داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀علامه حلی(۶) کرامات علامه حلی ( ملاقات با امام زمان (عج) ) یکی از کرامات مرحوم علّامه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#احسن_القصص 🍀علامه حلی(۶) کرامات علامه حلی ( ملاقات با امام زمان (عج) ) یکی از کرامات مرحوم علّامه
#احسن_القصص
🍀علامه حلی(۷)
علامه در حیرت شد که راستی این شخص کیست؟! از او پرسید آیا در این زمان که غیبت کبری است، می توان حضرت صاحب الامر (علیه السلام) را دید؟ در این هنگام عصا از دست علامه افتاد و آن شخص خم شد و عصا را از زمین برداشت و در دست علامه گذاشت و فرمود: چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن که دست او در دست تو است؟!
علامه بی اختیار خود را در مقابل پای آن حضرت انداخت و بیهوش شد! وقتی به هوش آمد کسی را ندید.
او پس از بازگشت به حله، به کتاب تهذیب مراجعه کرد و آن حدیث را در همان صفحه و سطر که آن حضرت فرموده بود، پیدا کرد و به خط خود در حاشیه آن نوشت: این حدیثی است که حضرت صاحب الامر (علیه السلام) به آن خبر داد و به آن راهنمایی کرد.یکی از دانشمندان می نویسد: من آن کتاب را دیدم و در حاشیه آن حدیث، خط علامه حلی را نیز مشاهده کردم.
ادامه دارد....
#شرح_حال_اولیاء_خدا
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا
#مناجات_شعبانیه همـــہ اش نـــاز اســـت،
فقـــط کہ نبـــایـــد
بـــا خـــدا از درِ نیـــاز وارد شـــد.
میـــگـــویـــد:
«لَئن اَخذتنے بِذَنبے، اَخذتک بِعفوک»
اگـــر بگـــویے چـــرا گـــنـــاه کـــردی؟
مـــن هـــم میـــگـــویـــم...
تـــو کہ بـــزرگـــتری چـــرا نبخشیـــدی؟!
ایـــن نـــاز کـــردن بـــا خـــداســـت،
بـــرای خـــدا نـــاز کـــنیـــد.
«آیـــت الله جـــوادی آمـــلے𑁍»
#ماه_شعبان
#سخن_بزرگان
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
حکمت ۲۰۴ بی توجهی به سپاسگزاری مردم(اخلاقی،اجتماعی 🎇🎇#حکمت۲۰۴ 🎇🎇🎇 🌸- وَ قَالَ ( عليه السلام ) :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
حکمت ۲۰۴ بی توجهی به سپاسگزاری مردم(اخلاقی،اجتماعی 🎇🎇#حکمت۲۰۴ 🎇🎇🎇 🌸- وَ قَالَ ( عليه السلام ) :
حکمت ۲۰۵
گنجایش نامحدود ظرف علم (علمی)
🎇🎇#حکمت۲۰۵ 🎇🎇🎇
✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : كُلُّ وِعَاءٍ يَضِيقُ بِمَا جُعِلَ فِيهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ يَتَّسِعُ بِهِ
💥و درود خدا بر او فرمود: هر ظرفي با ريختن چيزي در آن پر مي شود جز ظرف دانش كه هر چه در آن جاي دهي، وسعتش بيشتر مي شود.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#داستان_کرامت
واقعا امام رضا(ع)
صدای ما رو میشنوه؟!!...
ماجرای شنیدنی نامه رزمنده
مدافع حرم به امام رضا(ع)
رزمنده ای که حتی یک بار هم
حرم امام رضا (ع) نرفته بود اما
امام رضا نامه شهادت این رزمنده
را امضا کرد..
[حجتالاسلامسیدحسینآقامیری]
#کرامات_امام_رضا
#چهارشنبههایامامرضایی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۱۶ ☔️ سال نحس یه مهمونی کوچیک ترتیب داد ... بساط مواد 🔥و شر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۱۶ ☔️ سال نحس یه مهمونی کوچیک ترتیب داد ... بساط مواد 🔥و شر
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۱۷
☔️ وصیت
داشتم موادها🔥 رو تقسیم می کردم که یکی از بچه ها اومد و با خنده عجیبی صدام کرد ...
_هی استنلی، یه خانم دم در باهات کار داره ...
_ یه خانم؟ کی هست؟ ...
_ هیچی مرد ...
