eitaa logo
داروخانه معنوی
8.6هزار دنبال‌کننده
11.5هزار عکس
5.9هزار ویدیو
233 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔵 مسلمانِ شناسنامه‌ای نباشیم که از مقصد می‌مانیم! ☘ من در مقابل جمعی قرار گرفتم که همه در لجنزاری متعفن گرفتار عذاب بودند! نکته‌ای که مشاهده کردم این بود که این عذاب‌ها خود ساخته بود، یعنی کسی آنها را عذاب نمی‌کرد بلکه خودشان این وضعیت را برای خود ایجاد کرده بودند! من با یک نگاه به این جمع مطالب زیادی را فهمیدم که لازم نبود کسی برایم توضیح دهد. ☘ بیشترین این افراد مسلمانانِ شناسنامه‌ای بودند. سهل انگاری در واجبات مانند نماز بسیاری از آنان را گرفتار کرده بود. باید بگویم برخی افراد فراموش می‌کنند که بی‌نمازی در ردیف کفر است. نماز توشه آدمی برای رسیدن به بهشت است و مسیر رسیدن به بهشت برزخی را هموار می‌کند. وقتی نماز مشکل داشته باشد انسان از مقصد می‌ماند مانند کسی که وسیله‌ای برای رسیدن به مقصد ندارد و... 📕نسیمی از ملکوت. آیات الهی در تجربه های نزدیک به مرگ. اثر گروه شهید هادی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
چه عملی ما را نجات میدهد ۳۷_1_1.mp3
زمان: حجم: 10.1M
نجات دهنده 🌾قسمت [سی وهفتم] 🍃🌸در همه کارها جدی باشیم حاجیه خانم رستمی فر «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀علامه حلی(۵) #علامه_حلی خیلی زود توانست اکثر علوم دوران خودش را فرا بگیرد و از نظر فضل
🍀علامه حلی(۶) کرامات علامه حلی ( ملاقات با امام زمان (عج) ) یکی از کرامات مرحوم علّامه حلی، تشرفی است که به محضر امام عصر (علیه السلام) داشته است. نقل شده است که شب جمعه که فرا می رسید، بوی تربت مقدس ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) و عشق زیارت حضرتش، علامه را بی تاب می کرد و از حله به کربلا می کشاند؛ از این رو هر هفته روزهای پنجشنبه به زیارت مولا و آقایش می شتافت. در یکی از هفته ها که به تنهایی در حال حرکت بود، شخصی همراه وی به راه افتاد و با یکدیگر مشغول صحبت شدند. در ضمن صحبت برای علامه معلوم شد که این شخص مرد فاضلی است و تبحر خاصی در علوم دارد؛ از این نظر مشکلاتی را که در علوم مختلف برایش پیش آمده بود، از ایشان پرسید و او به همه آنها پاسخ گفت. تا این که بحث در یک مسئله فقهی واقع شد و آن شخص فتوایی داد که علامه منکر آن شد و گفت: دلیل و حدیثی بر طبق این فتوا نداریم! آن شخص گفت: شیخ طوسی در کتاب تهذیب، در فلان صفحه و سطر، حدیثی را در این باره ذکر کرده است! ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۰۳ یاد مرگ و پرهیزکاری(اخلاقی) 🎇🎇#حکمت۲۰۳ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : أَيُّهَا النَّا
حکمت ۲۰۴ بی توجهی به سپاسگزاری مردم(اخلاقی،اجتماعی 🎇🎇 🎇🎇🎇 🌸- وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَا يُزَهِّدَنَّكَ فِي الْمَعْرُوفِ مَنْ لَا يَشْكُرُهُ لَكَ فَقَدْ يَشْكُرُكَ عَلَيْهِ مَنْ لَا يَسْتَمْتِعُ بِشَيْءٍ مِنْهُ وَ قَدْ تُدْرِكُ مِنْ شُكْرِ الشَّاكِرِ أَكْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْكَافِرُ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ ✅و درود خدا بر او فرمود: ناسپاسي مردم تو را از كار نيكو باز ندارد، زيرا هستند كساني، بي آنكه از تو سودي برند تو را مي ستايند، چه بسا ستايش اندك آنان براي تو سودمندتر از ناسپاسي ناسپاسان باشد. و خداوند نيكوكاران را دوست دارد. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
☔️ زیبای ☔️ ☔️قسمت ۱۵ ☔️در برابر گذشته با مشت زدم توی صورتش ... . آره. هم زبر و زرنگ تر شدم، هم قد کشیدم ... هم چیزهایی رو تجربه کردم که فکرش رو هم نمی کردم ... توی این مدت شماها کدوم گوری بودید؟ .... خم شدم از روی زمین، ساکم رو برداشتم و راه افتادم ... از پشت سر صدام زد ... _تو کجا رو داری که بری؟ ... هر وقت عقل برگشت توی سرت برگرد پیش خودمون ... بین ما همیشه واسه تو جا هست ... اینو گفت. سوار ماشینش شد و رفت ... . رفتم متل ... دست کردم توی ساکم دیدم یه بسته پول با دو تا جمله روی یه تکه کاغذ توشه ... این پول ها از راه حلال و کار درسته استنلی.👈 خرج خلاف و موادش نکن ....👉 گریه ام گرفت ... دستخط حنیف بود ... به دیوار تکیه دادم و با صدای بلند گریه کردم ... فردا زدم بیرون دنبال کار ... هر جا می رفتم کسی حاضر نمی شد بهم کار بده ... بعد از کلی گشتن بالاخره توی یه رستوران به عنوان یه گارسن، یه کار نیمه وقت پیدا کردم ... رستوران کوچیکی بود و حقوقش خیلی کم بود ... . یه اتاق هم اجاره کردم ... هفته ای 35 دلار ... به هر سختی و جون کندنی بود داشتم زندگیم رو می کردم که سر و کله چند تا از بچه های قدیم پیدا شد ... صاحب رستوران وقتی فهمید قبلا عضو یه باند قاچاق بودم و زندان رفتم ... با ترس عجیبی بهم زل زده بود ... یه کم که نگاهش کردم منظورش رو فهمیدم ... . جز باقی مونده پول های حنیف، پس اندازی نداشتم ... بیشتر اونها هم پای دو هفته آخر اجاره خونه رفت ... بعد از چند وقت گشتن توی خیابون، رفتم سراغ «ویل» ... پیدا کردن شون سخت نبود ... تا چشمش به من افتاد، پرید بغلم کرد و گفت ... _مرد من، می دونستم بالاخره برمی گردی پیش ما ... اینجا خونه توئه. ما هم خانواده ات .... ادامه دارد... 📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۱۵ ☔️در برابر گذشته با مشت زدم توی صورتش ... . آره. هم زبر
☔️ زیبای ☔️ ☔️قسمت ۱۶ ☔️ سال نحس یه مهمونی کوچیک ترتیب داد ... بساط مواد 🔥و شراب🔥 و ... . گفت: _وقتی می رفتی بچه بودی، حالا دیگه مرد شدی ... حال کن، امشب شب توئه ... . حس می کردم دارم خیانت می کنم ... به کی؟ نمی دونستم ... مهمونی شون که پا گرفت با یه بطری آبجو رفتم توی حیاط پشتی ... دیگه آدم اون فضاها نبودم ... _یکی از اون دخترها دنبالم اومد ... یه مرد جوون، این موقع شب، تنها ... اینو گفت و با خنده خاصی اومد طرفم ... _دختر جذابی بود اما یه لحظه یاد مادرم افتادم ... خودم رو کشیدم کنار و گفتم: من پولی ندارم بهت بدم ... . _کی حرف پول زد؟ ... امشب مهمون یکی دیگه ای ...  دوباره اومد سمتم ... برای چند لحظه بدجور دلم لرزید ... هلش دادم عقب و گفتم: _پس برو سراغ همون ... و از مهمونی زدم بیرون ... . تا صبح توی خیابون ها راه می رفتم ... هنوز با خودم کنار نیومده بودم ... وقتی برگشتم، ویل بهم تیکه انداخت ... _تو بعد از 9 سال برگشتی که زندگی کنی، حال کنی ... ولی ول می کنی میری. نکنه از اون مدلشی و ... . حوصله اش رو نداشتم ... _عشق و حال، مال خودت ... من واسه کار اینجام ... پولم رو که گرفتم فکر می کنم باهاش چه کار کنم ... . با حالت خاصی سر تکون داد و زد روی شونه ام ... و دوباره کار من اونجا 🔥شروع شد ... . با شروع کار، دوباره کابوس ها و فشارهای قدیم برگشت ... زود عصبی می شدم و کنترلم رو از دست می دادم ... شراب 🔥و سیگار🔥 ... کم کم بساط مواد 🔥هم دوباره باز شد ... حالا دیگه یه اسلحه هم همیشه سر کمرم بود ... هر چی جلوتر میومدم خراب تر می شد ... ترس، وحشت، اضطراب ... زیاد با بقیه قاطی نمی شدم ... توی درگیری ها شرکت نمی کردم اما روز به روز بیشتر غرق می شدم ... کل 365 روز یک سال ... سال نحس ... ادامه دارد... 📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا