eitaa logo
Mansoori.Art
103 دنبال‌کننده
38.8هزار عکس
22.5هزار ویدیو
573 فایل
ارتباط با ادمین @MohammadMahdiMansoori سفارشات تایپوگرافی ، خوشنویسی و گرافیک پدیرفته می شود. درباره من: ارسال mart به 10008590
مشاهده در ایتا
دانلود
7.99M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اینجا لندنه، بهشت خیلی از روشنفکرایی که روزی 24 بار غرب رو تو سر ما ها میزنن... ببینین جامعه پیشرفته رو در رفاه کامل داره تو آشغالا دنبال غذا میگرده! 📡خبـــرهای فـــوࢪی‌ مهم ⇲ 🌐 @KhabarTv1
🌹تابلونوشته‌ی معنادار در مراسم امروز تشییع شهدای گمنام در تهران ♦️سرمان رفت که حجاب نرود. 🇮🇷کانالهای نشریه عبرتهای عاشورا🇮🇷 🌍 eitaa.com/ebratha_ir  ایتا 🌍 splus.ir/ebratha.org  سروش
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از کتابخانه صوتی
کتاب صوتی و pdf "فریاد مهتاب" خاطرات مادر مظلوم مدینه اثر استاد با صدای نویسنده ✅ لینک دانلود کتاب صوتی " فریاد مهتاب" از گوگل درایو👇👇 https://drive.google.com/folderview?id=1mDrXhZDKjPJfsd1A9SrEqoHpIQYKlvBQ @audio_ketab
هدایت شده از کتابخانه صوتی
📗📗 کتاب «فریاد مهتاب» به قلم شیوای استاد مهدی خدامیان آرانی شرح ۷۵ روز از زندگانی حضرت فاطمه (س) از وفات پیامبر اکرم تا شهادت ام ابیها است. فریاد مهتاب فریاد مظلومیت فاطمه سلام الله علیها است و شما می توانید از حوادثی که بعد از وفات پیامبر صلی الله علیه و آله رخ داده در قالب داستان باخبر شوید. این کتاب به صورت یک داستان دنبال می شود که توسط نویسنده روایت می شود. از ویژگی های برجسته نویسنده برخورداری از قلمی زیبا، دلنشین و داستانی درعین تسلط داشتن به منابع دینی و روایی است. اگر دنبال یک داستان مذهبی و تاریخی و در عین حال سوگنامه ای از مصائب حضرت زهرا سلام الله علیها هستید هرگز این کتاب را از دست ندهید! @audio_ketab
هدایت شده از کتابخانه صوتی
1_713286661.mp3
1.05M
هدایت شده از کتابخانه صوتی
4_5765019053915638022.pdf
1.71M
کتاب فریاد مهتاب اثر دکتر مهدی خدامیان آرانی @audio_ketab
👤 *حسن بیاتانی* نسیمی از خم کوچه، بهار می‌آورد علی برای حبیبش انار می‌آورد خبر دهان به دهان شد انار را بردند و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند *ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند انار را همه بردند و نار آوردند* صدای گریۀ مردی غریب می‌آید تو می‌روی همه جا بوی سیب می‌آید تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی‌ماه به عزت و شرف لا إله إلا الله و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را سیاه‌پوش کند گنبد کبودش را [ و قصه خواست ببیند یکی نبودش را بنا کند پس از آن گنبد کبودش را خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود یکی نبود و خدا در دلش سخن‌ها بود یکی نبود که جانی به داستان بدهد و مثل آینه او را به او نشان بدهد یکی که مثل خودش تا همیشه نور دهد یکی که نور خودش را از او عبور دهد یکی که مَطلع پیدایش ازل بشود و قصه خواست که این مثنوی غزل بشود نوشت آینه و خواست برملا باشد نخواست غیر خودش هیچ‌کس خدا باشد نوشت آینه و محو او شد آیینه نخواست آینه‌اش از خودش جدا باشد شکفت آینه با یک نگاه؛ کوثر شد که انعکاس خداوندی خدا باشد شکفت آینه و شد دوازده چشمه و خواست تا که در این چشمه‌ها فنا باشد و چشمه‌ها همه رفتند تا به او برسند به او که خواست خدا چشمۀ بقا باشد نگاه کرد، و آیینه را به بند کشید که اصلاً از همۀ قیدها رها باشد خدا، خدای جلالت، خدای غیرت بود که خواست، آینه ناموس کبریا باشد نشست؛ بر رخ آیینه‌اش نقاب انداخت و نرم سایۀ خود را بر آفتاب انداخت در این حجاب، جلال و جمال «او» پیداست «هزار نکتۀ باریک تر ز مو اینجاست» نشاند پیش خودش یاس آفرینش را و داد دستۀ دستاس آفرینش را به دست او که دو عالم، غبار معجر او و داد دست خدا را به دست دیگر او به قصه گفت ببیند یکی نبودش را بنا کند پس از این گنبد کبودش را... :: رسید قصه به اینجا که زیر چرخ کبود زنی، ملازم دستاس، خیره بر در بود چرا که دست خداوند، رفته بود از فرش انار تازه بچیند برای او در عرش کمی بلندتر از گریه‌های کودکشان درخت‌های جهان در حیاط کوچکشان کنار باغچه، زن داشت ربنا می‌کاشت برای تک‌تک همسایه‌ها دعا می‌کاشت و بی‌قرارتر از کودکی که در بر داشت غروب می‌شد و زن فکر شام در سر داشت چه خانه‌ای‌ست که حتی نسیم در می‌زد فدای قلب تو وقتی یتیم در می‌زد صدای پا که می‌آمد تو پشت در بودی به یاد در زدن هر شب پدر بودی فقیر دیشب از امشب اسیر آمده بود اسیر لقمۀ نانت فقیر آمده بود صدای پا که می‌آید... علی‌ست شاید... نه... همیشه پشت در اما... کسی که باید... نه... نسیمی از خم کوچه، بهار می‌آورد علی برای حبیبش انار می‌آورد خبر دهان به دهان شد انار را بردند و سهم یک زن چشم انتظار را خوردند ز باغ سبز تو هیزم به بار آوردند انار را همه بردند و نار آوردند قرار بود نرنجی ز خار هم... اما... به چادرت ننشیند غبار هم... اما... قرار بود که تنها تو کارِ خانه کنی نه این که سینه سپر، پیش تازیانه کنی فدای نافله‌ات! از خدا چه می‌خواهی؟ رمق نمانده برایت... شفا نمی‌خواهی؟ :: صدای گریۀ مردی غریب می‌آید تو می‌روی همه جا بوی سیب می‌آید تو رفته بودی و شب بود و آسمان، بی‌ماه به عزت و شرف لا إله إلا الله :: خدای قصه یکی بود و سخت تنها بود یکی نبود و خدا در دلش سخن‌ها بود و قصه رفت بگرید، یکی نبودش را سیاه‌پوش کند گنبد کبودش را