eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا خُـــدایـــا بهـــره مـــرا در ـــ ایـــن روز أز عطـــاهـــآ ◇◇فَــراوان گـــردان... ◇◇ 🌙 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام عزیزانم نگران این ترورها نباشید انقلاب ما گیر اشخاص نیست ما آقامون که صدمون بود رفتند ولی ایرانمون هنوز ایستاده محکم و مقاوم به قول امام خمینی رحمه الله علیه بکشید ما را بیدارتر خواهیم شد🇮🇷🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔥 روز بیستم از راه می‌رسد... این‌بار خطابم به همان سبُک‌مغزهایی است که عمو ترامپ را برای حمله به ایران دعوت کردند. کمک‌ها دارند تکمیل می‌شود. خیلی زود کار رسید به زدن زیرساخت‌ها. به نفت و برق و گاز؛ امروز عسلویه هم بمباران شد. شماها که آرزوی چریدن بیشتر داشتید، شماهایی که احتمالا سالهاست ترجمه‌‌ی کتاب‌های زرد موفقیت ترامپ را از دستفروش‌های خیابان انقلاب خریده و خوانده‌اید و دروغهای یک دزد شهوتران را باور کرده‌اید. شما که دوست داشتید ملانیا را از نزدیک ببینید و لمس کنید و مجبور نباشید برای مست کردن و ولنگاری به دُبی بروید... راستی دُبی شهر اشباح شده. ساکنان اصلی شهر که چند میلیون هندی و بنگلادشی‌اند از ذلت و بیچارگی شیوخ امارات ذوق زده‌اند، برعکس شما که پیش‌خرید بلیط دبی برای ایام نوروزتان سوخته... اگر عمو ترامپ کمک‌هایش را تکمیل کند، دُبی که هیچ، برای رفتن به آش‌خانه‌ی چالوس باید ۲۴ ساعت در صف بنزین منتظر بمانید و از دستفروش‌ها شمع بخرید برای شب‌های بی‌برقی. اوکراین جلوی چشم شماست. زلنسکی منابع ده‌ها و بلکه صدها سال آينده‌ی کشور ثروتمندش را با کمکهای نسیه‌ی آمریکا تاخت زد تا شهرهای بیشتری را به روسیه نبازد. اگر جمهوری اسلامی برود(که خوابش را هم نمی‌بینید) ترامپ پول کمکهایش را تا صدسال بعد از شما می‌گیرد. پول تک تک بمب‌هایی را که با آنها فرزندان ما را کشته. حتی پول آن دو موشک لعنتی تاماهاوک که ۱۶۰ کودک مینابی رو تکه تکه کرد. شما سبُک‌مغزها باید ساعتها در صف بنزین ۱۰۰هزار تومانی بمانید، اگر بزرگراهی مانده باشد که در آن دور دور کنید. نفت و گازتان بدون تحریم فروش می‌رود و پولش مثل عراق به‌جای آمدن به کشور، اول به خزانه‌داری آمریکا می‌رود تا هزینه‌های کمک‌های آمریکا به مردم عراق از آن کسر شود. حرفهای زیادی داریم برای شما سبُک‌مغزها، اما با آنها که سر در چاه توالت فرنگی رسانه‌های نجس اسرائیلی فرو کرده‌اند چگونه می‌شود سخن گفت؟! هیچ... 💬یامین‌پور «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از امور بارز توصیه شده در دینمون، استمراره استمرار در خواندن نماز استمرار در دعا کردن و صبر استمرار در دینداری و همین استمرار باعث سعادت انسان در دو جهان میشه این شب‌ها هم استمرار باعث پیروزی عزیزمون میشه. کم نیاریم و پای دین و انقلاب وطنمون بمونیم ان‌شاءالله وعده ما میدانهای شهرهامون❤️ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
توسل همگانی ساعت ۲۰
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲۰ . 🍃از زبان مینا🍃 . -خواستگارررر؟؟؟؟
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۲۱ دیگه ادامه ی حرف مامانم رو نشنیدم... سرم داشت گیج میرفت. . رفتم تو اتاقم و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم... نه صبحانه خوردم و نه ناهار... فقط دوست داشتم بخوابم و بیدارشم و ببینم اینا همه یه خواب بوده.. اروم میرفتم زیر پتو و گریه میکردم که صدام بیرون نره و مامان اینا نشنون ای کاش میخوابیدم و دیگه بیدار نمیشدم مامان نگران شد و چند بار اومد تو اتاقم و حالم پرسید ولی گفتم چیزی نیست و خوبم . چند روز وضعیتم همین بود... روزا میخوابیدم و شبا هم تا صبح انواع و اقسام دعاها رو میخوندم و از خدا میخواستم یه جوری بهم بخوره و مینا اصن خوشش نیاد از پسره . میگفتم ای کاش پسره یه مشکلی داشته باشه و ردش کنن . گذشت تا روز چهارشنبه که صبح کلاس داشتم و نرفتم مامان دیگه واقعا نگرانم شده بود.. اومد تو اتاق و پیش تختم نشست... چشامو بستم و رفتم زیر پتو مامانم اروم پتو رو کنار زد و گفت نبینم مجید کوچولوم ناراحت باشه ها...چی شده مجید؟ -هیچی مامان -چرا... یه چیزی شده حتما...به مامانت نمیگی؟ -دوباره رفتم زیر پتو و چیزی نگفتم و صدای پای مامانم رو شنیدم که داشت بیرون میرفت همونجا تصمیمم رو گرفتم... باید میگفتم سرم رو اوردم بیرون و با صدای لرزون به مامانم که دیگه اروم داشت در اتاقم رو میبست گفتم حالا پسره چیکارست؟ چند سالشه؟ -مامانم برگشت و من رو نگاه کرد و گفت: پسره کیه؟ -چیزی نگفتم ولی بغض راه گلومو گرفته بود -آهاااا...خواستگار مینا رو میگی؟ -اروم سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و رفتم زیر پتو تا مامان اشکام رو نبینه -پس حدسم درست بود...مجید کوچولوم عاشق شده تا این حرف مامانم رو شنیدم نتونستم خودم رو کنترل کنم و زار زار زدم زیر گریه مامانم پتو رو کنار زد و بغلم کرد و سرم رو نوازش کرد و گفت : _حالا که چیزی نشده...خواستگار عادیه برای یه دختر تو سن و سال مینا...نگران نباش ولی اینم بدون که دختر مثل مینا زیاده اگرم نشد تو نباید ناراحت بشی -این حرف مامانم یعنی همه چیز تموم شده با همون حالت گریه گفتم مامان تورو خدا یه کاری کن...من مینا رو دوست.. نتونستم بقیش رو بگم . -قربون پسر خجالتیم برم خب عزیزم زودتر میگفتی چرا تو دلت نگه داشتی عزیزم حالا پاشو اشکاتو پاک کن و یه چی بخور برو دانشگاه تا بابات بیاد بعد از ظهر من و بابات بریم خونه ی خاله ببینیم جه خبره. -راست میگی مامان -اره...مگه یه گل پسر بیشتر دارم...کی اصن بهتر از تو پاشو پسرم...پاشو که با گریه چیزی درست نمیشه. 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲۱ دیگه ادامه ی حرف مامانم رو نشنیدم..
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۲۲ _خب عزیزم زودتر میگفتی...چرا تو دلت نگه داشتی عزیزم حالا پاشو اشکاتو پاک یه چیزی بخور برو دانشگاه تا بابات بیاد بعد از ظهر من و بابات بریم خونه ی خاله ببینیم چه خبره... -راست میگی مامان -اره...مگه یه گل پسر بیشتر دارم...کی بهتر از تو پاشو پسرم...پاشو که با گریه چیزی درست نمیشه... . از بچگی هر وقت مامانم قولی میداد میدونستم عملی میشه و با گفتن این حرفش یهو ته دلم قرص شد... لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه ولی تا غروب که کلاسا تموم بشه همه فکرم به این بود که یعنی خاله اینا چی میگن به مامانم حال عجیبی داشتم از یه طرف ناراحت بودم از یه طرف خوشحال از اینکه حرفمو گفتم... احتمال میدادم که قبول میکنن و دیگه کم کم باید فکر محرم شدن و عروسی باشم و تو این رویاها سیر میکردم مطمئن بودم حداقل مینا من رو از یه غریبه بیشتر دوست داره . غروب رفتم خونه و دیدم بابا رو مبل نشسته و داره فوتبال نگاه میکنه... اروم سلام کردم و منتظر جواب نشدم و رفتم تو اتاق... راستش از بابام خجالت میکشیدم . رفتم رو تختم و خدا خدا میکردم مامان بیاد و بگه که چی شده زیر پتو بودم و تند تند صلوات میزدم و دعا میکردم همه چیز ختم بخیر شده باشه صدای باز شدن دستگیره در اتاقم رو شنیدم و فک کردم مامانمه و اروم از زیر پتو نگاه کردم ولی دیدم بابامه که اومد تو و پشت سرش مامانم اومد داشتم سکته میکردم قلبم تند تند میزد از گرمای زیر پتو خیس عرق شده بودم و نفس کشیدن سخت شده بود . بابام اومد کنار تختم نشست و بدون مقدمه شروع کرد: . -مامانت هم محلیمون بود...هم سن و سال تو بودم که حس کردم عاشقش شدم...به خاطر مامانت قید خیلی چیزها رو زدم و رفتم سر کار و سربازی تا بهش برسم.امروز خیلی خوشحال شدم که شنیدم پسرم به فکر ایندشه و مرد شده اما اینو بدون پسرم ازدواج لباس نیست که خوشت نیومد عوضش کنیا کفش نیست که پاتو زد بندازی کنارا صحبت یک عمر زندگیه فکراتو بکن.. . بعد گفتن اینا بابام پاشد و رفت و منم اروم سرم رو اوردم بیرون و با چهره ی مامانم رو به رو شدم که یه لبخند رو لبشه و بهم نگاه میکنه. آروم و با صدای لرزون گفتم: -مامان چی شد؟؟ -آقا رو باش...اینجوری از زیر پتو میخوای زن بگیری ؟ -مامان بگو دیگه قلبم اومد تو دهنم -هیچی...مثل اینکه قضیه با اونا جدیه و حتی حلقه نشون هم خریدن ...خالت گفت چرا زودتر نگفتین به ما.... -یعنی همه چی تمومه؟ -نه...خالت گفت امشب با مینا حرف میزنه و فردا بهم میگه مزه ی دهنش چیه.. بالاخره باید علاقه دو طرفه باشه دیگه 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا