eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
قربانی امروز
قبول باشه از همگی انشا الله سلامتی رهبر عزیز وو سلامتی رزمندگان عزیز و‌ سلامتی مردم عزیزمون و نابودی استکبار جهانی🌹
. 🍀تعجیل در امر فــــــرج و سلامتی و خشنودی ‌ ‌‌‌ آقـــــا امام زمان (عج) 🍀هدیه به روح پاک رهبر شهیدمون😔 🍀هدیـه به شهــدای جنــگ رمـضـان😔 🌱تسلای دل های داغدیده خانواده شهدا 🌱سلامتی و قوت وتوان به رزمندگان اسلام 🌱پیروزی حق علیه باطل هر چی زودتر 🌱سلامتی و طول عمر رهبر معظم انقلاب 🌱سرنگون شدن هر چه زودتر دشمن ‌ ‌‌‌‌‌‌ صهیونیستی(آمریکا و اسرائیل ) 🌱برطرف شدن موانع ظهور 🌱شر دشمن های داخلی و خارجی به خودشون برگرده ختم ۴۰ مرتبه زیارت عاشورا 🌱صوت زیارت عاشورا 🌱 متن زیارت عاشورا ختم ۴۰ مرتبه حدیث کسا 🌱متن حدیث کسا 🌱صوت حدیث کسا برای دسترسی به متن وصوت روی متن آبی رنگ بزنید. لطفا عزیزان هرتعدادی میخونید اعلام کنید درگروه ختم قران https://eitaa.com/joinchat/170918372C42e49e2bdb
داروخانه معنوی
حکمت ۲۴۹ 💥بهترین عملها(اخلاقی،تربیتی) 🎇🎇#حکمت۲۴۹ 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : أَفْضَلُ الْأَع
حکمت ۲۵۰ 💥خدا شناسی در حوادث روزگار(اعتقادی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✨وَ قَالَ ( عليه السلام ) : عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ ✅و درود خدا بر او فرمود: خدا را از سست شدن اراده هاي قوي، گشوده شدن گره هاي دشوار، و درهم شكسته شدن تصميم ها، شناختم. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
این کودک دیشب با تیراندازی ضدانقلاب در تهرانپارس کشته شده! حالا فهمیدی چرا نباید خیابان ها خالی بمونه؟ رفقایی که کم کاری می‌کنید و شب‌ها کف میدان نیستید، والله باید پاسخگو باشیم در درگاه خدا... را رها نکنیم✊🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌ ✍ با حضور در خیابان و حمایت از سربازان در میدان نبرد، توطئه دشمن را خنثی کنیم. امشب ....از هرشب بیشتر و بزرگتر و عظیم‌تر! موشک ‌ها در موج جدید در راهند. وظیفه ما حفظ خیابان است. سربازان را تنها نگذاریم ‌ این جنگ ادامه دارد... «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲۲ _خب عزیزم زودتر میگفتی...چرا تو دلت
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۲۳ . 🍃از زبان مینا🍃 . قرار بود فردا خواستگارا بیان و من نگران و افسرده بودم. نمیدونستم قراره چی بر سر آیندم بیاد حوصله هیچ کس رو نداشتم و فقط با شیوا چت میکردم و براش درد و دل میکردم و گریه میکردم و ازش کمک میخواستم. اونم نمیدونست چی باید بگه و دلداریم میداد و میگفت فردا به خود پسره بگو که نمیخوای اونو. ولی میدونستم که اگه بیان به من اجازه صحبت نمیدن و خودشون میبرن و میدوزن با دیدن عکسهای محسن تو گروه داغ دلم تازه تر میشد و گریم میگرفت میخواستم دلم رو بزنم به دریا و بهش بگم تا اون کاری کنه ولی شیوا جلوم رو گرفت و گفت با این کار فقط اون رو از خودم دور میکنم داشتم دیوونه میشدم... سر ناهار مامان گفت _بعد از ظهر خاله اینا میخوان بیان اینجا ولی من خودم رو به نشنیدن زدم و رفتم تو اتاقم و تو همون حالت قهرم موندم میدونستم حتما برا فوضولی میخواستن بیان که ببینن خواستگار کیه . خوابم برد و بعد از ظهر وقتی از خواب بیدار شدم دیدم صدای صحبت خاله میاد... چون اتاقم نزدیک پذیرایی بود صداشون کامل میومد... خاله داشت به مامان میگفت: -راستش غرض از مزاحمت آقا مجید ما یه چیزیش اینجا جا مونده -چی جا گذاشته؟؟ دسته کلیدشو؟؟ -نه خواهر یه چیز مهم تر -چرا بیست سوالی میپرسی.بگو برم بیارم دیگه -نه به این راحتیا نیست اوردنش آخه دلش جا مونده اینجا -دلش؟؟؟ یعنی چی؟؟ -یعنی اینکه عاشق مینا خانم شما شده اونم نه یک دل بلکه هزار دل -چییی؟؟ مجید؟؟ شوخی میکنی -شوخی چیه...از اونروز شنیده که برا خانم خانما خواستگار میخواد بیاد نه غذا میخوره نه دانشگاه میره بچم -خب چرا زودتر نگفت آخه؟؟ -خجالت میکشید بچم -خودمینا هم خبر داره؟؟ -نمیدونم والا -اخه اینا فردا دارن میان با حلقه هم دارن میان و اصن میان قرار عقد رو مشخص کنن -حالا خودت یه کاری بکن دیگه خواهر -ای کاش زودتر میگفت.هم من هم بابای مینا مجید رو خیلی دوست داریم... مخصوصا آقا همش مجیدرو به عنوان یه جوان سالم مثال میزنه ولی بازم نمیدونم. حالا شب با مینا حرف میزنم ببینم چی میگه.الان که قهر کرده..شایدم به خاطر اقا مجید شما قهر کرده . . این حرفها رو که میشنیدم عصبانیتم بیشتر میشد... میخواستم برم بیرون داد و بیداد کنم و بگم چی از جون اینده من میخواید قضیه رو به شیوا گفتم و گفت: -جدی میگی مینا؟ یعنی اقا مجید دلو به دریا زد -آره اینم شد قوز بالا قوز -خب مبارکه -اصن حوصله شوخی ندارما شیوا عهههه -خب حالا...ولی خب این خنگ تره بهتره دیگه -شیواااا -مینا....مینا یه فکری به ذهنم زد -چی؟ 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 #رمان جذاب و نیمه واقعی 💓 #دست_و_پاچلفتی 💓قسمت ۲۳ . 🍃از زبان مینا🍃 . قرار بود فردا خوا
✍💞💞✍✍💞💞✍ 💓 جذاب و نیمه واقعی 💓 💓قسمت ۲۴ -مینا....مینا یه فکری به ذهنم زد... -چی شده؟؟ -فک کنم خدا جواب دعاهاتو داد -میگی یا نه؟؟ جون به لب شدم -مگه نگفتی این مجیده هم سن توهه... -اره..خب؟ -خب هنوز سنش به عنوان یه پسر برا ازدواج کمه. درسته؟ -خب که چی؟وایسم بزرگ بشه -نه خله به خانوادت بگو به مجید علاقه داری -وااااااا....که چی بشه؟ -بگو علاقه داری ولی باید بمونین حد اقل بیست سالتون بشه که هم اون بزرگ تر بشه و ثابت کنه عشقش از رو هوس نیست هم تو بتونی فکر کنی.. -خب برای چی؟؟ من صد سالم فکر کنم باز دوسش ندارم -برای اینکه به این بهونه این خواستگار فردا رو کنسل کنی از اونورم این دوسال هی فرت فرت خواستگار نیاد برات از اینورم کلی وقت داریم برای نزدیک کردنت به محسن -واییی راست میگیا...اما گناه_داره مجید نمیخوام دلبسته تر بشه -خب تو اینو به خانواده ها میگی عوضش از اونور باز باهاش سردی کن و جوابش رو دیر به دیر بده و یه جوری که ازت دل بکنه فقط بگو خانوادت به این مجیده هیچ قولی ندن و بگن فاصلتون مثل قدیما باید حفظ بشه و زیاد خودشو بهت نزدیک نکنه... . مجبور بودم پیشنهاد شیوا رو قبول کنم چون تنها راهی بود که برای بیرون رفتن از این گرفتاری داشتم.. . شب مامان اومد پیشم و من همچنان با خالت قهر سر سنگین بودم باهاش... قضیه مجید رو تعریف کرد و کاملا ساکت بودم...آخرش پرسید: _مینا؟ تو به مجید علاقه داری؟ به نفس عمیق کشیدم و گفتم: _بالاخره از هر پسری مجید رو بیشتر میشناسم و با خصوصیاتش آشنا ترم... -اااااا؟؟ پس تو هم بهش علاقه داری ناقلا -هیچی نگفتم و سرم رو پایین انداختم...نه میخواستم دروغ بگم نه میخواستم نقشمون خراب بشه -قربون اون حیا و خجالتت برم... -مامان حالا قضیه خواستگاری فردا چی میشه؟؟ -قضیه مجید رو بابات که شنید با اینکه خیلی جلوی رییسش رودروایسی داره ولی گفت با توجه به شناختی که از هردوتا داره مجید گزینه بهتریه و آقا تره...حداقل سطح فرهنگ و خونوادش مثل ماست... -با شنیدن این حرف از خوشحالی تو دلم قند داشت آب میشد ولی نمیخواستم مامان بفهمه... -خب مینا؟؟ الان به خالت چی بگم؟ فردا منتظر جوابه...بگه بیان خواستگاری؟ -نه مامان...چه خواستگاری ما که هم مجید رو میشناسیم هم میدونیم خانوادش کیه...غریبه نیست که...الانم که فعلا مجید مستقل نیست و فک نکنم امادگی ازدواج داشته باشه..یه یکی دوسالی صبر کنیم تا هم عشقش ثابت بشه هم بزرگتر بشه.... 💞ادامه دارد... ✍نویسنده؛ سیدمهدی بنی هاشمی «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا