از امور بارز توصیه شده در دینمون، استمراره
استمرار در خواندن نماز
استمرار در دعا کردن و صبر
استمرار در دینداری
و همین استمرار باعث سعادت انسان در دو جهان میشه
این شبها هم استمرار باعث پیروزی #ایران عزیزمون میشه. کم نیاریم و پای دین و انقلاب وطنمون بمونیم انشاءالله
وعده ما میدانهای شهرهامون❤️
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲۰ . 🍃از زبان مینا🍃 . -خواستگارررر؟؟؟؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲۰ . 🍃از زبان مینا🍃 . -خواستگارررر؟؟؟؟
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۲۱
دیگه ادامه ی حرف مامانم رو نشنیدم...
سرم داشت گیج میرفت.
.
رفتم تو اتاقم و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداشتم...
نه صبحانه خوردم و نه ناهار...
فقط دوست داشتم بخوابم و بیدارشم و ببینم اینا همه یه خواب بوده..
اروم میرفتم زیر پتو و گریه میکردم که صدام بیرون نره و مامان اینا نشنون
ای کاش میخوابیدم و دیگه بیدار نمیشدم
مامان نگران شد و چند بار اومد تو اتاقم و حالم پرسید ولی گفتم چیزی نیست و خوبم
.
چند روز وضعیتم همین بود...
روزا میخوابیدم و شبا هم تا صبح انواع و اقسام دعاها رو میخوندم و از خدا میخواستم یه جوری بهم بخوره و مینا اصن خوشش نیاد از پسره
.
میگفتم ای کاش پسره یه مشکلی داشته باشه و ردش کنن
.
گذشت تا روز چهارشنبه که صبح کلاس داشتم و نرفتم
مامان دیگه واقعا نگرانم شده بود..
اومد تو اتاق و پیش تختم نشست...
چشامو بستم و رفتم زیر پتو
مامانم اروم پتو رو کنار زد و گفت نبینم مجید کوچولوم ناراحت باشه ها...چی شده مجید؟
-هیچی مامان
-چرا... یه چیزی شده حتما...به مامانت نمیگی؟
-دوباره رفتم زیر پتو و چیزی نگفتم و صدای پای مامانم رو شنیدم که داشت بیرون میرفت
همونجا تصمیمم رو گرفتم...
باید میگفتم
سرم رو اوردم بیرون و با صدای لرزون به مامانم که دیگه اروم داشت در اتاقم رو میبست گفتم حالا پسره چیکارست؟ چند سالشه؟
-مامانم برگشت و من رو نگاه کرد و گفت: پسره کیه؟
-چیزی نگفتم ولی بغض راه گلومو گرفته بود
-آهاااا...خواستگار مینا رو میگی؟
-اروم سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و رفتم زیر پتو تا مامان اشکام رو نبینه
-پس حدسم درست بود...مجید کوچولوم عاشق شده
تا این حرف مامانم رو شنیدم نتونستم خودم رو کنترل کنم و زار زار زدم زیر گریه
مامانم پتو رو کنار زد و بغلم کرد و سرم رو نوازش کرد و گفت :
_حالا که چیزی نشده...خواستگار عادیه برای یه دختر تو سن و سال مینا...نگران نباش ولی اینم بدون که دختر مثل مینا زیاده اگرم نشد تو نباید ناراحت بشی
-این حرف مامانم یعنی همه چیز تموم شده
با همون حالت گریه گفتم مامان تورو خدا یه کاری کن...من مینا رو دوست..
نتونستم بقیش رو بگم
.
-قربون پسر خجالتیم برم خب عزیزم زودتر میگفتی چرا تو دلت نگه داشتی عزیزم
حالا پاشو اشکاتو پاک کن و یه چی بخور برو دانشگاه تا بابات بیاد بعد از ظهر من و بابات بریم خونه ی خاله ببینیم جه خبره.
-راست میگی مامان
-اره...مگه یه گل پسر بیشتر دارم...کی اصن بهتر از تو پاشو پسرم...پاشو که با گریه چیزی درست نمیشه.
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲۱ دیگه ادامه ی حرف مامانم رو نشنیدم..
✍💞💞✍✍💞💞✍
💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی
💓 #دست_و_پاچلفتی
💓قسمت ۲۲
_خب عزیزم زودتر میگفتی...چرا تو دلت نگه داشتی عزیزم حالا پاشو اشکاتو پاک یه چیزی بخور برو دانشگاه تا بابات بیاد بعد از ظهر من و بابات بریم خونه ی خاله ببینیم چه خبره...
-راست میگی مامان
-اره...مگه یه گل پسر بیشتر دارم...کی بهتر از تو پاشو پسرم...پاشو که با گریه چیزی درست نمیشه...
.
از بچگی هر وقت مامانم قولی میداد میدونستم عملی میشه و با گفتن این حرفش یهو ته دلم قرص شد...
لباس پوشیدم و رفتم دانشگاه ولی تا غروب که کلاسا تموم بشه همه فکرم به این بود که یعنی خاله اینا چی میگن به مامانم
حال عجیبی داشتم
از یه طرف ناراحت بودم از یه طرف خوشحال از اینکه حرفمو گفتم...
احتمال میدادم که قبول میکنن و دیگه کم کم باید فکر محرم شدن و عروسی باشم و تو این رویاها سیر میکردم
مطمئن بودم حداقل مینا من رو از یه غریبه بیشتر دوست داره
.
غروب رفتم خونه و دیدم بابا رو مبل نشسته و داره فوتبال نگاه میکنه...
اروم سلام کردم و منتظر جواب نشدم و رفتم تو اتاق...
راستش از بابام خجالت میکشیدم
.
رفتم رو تختم و خدا خدا میکردم مامان بیاد و بگه که چی شده
زیر پتو بودم و تند تند صلوات میزدم و دعا میکردم همه چیز ختم بخیر شده باشه
صدای باز شدن دستگیره در اتاقم رو شنیدم و فک کردم مامانمه و اروم از زیر پتو نگاه کردم ولی دیدم بابامه که اومد تو و پشت سرش مامانم اومد
داشتم سکته میکردم
قلبم تند تند میزد
از گرمای زیر پتو خیس عرق شده بودم و نفس کشیدن سخت شده بود
.
بابام اومد کنار تختم نشست و بدون مقدمه شروع کرد:
.
-مامانت هم محلیمون بود...هم سن و سال تو بودم که حس کردم عاشقش شدم...به خاطر مامانت قید خیلی چیزها رو زدم و رفتم سر کار و سربازی تا بهش برسم.امروز خیلی خوشحال شدم که شنیدم پسرم به فکر ایندشه و مرد شده اما اینو بدون پسرم ازدواج لباس نیست که خوشت نیومد عوضش کنیا
کفش نیست که پاتو زد بندازی کنارا
صحبت یک عمر زندگیه فکراتو بکن..
.
بعد گفتن اینا بابام پاشد و رفت
و منم اروم سرم رو اوردم بیرون و با چهره ی مامانم رو به رو شدم که یه لبخند رو لبشه و بهم نگاه میکنه.
آروم و با صدای لرزون گفتم:
-مامان چی شد؟؟
-آقا رو باش...اینجوری از زیر پتو میخوای زن بگیری ؟
-مامان بگو دیگه قلبم اومد تو دهنم
-هیچی...مثل اینکه قضیه با اونا جدیه و حتی حلقه نشون هم خریدن ...خالت گفت چرا زودتر نگفتین به ما....
-یعنی همه چی تمومه؟
-نه...خالت گفت امشب با مینا حرف میزنه و فردا بهم میگه مزه ی دهنش چیه.. بالاخره باید علاقه دو طرفه باشه دیگه
💞ادامه دارد...
✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
#نماز_شب 🌙🌔
🔶️ سختی کشیدن برای #نمازشب
شیرین ترین عبادت آن است که با سختی و زحمت همراه باشد؛ چنان که گفته اند: اَفضَلُ الاَعمالِ اَحمَزُها؛ با فضیلت ترین عمل ها، سخت ترین آنهاست.
📚همان، ج۶۷، ص۱۹۰
#نماز_شب_را_به_نیت_ظهور_میخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
هدایت شده از داروخانه معنوی
از جُملہ د؏ــــآهـــــآیے ڪہ؛
﴿شِیـــــخ جَعـــــفر مُجتهد؎﴾(رہ) مُڪرر توصّیہ مےڪَردند :
خوٰاندن ﴿زیـــــآرت ٰال یٰاسیـــــن✿ ﴾
در نُہ⁹ روزهنگام بین الطُلو؏ـــــین بود ڪِہ آثـــــآر ؏ـَــــجیبے دَر پے دٰارد۔۔۔۔♡♡♡
#سخن_بزرگان
#بین_الطلوعین
#زیارت_ال_یس
@Manavi_2