و با خنده های خاصی ادامه داد ...
_نمیدونستم سلیقه ات این مدلیه ....
پله ها رو دو تا یکی از زیر زمین اومدم بالا و رفتم دم در ...
چشمم که بهش افتاد نفسم بند اومد ... زن حنیف بود ...
یه گوشه ایستاده بود ... اولش باور نمی کردم ... .
یه 👑زن محجبه،👑 اون نقطه شهر، برای همه جلب توجه کرده بود ... کم کم حواس ها داشت جمع می شد ...
با عجله رفتم سمتش ... هنوز توی شوک بودم ...
_ شما اینجا چه کار می کنید؟ ... .
چشم هاش قرمز بود ...
دست کرد توی کیفش و یه پاکت در آورد گرفت سمتم ...
بغض سنگینی توی گلوش بود ...
_ آخرین خواسته حنیفه ... خواسته بود اینها رو برسونم به شما ... خیلی گشتم تا پیداتون کردم ...
نفسم به شماره افتاد ... زبونم بند اومده بود ...
آخرین ... خواسته ... ؟ دو هفته قبل از اینکه ... .
بغضش ترکید ...
_میگن رگش رو زده و خودکشی کرده....
حنیف، چنین آدمی نبود ...
گریه نذاشت حرفش رو ادامه بده ...
مغزم داشت می سوخت ...
همه صورتم گر گرفته بود ... چند نفر با فاصله کمی ایستاده بودن و زیر چشمی به زن حنیف نگاه می کردن ...
تعادلم رو از دست دادم و اسلحه رو از سر کمرم کشیدم ...
ادامه دارد...
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️ ☔️قسمت ۱۷ ☔️ وصیت داشتم موادها🔥 رو تقسیم می کردم که یکی از بچه ها
☔️ #رمان زیبای #فرارازجهنم ☔️
☔️قسمت ۱۸
☔️ باور نمیکنم
اسلحه به دست رفتم سمت شون ... داد زدم
_با اون چشم های کثیف تون به کی نگاه می کنید کثافت ها؟ ...
و اسلحه رو آوردم بالا ... نمی فهمیدن چطور فرار می کنن ... .
سوئیچ ماشین رو برداشتم و سرش داد زدم ... سوار شو ...
شوکه شده بود ...
با عصبانیت رفتم سمتش و مانتوش رو گرفتم و کشیدمش سمت ماشین ... در رو باز کردم و دوباره داد زدم:
_ سوار شو ... .
مغزم کار نمی کرد ...
با سرعت توی خیابون ویراژ می دادم ...
آخرین درخواست حنیف ... آخرین درخواست حنیف؟ ...
چند بار اینو زیر لب تکرار کردم ... تمام بدنم می لرزید ... .
با عصبانیت چند تا مشت روی فرمون کوبیدم و دوباره سرش داد زدم ...
_تو عقل داری؟ اصلا می فهمی چی کار می کنی؟ ... اصلا می فهمی کجا اومدی؟ ... فکر کردی همه جای شهر عین همه که سرت رو انداختی پایین؟ ... .
پشت سر هم سرش داد می زدم ولی اون فقط با چشم های سرخ، آروم نگاهم می کرد ...
دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم ... فکر مرگ حنیف راحتم نمیذاشت ... کشیدم کنار و زدم روی ترمز ... .
چند دقیقه که گذشت خیلی آروم گفت ...
_من نمی دونستم اونجا کجاست ... اما شما واقعا #دوست حنیفی؟ ... شما چرا اونجا زندگی می کنی؟ ...
گریه ام گرفته بود ...
نمی خواستم جلوی یه زن گریه کنم ... استارت زدم و راه افتادم ...
توی همون حال گفتم از بدبختی، چون هیچ چاره دیگه ای نداشتم ... .
رسوندمش در خونه ...
وقتی پیاده می شد ازم تشکر کرد و گفت:
_اگر واقعا نمی خوای، برات دعا می کنم ... .
دعا؟ ... اگر به دعا بود، الان حنیف زنده بود ...
اینو تو دلم گفتم و راه افتادم ...
ادامه دارد....
📚 نویسنده_شهید_مدافع_حرم_طاها_ایمانی
#کپی_فقط_با_ذکر_نام_نویسنده
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
کتاب صوتی شناخت #سفیانی قسمت ۱ سخنران: استاد عبادی ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Man
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا