چشمهایم «آبی» بودند و کفشهایم کهنه و هیچ کس هم من را دوست نداشت.
ولی کلی کار بود که باید انجام میدادم.
دارم از هم میپاشم و گاهی اوقات فراموش میکنم من هم انسانم. اجازهی گریه کردن دارم، اجازهی حس کردن دارم و لازم نیست وقتی در حال تکه تکه شدنم ادای آدمای قوی رو در بیارم.
- منِاو .
-
دلبرا یک بوسه دادی،اینقدر نازت ز چیست؟
گر پشیمان گشتهای،بگذار در جایش نهم! 💘
آدمیزاد خیلی عجیب غریبه؛ به همه میگه به خودت سخت نگیر، به خودش سختتر از همه میگیره.
دلم میخواد باور کنم همه چیز درست میشه؛ درست هم نشد حداقل بهتر شه. دلم میخواد زندگی چیزی بیشتر از دووم آوردن و نمردن باشه، دلم برای زندگیکردن تنگ شده.
لباسهای روشن میپوشید و مدام آهنگهای شاد پخش میکرد، اما خانهی دلش در تاریکیِ مطلق دستوپا میزد..👣
- منِاو .
-
‘تو را همهجا میبینم؛ در ستارهها، در رودخانه؛ برای من تو همهچیزی هستی که وجود دارد. زندگی، به تو میگویم، بدون تو ناممکن بود.’