eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
دعا برای سلامتی حضرت آقا و رزمندگان اسلام فراموش نشه
توضیح و تحلیل ایمان اکبرآبادی-12.mp3
زمان: حجم: 6.4M
🔴 توصیه‌های معنوی زمان جنگ 🎙 •• «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
توضیح و تحلیل ایمان اکبرآبادی-13.mp3
زمان: حجم: 9.4M
🔴 هشدار و اخطار به ضد انقلاب های منتظر... 🎙 •• «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
توضیح و تحلیل ایمان اکبرآبادی-20.mp3
زمان: حجم: 5.4M
🔴 کشتن دختران دانش آموز میناب قربانی برای خشنودی شیاطین 🎙 •• «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😔 دارید نبینید ✋ شده دانش آموز! ♦️مرد مینابی: مدعیان آزادی به دستِ قطع‌شدۀ این کودک نگاه کنند! این دست اثبات جنایتکاریِ آمریکا و اسرائیل است
داروخانه معنوی
😔 #ناراحتی_قلبی‌ دارید نبینید ✋#دست_قطع شده دانش آموز! ♦️مرد مینابی: مدعیان آزادی به دستِ قطع‌شدۀ
این ویدیو را بکوبید تو صورت احمقهایی که میگن آمریکا و اسرائیل فقط نظامیا را میزنن
لعنت ابدی خدا بر آمریکا و اسرائیل و هر کس که طرفدارشونه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢خاطره بســیار جالــب آیت الله گنــجی از دستور العمل آیت‌ الله بهاء الدینی (ره): آیت الله بهاء الدینی (ره) فرمودند: مادرم حضرت زهــرا (س) بــه من فرمــوده‌اند به مردم بگویید که حدیـث کــســاء بخــوانــند. خــلبان عراقی گفــت: وقتــی بــه آن شـــهر رسـیـدم بجای خانه، هــمه جــا را دریــاچـه دیـدم!😳 به نیت تعجیل در فرج امام‌زمان (عج) حفظ و سلامتــی رهـبــری و خـودتـــون، پیروزی جبهه حــق و نــابودی آمریــکا و اسرائیل «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۸ 🍃از زبان مینا🍃 فکر کنم خونشون تیغ پ
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۹ 🍃از زبان مینا🍃 از دست گیر دادنهای الکی بابا و مامانم خسته شده بودم... همش بهم میگفتن اینو بپوش... با این بگرد..با این نگرد... و همیشه محدودم میکردن. هیچوقت نمیزاشتن مانتو و شالهای رنگی بخرم و با اینکه چادر هم میزاشتم همیشه بهم میگفتن تیره و ساده بپوش.. یه روز با دوستام از کلاس بر میگشتم که یکی از دوستام گفت: -مینا میای راهیان نور بریم -راهیان نور؟! نه...بریم چیکار کنیم اخه -بریم همه فاله هم تماشا -اخه بریم لای خاک و خل چیکار کنیم اخه...جای دیدنی هم که نداره -خب مگه خانواده تو میزارن سفر تفریحی بیای؟! -نه -خب دیگه...همین -خب دیگه چیه؟!منظورت چیه؟! -به راهیان نور میریم ولی خوش میگذرونیم...دیگه این سفر تفریحی نیست که گیر بدن -راست میگیا....تازه ببینن یه جا رفتیم اومدیم شاید جاهای دیگه هم اجازه بدن -اره...پس میای دیگه -اره...پس برم خونه حرف بزنم ببینم چی میگن . رفتم خونه و منتظر بودم سر شام حرفو بزنم. اخه تو خونه ما فقط سر شام و ناهار فرصت دور هم نشستن و حرف زدن بود. میدونستم سخت قبول میکنن ولی باید میگفتم. سر سفره نشستم و اروم با غذام بازی بازی کردم. مامانم فهمید -چیه مینا؟!چیزی شده -نه مامان چیز خاصی نیست -خب پس چرا غذا نمیخوری؟! -میخواستم یه چیزی بگم -چی؟! -با بچه ها میخوایم بریم اردو تا اینو گفتم بابا که کل مدت سرش تو بشقابش بود با همون ارامش همیشگیش سرشو بالا اورد و چند نخ سبزی برداشت و گفت _ لازم نکرده حالا دم کنکوری هوس اردو رفتن کنی...اونم معلوم نیست با کیا... حتما هم مختلطه هر وقت شوهر کردی با شوهرت برو... -نه بابا جان...راهیان نور میخوایم بریم... بابا در حالی که داشت یه لیوان اب برا خودش میریخت گفت سال دیگه دانشجو میشی با دانشگات میری..بچسب به درسات... مامانم هم حرفای بابا رو تایید میکرد. یهو نمیدونم چی شد که اینو گفتم ولی رو کردم به بابا و گفتم... -میخوایم بریم از کمک بگیریم برای کنکور.... . بابا یه نگاه به من کرد و دیگه چیزی نگفت.. فردا صبح مامانم اومد تو اتاقم و گفت: -بابات موافقت کرده . از خوشحالی داشتم بال در میاوردم اخه اولین سفر با دوستام بود . . . 🍃از زبان مجید 🍃 خاله به مامانم زنگ زده بود و گفته بود که مینا میخواد راهیان نور بره. با خودم گفتم منم باید راهیان برم باید مینا بفهمه چقدر شبیه همیم ولی خب کسی رو نداشتم باهام بیاد با الیاس در میون گذاشتم و استقبال کرد.. ولی خب اکثر جاها لیستشون پر شده بود کلی پایگاه رفتیم تا جا خالی پیدا کردیم. 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۹ 🍃از زبان مینا🍃 از دست گیر دادنهای ا
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۱۰ 🍃از زبان مجید🍃 با الیاس در میون گذاشتم و استقبال کرد... ولی خب اکثر جاها لیستشون پر شده بود. کلی پایگاه رفتیم تا یه جا خالی پیدا کردیم... خیلی خوشحال بودم.. میدونستم وقتی مینا بفهمه که علایقمون شبیه همه خیلی خوشحال میشه تا وقتی روز رفتنمون برسه کلی در مورد راهیان نور و یادمان ها تو اینترنت جست و جو کردم... و هرچی بیشتر میخوندم مشتاق تر میشدم که زودتر برم و این جاها رو ببینم . خلاصه روز سفر راهیان رسید و با الیاس رفتیم و خیلی خوب بود ✨توی این سفر کلی متحول شدم و با شهدا آشنا شدم. کلی چیز یاد گرفتم. فهمیدم یعنی چی. دوست داشتم یه روزی مثل اینا باشم نمیدونم چرا اینقدر دل نازک شده بودم... ولی هرجا میرفتم تا در مورد شهدا میشنید اشکم بی اختیار در میومد ✨اینکه چجوری پر پر شدن به خاطر ما. ✨اینکه برادری جنازه برادر رو نگردوند چون میگفت همه ی اینا برادر منن کدومو برگردونم ✨اینکه مادری 30 ساله هر روز در خونشو باز میزاره و تو کوچه میشینه به امید اینکه پسرش بیاد. ✨اینکه چجوری یه عده به اروند وحشی پریدن تا یه عده وحشی نپرن تو کشور ما واقعا خیلی روم تاثیر گذاشته بود. از خودم بدم میومد... از اینکه چقدر بی خودم و چقدر ضعیفم . راستش خیلی دوست داشتم تو این سفر با مینا رو به رو بشم ولی اونا یه روز قبل تر از ما اومده بودن و ما هر یادمانی که میرفتیم اونا روز قبل رفته بودن قسمت نشد ببینمش اما دلم خوش بود جایی رو دارم میبینم که مینا هم دیده و راه رفته . واقعا این سفر عالی ترین سفر زندگیم بود... چون خیلی حس_وحال_معنویش خوب بود و با شهداومنششون اشنا شدم . . 🍃از زبان مینا🍃 خلاصه این سفر شروع شد و با بچه ها رفتیم خیلی احساس خوبی داشتم از اینکه اولین بار بود بدون پدر و مادر یه جایی میرفتم. احساس میکردم یکم ازون فضای سفت و سخت خونه دور شدم. احساس میکردم یکم ازاد شدم و میتونم نفس بکشم. اصلا برام مهم نبود کجا داریم میریم اصلا مهم نبود اونجا چه خبره فقط میخواستم با دوستام باشم. در طی سفر هم زیاد درگیر حرفای راوی و کاروان نبودیم. و ما دوستا همیشه با هم بودیم. بساط بگو و بخندمون جور بود تعجب میکردم چرا یه عده گریه میکنن نمیتونستم بعضی چیزا رو درک کنم . خلاصه این سفر تموم شد و بهمون خیلی خوش گذشت... . این سفر بهترین سفر عمرم بود چون دور_ازخانواده بودم و اولین سفر تنهاییم بود 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2