eitaa logo
MARAUDERS
7 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ریموس با تعجب وارد ایستگاه شد ، مردمی که هر کدام به سمتی میدویدند ، انگار هیچ کس او را نمی‌دید ، شلوغی آنجا برایش خفه کننده بود ، نگاهی به بلیط در دستش انداخت ، همان بلیطی که آن مرد مسن به او داده بود ، دستی به سر بدون مویش کشید ، رهایی از یتیم خانه خوش آیند بود اما این که نمیدانست قرار است چه عاقبتی داشته باشد ترسناک تر ، از مسئول ایستگاه پرسید «ببخشید آقا ، سکوی نه...نه و سه چهارم کجاست؟» مسئول ابروی سمت چپش را بالا داد و با تمسخر به پسر بچه رو به رویش نگاه کرد و گفت «بیا برو بچه جون ما اینجا کار داریم» و ریموس را به سمت جلو هل داد اما در همان لحظه یک پسر (هم سن خودش) و خانواده اش را دید که به طرف ستونی میدویدند و ناگهان ، انگار ستون آنها را بلعید ، ریموس تعجب زده نگاه کرد ، تصمیم گرفت کار آنها را تکرار کند ، به سمت ستون دوید ، چشم های عسلی اش را محکم بست ، فکر میکرد الان است تا ضربه مغزی شود اما.....انگار درون مهی فرو رفت ، وقتی چشم هایش را باز کرد یک قطار رو به رویش بود ، انگار به دنیای دیگری منتقل شده بود ، کلی پسر و دختر با خانواده هایشان خداحافظی میکردند و به قطار می‌رفتند اما ریموس هیچ کس را نداشت تا قبل رفتن موهای نداشته اش را ببوسد یا یقه ی لباسش را مرتب کند ، وسایلش را مرتب کرد و به قطار رفت....
ریموس وارد قطار شد ، همه انگار هم دیگر را می‌شناختند ، حس غریبی به او حمله ور شد و تمام سلول هایش را در بر گرفت ، در یک کوپه باز بود ، داخلش یک پسر با موهای قهوه ای تیره ، چشم های قهوه ای روشن و عینک گرد نشسته بود که تی شرت قرمز و شلوار لی آبی روشن پوشیده بود در کنارش یک پسر با موهای طلایی خیلی روشن و کمی چاق نشسته بود که شلوار مشکی و پیراهن زرد پوشیده بود ، ریموس با صدای لرزون و آروم گفت «ببخشید ، اینجا برای یک نفر دیگه جا هست؟» پسر عینکی گفت «اره اره بیا تو» ریموس با خجالت وارد شد ، نگاهی به لباسش انداخت ، لباس هایش بد نبود اما نسبت به آن دو پسر ضعیف بود ، ریموس در حال خودش بود که با صدای همان پسر عینکی به خودش آمد «اسمت چیه ؟» ریموس با من من جواب داد «من....من؟...من...ریموس ام....ریموس جان لوپین» پسر دستش را دراز کرد «خوش بختم ، منم جیمز ام ، جیمز پاتر , اون هم پیترعه ، پتی گرو» ریموس متقابل دست داد «خوش بختم» در با شتاب باز شد ، یک پسر با موهای مشکی ، چشم های خاکستری و ژاکت چرم پشت در بود ، با لحنی که کمی غرور و عجله درش پیدا بود گفت «اینجا جا هست؟» جیمز پاسخ داد «اره ، تو بیای تکمیل میشه» پسر خودش رو داخل انداخت ، اینه ای از جیبش در آورد و شروع به درست کردن موهایش کرد ، جیمز دوباره شروع به صحبت کرد «خب ریموس ، تو دوست داری چه گروهی بری؟» ریموس پاسخ داد «نمیدونم....برام مهم نیست» ریموس نمی‌خواست همه متوجه بشن که اون حتی نمیدونه گروه چی هست ، جیمز پاسخ داد «من می‌خوام برم توی گریفیندور ، مثل اجدادم ، از هر چی اسلیترینی هست متنفرم ، همشون ترسوعن» پسر مو مشکی دست از درست کردن موهایش کشید «همه ی خانواده ی من اسلیترینی هستند» رنگ جیمز کمی پرید «عه؟خب...تو کی هستی؟» پسر با غرور گفت :«سیریوس...سیریوس او بلک و تو؟»
جیمز گفت«پاتر ، جیمز پاتر» سیریوس می‌خنده و دستش رو دراز می‌کنه «مادرم گفته با پاتر ها دوست نشم ولی چون اون گفته این کار رو نکنم پس باهات دوست میشم» جیمز با لبخند پاسخ داد«لجبازی بلک ها» پتی گرو برای اولین بار لب هایش را باز کرد «البته فکر نکنم دوستیتون دوام داشته باشه ، بلک توی اسلیترین و جیمز توی گریفیندور» سیریوس چشم غره ای رفت و بعد نگاهش به ریموس افتاد «اوه تو کی هستی؟ چرا اینقدر.....زخمی ای؟» ریموس به خودش افتاد ، لباسش را صاف کرد «امممم....یک تصادف قدیمیه ، چیزی نیست ، من ریموسم» سیریوس گفت«تصادف؟ تو ماگل زاده ای؟» ریموس با کمی خجالت گفت «ماگل زاده چیه ؟» سیریوس پاسخ داد «به کسی که پدر و مادرش جادوگر نباشن میگن ماگل زاده» ریموس گفت «نه..من....پدرم جادوگره فقط مادرم جادوگر نیست» جیمز گفت «پس دو رگه ای» ریموس با خجالت لبخند زد«مثل اینکه ، شما چطور» سیریوس گفت «ما هر سه اصلیم ، یعنی نسل اندر نسل جادوگریم» سیریوس«اره ولی بعضی اصیل ها از بقیع بهترن» جیمز «اره مثل بلک ها یا مالفوی ها ، یاد میگیری نگران نباش»
اونها خیلی زود به هاگوارتز رسیدن ، سوار قایق ها و سپس وارد قلعه شدند ، یک بانوی مسن برایشان قوانین را توضیح داد و به سمت کلاه گروه بندی هدایتشان کرد کلاه«سارا انیل» دخترک آرام روی صندلی نشست ، همان زن کلاه را روی سر دخترک گذاشت کلاه«هوش بی حد و مرز تو باید....ریونکلاو» دختر سمت گروهی که لباس آبی به تن داشتند رفت کلاه«ریموس لوپین» ریموس با ترس روی صندلی نشست وقتی کلاه روی سرش قرار گرفت عرق روی ستون فقراتش سر خورد و پایین رفت کلاه«گریفیندور» کلاه جیمز و پیتر هم به گروه گریفیندور فرستاد ، جیمز و ریموس و پیتر کنار هم نشستد و منتظر ماندند تا ببینند سیریوس به کدام گروه فرستاده میشه البته جیمز و پیتر مطمئن بودند که او اسلیترینی عه کلاه«سیریوس بلک» سیریوس روی صندلی نشست و منتظر شنیدن کلمه اسلیترین از زبان کلاه شد کلاه«یک بلک دیگه ، فکر نکنم هیچوقت نسل شما منقرض بشه اما تو فرق میکنی ، گریفیندور» هاگوارتز در سکوت فرو رفت ، پرندگان دست از پرواز برداشتن ، برگ ها در راه رسیدن به زمین متوقف شدند ، باد ایستاد ، نفس ها در سینه حبس شد و رنگ سیریوس پرید ، سیریوس سمت گروه گریفیندور رفت ، مردمک چشم هایش از ترس می‌لرزید ، دست هایش عرق کرده بود ، به سختی توانست کنار جیمز بنشیند ، جیمز دست هایش را دور سیریوس حلقه زد ، غرور سیریوس ریخت ، دست هایش را جلوی صورتش گرفت و یک قطره اشک از چشم هایش بیرون پرید سیریوس«نه...نه...نه» جیمز«اروم باش....آروم باش» سیریوس«تو هیچی در مورد خانوادم نمیدونی پاتر»
همه به خوابگاه هایشان رفتند جیمز هنوز سیریوس را در آغوش گرفته بود ، ذهن سیریوس پریشان بود انگار دسته ای از نوازندگان خیابانی که تبل می‌نواختند شروع به بارگذاری کنسرت کرده بودند ، قلبش با شدت میتپید انگار پرنده ای در آن زندانی شده بود که برای آزادی خودش را به در و دیوار قفس میکوبید ، سیریوس روی تخت دراز کشید سیریوس« خیلی بد شد» جیمز«باید باهاش کنار بیای» سیریوس«مامانم من رو میکشه» جیمز«مک‌گوناگال نمیگذاره» سیریوس«واقعا نمی‌گذاره؟» جیمز«مطمئن باش» ریموس کنار جیمز چهار زانو میزنه ریموس«ببخشید مزاحم میشم اما سیریوس چرا اینقدر پریشونه» پیتر از روی تخت پاسخ داد«ببین بعضی از خاندان ها که معمولا اسلیترینی هستند براشون افت داره بچه هاشون توی گروهی بجز اسلیترین باشن ، مثل بلک ها» ریموس«یعنی اسلیترین گروه اصیل هاست ؟» جیمز«تقریبا ، بیشتر اصیل ها اسلیترینی هستند» سیریوس«و اصیل های اسلیترینی از هر گروهی بجز خودشون نفرت دارن ، از گریفنیدور و هافلپاف و ریونکلاو و مخصوصا از کسایی که اصیل نیستن ، مخصوصا ماگل زاده ها» ریموس«برای همین سیریوس اینقدر پریشونه؟» سیریوس«اره...چون مامانم من رو می‌کشه....مطمئنم»
جیمز«تو خواهر یا برادر هم داری؟» سیریوس«اره ، یک داداش کوچیکتر ، اسمش رگولوسه» جیمز«فکر کن اون هم بیاد گریفیندور» سیریوس«وای نه اون خیلی نژاد پرسته اگر بیاد گریفیندور خودکشی میکنه» جیمز«تو نیستی؟» سیریوس«نه به اندازه بقیشون» ریموس«پس چرا اینقدر پریشونی سیریوس خوشگله ؟» همه ی نگاه ها روی ریموس قفل میشه جیمز«او...چه رومنس» سیریوس«اممم...چون از مامانم میترسم و لطفا دیگه اینجوری صدام نکن ، خوشم نمیاد ، چندش اوره» ریموس«ببخشید» سیریوس«نه اشکال نداره» سیریوس نگاهش به میز کنار اتاق میوفته سیریوس«اوه....شکلات» سیریوس خودش رو شکلات ها می‌رسونه ، چند تا برمیداره و روی تخت برمیگرده و یک تیکه به همه میده اما ریموس نمیگیره جیمز«شکلات نمیخوری رومنس بوی؟» ریموس با خجالت میگه«نه ، حساسیت دارم» سیریوس با دهن پر میگه«بدترین حساسیت دنیاست ، دلم برات سوخت ، خیلی بدبختی» ناگهان سیریوس به خودش میاد سیریوس«صبر کن تو چرا مو نداری؟» ریموس«ازش خوشم نمیاد» سیریوس«چطور ممکنه؟ واقعا چطور ممکنه؟ زندگی من موهامن منظورت چیه؟»
روز ها می‌گذرند ، خورشید و ماه جایگاهشان را عوض میکنند و رنگ جدیدی به آسمان می‌بخشند ، در این چند روز دوستی بین جیمز و سیریوس و ریموس و پیتر قوی تر شده ، حالا آن چهار نفر از تمام زندگی هم دیگر خبر دارند و اما ، آنها تبدیل شده اند به خرابکار ترین افراد مدرسه و دشمن خونین اسلیترینی ها مخصوصا سوروس اسنیپ ، سوروس اسنیپ پسری بود با موهای مشکی چرب و بینی عقابی خیلی بزرگ ، او دوست‌پسر لیلی ایوانز همان دختر مو قرمز معروف گریفیندوری ، پسرها دلیل قانع کننده ای برای متنفر بودن از سوروس نداشتند فقط از او خوششان نمی‌آمد ، البته این که سوروس اسنیپ انسان رو مخی بود هم بی تاثیر نبود ، او در همه ی کلاس ها دستش را بالا میبرد و پاچه خوار همه ی معلم ها بود مخصوصا پروفسور مک گوناگال که این خودش باعث شده بود پسر ها از او بیشتر متنفر شوند چون پروفسور مک گوناگال مال آن چهار نفر بود نه هیچکس دیگر ، در این روز ها یک شب ماه کامل بود و ریموس تمام آن شب غیب شده بود ، او همراه پروفسور مک گوناگال و مادام پامفری در شیون آوارگان به سر میبرد ، آن چهار پسر اسم خودشان را غارتگران نامیده بودند