت:
هـــر چہ آفـــریـــدم بہ عشـــق ایـــنـــان بـــود!
فـــاطـــمهۜ
⇠پـــدرِ فـــاطـــمهۜ
⇠شـــوهـــرِ فـــاطـــمهۜ
⇠و پـــســـرانِ فـــاطـــمهۜ !
حالا کـــدوم دیـــن و تفـــکـــر و مکـــتبے ،
⇦ جـــز اســـلام؛
یـــک زن، یـــک دختـــر،
یـــک همـــسر و یـــک مـــادر رو
محـــور و ستـــون زنـــدگے میـــدونہ؟!!!
و تـــا ایـــن حـــد مقـــامـــش رو
والا معـــرفے میـــکـــنہ ؟!⇉
#تلنگر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
سلام عزیزانم
همینجا از همه کسایکه محبت میکنند و پیام میفرستن و ابراز رضایت میکنند از کانال و قلب ما را با دعاهای خیرشون شاد میکنند ممنونیم
اجرتون با مهدی فاطمه سلام الله علیها🌹
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۱۲ ☔️ من و حنیف صبح که بیدار شدم سرم درد می کرد و گیج بود .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۱۲ ☔️ من و حنیف صبح که بیدار شدم سرم درد می کرد و گیج بود .
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۱۳
☔️ چطور تشکر کنم؟
اون روز من و حنیف رو با هم صدا کردن ... ملاقاتی داشتیم ...
ملاقاتی داشتن حنیف چیز جدیدی نبود ... اما من؟ ...
من کسی رو نداشتم که بیاد ملاقاتم ... در واقع توی 8 سال گذشته هم کسی برای ملاقاتم نیومده بود ... تا سالن ملاقات فقط به این فکر می کردم که کی ممکنه باشه؟ ... .
برای اولین بار وارد سالن ملاقات شدم ... میز و صندلی های منظم با فاصله از هم چیده شده بودن و پای هر میز یه نگهبان ایستاده بود ...
شماره میز من و حنیف با هم یکی بود ... خیلی تعجب کردم ... .
همسرش بود ... با دیدن ما از جاش بلند شد و با محبت بهش سلام کرد ...
حنیف، من رو به همسرش معرفی کرد ... اون هم با حالت خاصی گفت:
_پس شما استنلی هستید؟ حنیف خیلی از شما برام تعریف کرده بود ولی اصلا فکر نمی کردم اینقدر جوان باشید ...
اینو که گفت ناخودآگاه و سریع گفتم:
_25 سالمه ...
از حالت من خنده اش گرفت ... دست کرد توی یه پاکت و یه تی شرت رو گذاشت جلوی من ... .
_واقعا معذرت می خوام ... من بسته بندیش کرده بودم اما اینجا بازش کردن ... خیلی دلم می خواست دوست شوهرم رو ببینم و ازش تشکر کنم که حنیف اینجا تنها نیست ... امیدوارم اندازه تون باشه ... .
اون پشت سر هم و با وجد خاصی صحبت می کرد ...
من خشکم زده بود ... نمی تونستم چشم از اون تی شرت بردارم ...
اولین بار بود که کسی به من هدیه می داد ...
اصلا نمی دونستم چی باید بگم یا چطور باید تشکر کنم ... .
توی فیلم ها دیده بودم وقتی کسی هدیه می گرفت ...
اگر شخص مقابل خانم بود، اونو بغل می کرد و تشکر می کرد ... و اگر مرد بود، بستگی به نزدیکی رابطه شون داشت ... .
مثل فنر از جا پریدم ...
یه قدم که رفتم جلو تازه حواسم جمع شد اونها مسلمانن ... رفتم سمت حنیف و همین طور که نشسته بود بغلش کردم و زدم روی شونه اش ... .
بغض چنان مسیر گلوم رو پر کرده بود که نمی تونستم حرفی بزنم ...
نگهبان هم با حالت خاصی زل زده بود توی چشمم ...
ادامه دارد....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2