eitaa logo
داروخانه معنوی
9.1هزار دنبال‌کننده
12.1هزار عکس
6.2هزار ویدیو
258 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
داروخانه معنوی
حکمت ۲۷۳ 🔻ضرورت توکل به خداوند (اعتقادی) 🎇🎇#حکمت۲۷۳ 🎇🎇🎇 ✨ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : اعْلَمُو
حکمت ۲۷۴ 🔻ضرورت عمل گرایی (اخلاقی) 🎇🎇 🎇🎇🎇 ✅ وَ قَالَ ( عليه السلام ) : لَا تَجْعَلُوا عِلْمَكُمْ جَهْلًا وَ يَقِينَكُمْ شَكّاً إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا وَ إِذَا تَيَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا ✅ و درود خدا بر او فرمود: علم خود را ناداني، و يقين خود را شك و ترديد مپنداريد، پس هرگاه دانستيد عمل كنيد، و چون به يقين رسيديد اقدام كنيد. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
💞 #رمان #چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن💞 به_نام_خدای_مهدی قسمت ۲۰ آخر سر گفتم _اگه حرفهاتون تموم شد
💞 💞 قسمت ۲۱ . دلیل این حرکتشو نمیفهمیدیم . با سمانه رفتیم بیرون و اقا سید هم بیرون در داشت با گوشیش حرف میزد...تا مارو دید که بیرون اومدیم سریع دوباره رفت داخل دفتر . من همش تو این فکر بودم که موضوع رو یه جوری باید به اقا سید حالی کنم باید یه جوری حالیش کنم که دوستش دارم ولی نه... من دخترم و غرورم نمیزاره ای کاش پسر بودم اصلا ای کاش اونروز دفتر بسیج نمیرفتم برای ثبت نام مشهد ای کاش از اتوبوس جا نمیموندم ای کاش... ای کاش.... . ولی دیگه برای گفتن این ای کاش ها دیره . امروز اخرین روز امتحانهای این ترمه . زهرا بهم گفت _بعد امتحان برم آقا سید کارم داره.. . -منو کار داره؟! . -آره گفته که بعد امتحان بری دفترش . -مطمئنی؟! . _آره بابا...خودم شنیدم . بعد امتحان تو راه دفتر بودم که احسان جلو اومد . -ریحانه خانم . -بازم شما؟! . -اخه من هنوز جوابمو نگرفتم . -اگه دیشب جلوی پدر و مادرتون چیزی نگفتم فقط به خاطر این بود احترامتون رو نگه دارم وگرنه جواب من واضحه لطفا این رو به خانوادتون هم بگید . -میتونم دلیلتون رو بدونم؟؟ . -خیلی وقت ها ادم باید دنبال دلش باشه تا دنبال دلیلش . -این حرف آخرتونه؟! . -حرف اول و آخرم بود و هست . وبه سمت دفتر سید حرکت کردم و اروم در زدم . . -رفتم توی دفتر و دیدم تنها نشسته و پشت کامپیوترش مشغول تایپ چیزیه. . منو دید سریع بلند شد و ازم خواست رو یکی از صندلیهای اطاق بشینم و خودش باز مشغول تایپش شد. . (فهمیدم الکی داره کیبردشو فشار میده و هی پاک میکنه) . -ببخشید گفته بودید بیام کارم دارید . -بله بله . (همچنان سرش پایین و توی کیبرد بود ) . -خوب مثل اینکه الان مشغولید و من برم یه وقت دیگه میام . -نه نه..بفرمایید الان میگم راستیتش چه جوری بگم؟!... لا اله الا الله...میخواستم بگم که... . -چی؟! . -اینکه .... . ادامه دارد... . سید_مهدی_بنی_هاشمی کپی_بدون_ذکر_منبع_ممنوع منبع👇 Instagram:mahdibani72 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
💞 💞 قسمت ۲۲ -اینکه ... . -سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم تا حرفشو بزنه . -اینکه... اخه چه جوری بگم...لا اله الاالله... خیلی سخته برام . -اگه میخواید یه وقت دیگه مزاحم بشم؟؟ . -نه...اینکه... خواهرم...راستیتش گفتن این حرف برام خیلی سخته...شاید اصلادرست نباشه حرفم ولی حسم میگه که باید بگم... منتظر موندم امتحانهاتون تموم بشه و بعد بگم که خدای نکرده ناراحتی و چیزی پیش نیاد اجازه هست رو راست حرفمو بزنم؟! . -بفرمایید . _راستیتش…من... من...من از علاقه شما به خودم از طریقی خبر دار شدم و باید بهتون بگم متاسفانه این اتوبان دو طرفه هست . . -چیزی نگفتم و فقط سرم رو پایین انداختم تا شنیدم تو دلم غوغا شد ولی به روی خودم نیاوردم . -ولی به این دلیل میگم متاسفانه چون بد موقعی دیدمتون..بد موقعی شناختمتون..بد موقعی... . -بازم هیچی نگفتم و سرم پایین بود . _باید بگم من غیر از شما تو زندگیم یه عشق دیگه دارم و به اون هم خیلی وفادارم و شما یه جورایی عشق دوم منید درست زمانی که همه چی داشت برای وصل من و عشقم جور میشد سر و کله شما تو زندگیم پیدا شد. و همیشه میترسیدم بودنتون یه جورایی من رو از اون دلسرد کنه من از بچگی عاشقشم خواهش میکنم نزارید به عشقم که الان شرایط جور شده که دارم بهش میرسم..نرسم . دیگه تحمل نکردم میدونستم داره زهرا رو میگه اشک تو چشمام حلقه زد به زور صدامو صاف کردم و گفتم _خواهشا دیگه هیچی نگید...هیچی . . -اجازه بدید بیشتر توضیح بدم . -هیچی نگید . و بلند شدم و به سرعت سمت بیرون رفتم و وقتی رسیدم حیاط صدای گریه هام بلند بلند شد تمام بدنم میلرزید احساس میکردم وزن سرم دوبرابر شده بود.. پاهام رمق دویدن نداشتن توی راه زهرا من و دید و پرسید _ریحانه چی شده؟! ولی هیچی نگفتم بهش وفقط رفتم تو دلم فقط بهشون فحش میدادم . . رفتم خونه با گریه و رو تختم نشستم گریه ام بند نمیومد گریه از سادگی خودم گریه از اینکه گول ظاهرش رو خوردم . پسره زشت بدترکیب صاف صاف نگاه کرد تو صورتم گفت عشق دوممی منو بگو که فک میکردم این خدا حالیشه اصلا حرف مینا راست بود. اینا فقط میخوان ازدواج کنن که به گناه نیوفتن ولی... اما این با همه فرق داشت . زبونم اینا رو میگفت ولی دلم داشت خاطرات مشهد و این مدت بسیج رو مرور میکرد و گریه میکردم.. گریه میکردم چرا اینقدر احمق بودم. . یعنی میدونست دوستش دارم و بازیم میداد . ادامه دارد.... . نویسنده : سید_مهدی_بنی_هاشمی کپی_بدون_ذکر_منبع_ممنوع منبع👇 Instagram:mahdibani72 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙🌔 بین_الطلوعین ساعتی_از_ساعات_بهشت سیره آیت الله بهاءالدینی(ره) در 🔸حيف است که خود را ترغيب نکنيم برای بهره وري بيشتر از سحر، از بين الطلوعين، از نظم در عبادت، از ارتباط با قرآن؛ 🔸خدا رحمت کند آيت الله بهاءالديني زياد سفارش می کردند: «سحر بيدار شويد، اگر دیدید حس عبادت نداريد، خيلي بر خودتان تحميل نکنيد، همان بيداري کافي است، مي توانيد بخوانيد، بخوانيد، مي توانيد گوش بدهيد، گوش بدهيد، مي توانيد فکر کنيد، فکر کنيد، 👌 بگذارید طراوت عبادي برايتان بماند، باطن خودتان را با فشار و فشار و فشار کور نکنيد.» 🔸 گاهي شب ها نیز در سفر خدمتشان بوديم، نافله شان را نشسته مي خواندند و مي فرمودند چايي را بياريد، مي نشستند، ايشان مراقبه عجيبي در حرف زدن، حتي در فکر کردن داشتند، اينها ديگر حاصل يک عمر مراقبه و ترک گناه بود. «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
ا༻⃘⃕࿇﷽༻⃘⃕❀ا ↶قـــَوی ؎تــَـرین ظِــرافــَــت ِجَـهــآن ؛ ↷ ❍↲روزت مُبــــٰـارک ...❤️‌⇨ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا